آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون



388.

جمعه, ۸ اسفند ۱۳۹۳، ۰۸:۴۴ ق.ظ

هوا کم کم تاریک میشد و زمستان بیش از پیش سرمایش را به رخ میکشید. برف کلاهش را تا نزدیک پیشانی اش پایین آورد و دستانش را به هم مالید تا از شدت سرما بکاهد. درختان برای فرار از سرما یکدیگر را در آغوش گرفته بودند و ماه از آسمان برای خودش پتویی میساخت. در سکوت محضی که حکمفرما بود، صدای نفس های پدر را می‌شنیدم که در نور کم سوی چراغ نفتی برای سگ محافظ آقای غفاری لانه درست میکرد ...

+ این داستان رو واسه مسابقه ی داستان نویسی ای که رامبد جوان تو اینستاگرام برگزار کرده بود نوشتم (اینجا)

۹۳/۱۲/۰۸

تا از حرفای شما  (۰)

هیچ

حرفتو بزن

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">