۴ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

دلبر سیب دارد 3

  • کامل غلامی
  • جمعه ۱۰ ارديبهشت ۹۵
  • ۱۲:۴۶
  • ۲ کامنت


گفتم: دلبر یه سوال بپرسم؟
- هیچی نگفت
گفتم:  یادته سالِ اولِ دانشگا؟ شیش هف سال پیش. میدون خراسون. فلافل بندری تُند ... یادته چقد بی ریخت بودی؟! چی شد یهو عاشقت شدم؟ بی ریخت بودی ولی چشات همون موقع هم مشکی بود ... قشنگ بود ... یادته؟ البته از حق نگذریم منم بی ریخت بودم! بی ریخت بودم ... حتی چشامم مشکی نبود! چی شد عاشقم شدی؟ تا حالا بش فک کردی؟ اگه ازم سوال کنی - که هیچوقت تاحالا نکردی - "چی شد که عاشقت شدم؟ " جوابتو توو یه کلمه خلاصه میکنم و میگم "چشات" ولی تو چی؟ تو عاشقِ چیِ من شدی؟ این چشا هم مگه عاشق شدن میخان؟!
میدونی مثِ چی میمونه؟ مثل این میمونه که آدم بره توو یه باغِ پُر از گُلای رنگارنگ، بعد بین اونهمه گل بگرده و بگرده و بگرده یه گلایول سفیدُ انتخاب کنه. بنظرت اون گل رُزه ناراحت نمیشه؟ اصلن خودِ طرف پشیمون نمیشه چرا اون گل رُزه رو انتخاب نکرده؟ معلومه که میشه. عقل میگه که میشه.
فک کنم توو دیونه ای!
عقل نداری ...
جونِ این گلایولی که انتخابش کردی این یه سوالمو جواب بده. چی شد اون روز که رفته بودیم پارک لاله زار و واسه اولین بار قهوه خوردنُ بهم یاد دادی، عاشقم شدی؟  چی شد به این چشای قهوه ی گفتی بله؟
دلبر! میدونم دلت واسه این حرفا قنج میره و لپات گُل انداخته. ولی تا جواب این یه سوالونگیرم امشب خوابم نمیبره. به چشات قسم!
- دلبر از روو میز یه بشقاب برمیدارهُ دوتا سیب سرخ میندازه داخلشُ میاد میشینه پیشم. سرشو انداخته پایین. بهش میگم بخدا دیوونه ای! عقل توو کله ات نیس. حیف این چشا نبود؟
- میخنده.
از توو قفسه های بالاسرش یه کتاب شعر برمیداره. میگرده و صفحه ای که میخادو پیدا میکنه. شروع میکنه به خوندن :
"عقل درسِ حذر از عشق به دل ها میداد
زیر لب گفت دلم :خسته نباشید استاد!*"
میرم توو فکر ... با خودم میگم اگه چشاش نبود، حتما عاشق صداش شده بودم


* تک بیت ازسعید سلیمان پور
#کامل_غلامی
#دلبر_سیب_دارد

طراح کاور: #علیرضا_مواساتی


دلبر سیب دارد 2

  • کامل غلامی
  • جمعه ۱۰ ارديبهشت ۹۵
  • ۱۲:۳۸
  • ۱ کامنت




لوله آب ترکیده!  آشپزخونه شده عینهو وانِ حموم. کم کم آب داره میاد سمتِ حال. کاش خدا رحم کنه و این اتفاق نیفته. این مبل سفیده جهیزیه ی دلبره. اگه اندازه یه شپش روش آب بریزه، لک میشه. اونوقته که فاتحه ام خونده اس! دلبر خونه نیست. رفته خونه نسرین خانم اینا سبزی پاک کنی! شبیه این جن زده ها دور خودم می چرخم و دنبال یه سولاخی میگردم تا آب رو بفرستم سمتش. اما دریغ از یه سولاخ! میپرم توو حیاط و فلکه ی اصلی آبُ میبندم. آبِ کلِ ساختمون یهو قط میشه. صدای نکره یِ پسرِ حسین آقا -میوه فروش محل- رو میشنفم که میگه "کدوم اُزگلی آب رو قط کرده؟! کله ام پُرِ کفه نامسلمون. چشام داره میسوزه" معلومه که رفته حموم و بدجوری گیر کرده اون تو! جوری داد میزنه که هرکی توو راهرو وایساده میشنفه صداشو. سرمو دراز میکنم سمت خونه شونو و داد میزنم " اولا اُزگل خودتی! بعدشم، ظاهرا مشکل از فلکه اصلیه. حالا بگو ببینم چقد آب میخای؟ بگو واست از خونه آب بیارم"
نصف آبِ آشپزخونه میره خونه حسین آقا اینا. خیالم از بابت مبل سفیده راحت میشه. ولی هنوزم که هنوزه آشپزخونه آبداره! توو همین حینه که میبینم از اون ورِ خونه صدا میاد. دلبر اومده. یه دستش یکم سبزی پاک شدس.  اون یکی دستشم یه پلاستیک سیب سرخ.  وضع رو که میبینه چشاش عینهو چی درشت میشه! با عصبانیت از توو پلاستیک یدونه سیب درمیاره و پرت میکنه سمتم. جاخالی میدم! سیب میخوره به پارچ آبی که روی اُپنه. پارچ میشکنه و آبش پخش میشه روی مبل سفیده ی دلبر
مغازه حسین آقا خیلی بزرگه. ولی شبا موقع خواب بوی سیر و پیازش نمیذاره بخوابی. خفه ات میکنه!

#کامل_غلامی
#دلبر_سیب_دارد
طراح کاور: #علیرضا_مواساتی



دلبر سیب دارد 1

  • کامل غلامی
  • جمعه ۱۰ ارديبهشت ۹۵
  • ۱۲:۳۷
  • ۳ کامنت


هوا بارونیه. دلبر رفته بیرون خرید. چترش رو هم با خودش نبرده. رفته واسه شام امشب گوجه بخره. گوشیمو برمیدارم بهش زنگ بزنم ولی انگاری در دسترس نیست. نگرانش نمیشم! میدونم دلبر حواسش به خودش هست. تلویزیون رو روشن میکنم. داره فوتبال میده. بایرن سه تا به ولفسبورگ زده. میدونم که بیشترم میتونه بزنه. آخرای فوتباله که دلبر کلیدو میندازه و میاد تو. بجا گوجی با سه کیلو سیب برگشته! با تعجب نگاش میکنمو ازش میپرسم: "دلبر! مگه قرار نبود واسه شام گوجه بگیری؟ سیب چه کارمون میاد؟! نون و سیب بخوریم نصفه شبی؟ فوتبالم که تموم شد" دلبر زُل میزنه توو چشامون .. هیچی نمیگه .. چشاش داره اذیتمون میکنه! دلبر خودش یه پا بایرنه ... مام که دفامون افتضاح!


#کامل_غلامی
#دلبر_سیب_دارد

 

 

رایمون نوشت1 :  راستش توی کمیته تصمیم بر این شد که همچین داستانهای ادامه داری اضافه بشه به بخش های دیگه ی وبلاگ. اعضای این کمیته فعلا منم و آقای رایمون تا صد سال دیگه هم همین دوتا میمونیم! البته اینم بگم برای انجام این حرکت یه رفیق دیگه هم دست به کار شده و شونه به شونه / دس به دس باهامونه. علیرضا مواساتی (اگه یکم قدیم تر باشین در بلاگنویسی کیبورد به دست رو باید بشناسین. این علیرضا همونه) که زحمت طراحی کاور این داستان کوتاها (یا بقول باکلاس ها فلش فیکشن ها) رو دوششه. از همینجا تشکرات را اعلام میداریم که واسش خیلی فسفر سوزوند خدایی

رایمون نوشت2 : نظرتون در موردش چیه؟

رایمون نوشت3 : اگر لایق به کپی است با ذکر نام و همچنین هشتگ کپی بشه :)



رفتن

  • کامل غلامی
  • شنبه ۴ ارديبهشت ۹۵
  • ۲۱:۳۴
  • ۴ کامنت

رفتن
فعلِ خوبی نیست
چه برایِ تو که با ساکِ دستی ات در ایستگاه راه آهن "ایستاده" ای
چه برای گنجشکی که رویِ شاخه ی درخت "نشسته"
و چیزی از ادبیات نمی فهمد

#کامل_غلامی

Photo : @Ebi.Zandi