هوا کم کم تاریک میشد و زمستان بیش از پیش سرمایش را به رخ میکشید. برف کلاهش را تا نزدیک پیشانی اش پایین آورد و دستانش را به هم مالید تا از شدت سرما بکاهد. درختان برای فرار از سرما یکدیگر را در آغوش گرفته بودند و ماه از آسمان برای خودش پتویی میساخت. در سکوت محضی که حکمفرما بود، صدای نفس های پدر را می‌شنیدم که در نور کم سوی چراغ نفتی برای سگ محافظ آقای غفاری لانه درست میکرد ...

+ این داستان رو واسه مسابقه ی داستان نویسی ای که رامبد جوان تو اینستاگرام برگزار کرده بود نوشتم (اینجا)