هوا بارونیه. دلبر رفته بیرون خرید. چترش رو هم با خودش نبرده. رفته واسه شام امشب گوجه بخره. گوشیمو برمیدارم بهش زنگ بزنم ولی انگاری در دسترس نیست. نگرانش نمیشم! میدونم دلبر حواسش به خودش هست. تلویزیون رو روشن میکنم. داره فوتبال میده. بایرن سه تا به ولفسبورگ زده. میدونم که بیشترم میتونه بزنه. آخرای فوتباله که دلبر کلیدو میندازه و میاد تو. بجا گوجی با سه کیلو سیب برگشته! با تعجب نگاش میکنمو ازش میپرسم: "دلبر! مگه قرار نبود واسه شام گوجه بگیری؟ سیب چه کارمون میاد؟! نون و سیب بخوریم نصفه شبی؟ فوتبالم که تموم شد" دلبر زُل میزنه توو چشامون .. هیچی نمیگه .. چشاش داره اذیتمون میکنه! دلبر خودش یه پا بایرنه ... مام که دفامون افتضاح!


#کامل_غلامی
#دلبر_سیب_دارد

 

 

رایمون نوشت1 :  راستش توی کمیته تصمیم بر این شد که همچین داستانهای ادامه داری اضافه بشه به بخش های دیگه ی وبلاگ. اعضای این کمیته فعلا منم و آقای رایمون تا صد سال دیگه هم همین دوتا میمونیم! البته اینم بگم برای انجام این حرکت یه رفیق دیگه هم دست به کار شده و شونه به شونه / دس به دس باهامونه. علیرضا مواساتی (اگه یکم قدیم تر باشین در بلاگنویسی کیبورد به دست رو باید بشناسین. این علیرضا همونه) که زحمت طراحی کاور این داستان کوتاها (یا بقول باکلاس ها فلش فیکشن ها) رو دوششه. از همینجا تشکرات را اعلام میداریم که واسش خیلی فسفر سوزوند خدایی

رایمون نوشت2 : نظرتون در موردش چیه؟

رایمون نوشت3 : اگر لایق به کپی است با ذکر نام و همچنین هشتگ کپی بشه :)