آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون



۲۵ مطلب در آبان ۱۳۹۳ ثبت شده است


چقدر خوب والیبال بازی میکرد، اون دختر قد بلنده ، تو مدرسه دخترونه ی کنارِ مدرسه مون !

۰ نظر ۲۶ آبان ۹۳ ، ۱۱:۱۱
کامل غلامی

همیشه واسه تمیز کردنِ یه چیز، یه چیز دیگه رو کثیف میکنیم !


۰ نظر ۲۵ آبان ۹۳ ، ۱۳:۱۸
کامل غلامی

میگم زشت نباشه ما در مورد فوتِ مرتضی پاشایی پُست نذاشتیم !


۱ نظر ۲۴ آبان ۹۳ ، ۱۰:۲۵
کامل غلامی

مردی به اینکه عشقِ ده زن بوده باشی نیست / مردانِ قدرتمند تنها یک نفر دارند     | امید صباغ نو

اولاش میگفتم نه بابا! همه جور آدم داریم دیگه: خوب، بد، مَرد، نامرد ... اونایی که اومدن رو صورت دختر مردم اسید پاشیدن یه مشت نامَرد بودن ... بقیه که مثل اونا نیستن. این همه آدم داریم تو کشور ... همه که نامرد نیستن. یه روز تو لاین به پُست های یه دختر برخورد کردم. همه اش شکایت بود، از زمین و زمان ... از همه مَردا ... حتی از خودِ خدا ... برگشتم و بهش گفتم "خانم! همه جور آدم پیدا میشه، شما حق نداری همه رو به یه چشم ببینی ، همه رو با یه چوب برونی"  اما وقتی گذشته اش رو واسم تعریف کرد فهمیدم نامرد که نه، پسره لجن بوده! یه دختری رو میشناختم تو اینستاگرام، چند روز درمیون عکس دونفره از خودشون میذاشت و با کلی ذوق و شوق اتفاقاتی که اون روز واسشون رخ داده رو تعریف میکرد. چند روز پیش دیدم همه ی عکس های صفحه اش رو حذف کرده! علتش رو که پرسیدم فقط یه چیز گفت :" حالم از همه تون بهم میخوره!" بعضی از رفیقام تو لیست مخاطباشون اسم آموزشگاه های مختلفی رو ذخیره کردن : گاج، قلم چی، گزینه2 و ... از یکیشون پرسیدم تو که دانشگاه میری، دیگه شماره ی قلم چی رو میخای چیکار؟! برگشت گفت :"دیوونه! این شماره اون دختره اس که باهام قلم چی کلاس میومد! این یکی هم گزینه2 کلاس میرفتم باهاش ... کامل نمیدونی عجب چیزی !" نمیدونی عجب چیزیه !!! ...  یه مدت هم میهن عضو بودم، یه اتفاقی تو همین مایه ها اونجا هم افتاد. با خودم میگفتم خب دخترا هم مقصرن! به همین راحتی نباید قبول کنی ... خربزه خوردی، پایِ لرزشم بشین! ولی نمیدونستم اونا تو دلشون چی میگذره ... تصور اونا از برقرایِ این رابطه چیه ... پسره تو فکر لای پا بود ، دختره دنبال یه تکیه گاه! حالا نمیگم همه شون، دختر لجن هم داریم ... اونا بالاخره یه روزی نتیجه کارشون رو میبینن ... پسرا با حذف یه شماره برمیگردن به اوضاع سابق ولی دخترا میشکنن ... خُرد میشن ... اوضاعشون خوب نمیشه ... نمیشه مثلِ سابق! بفهمین ... بفهمیم !


 + همین


۰ نظر ۲۳ آبان ۹۳ ، ۰۷:۳۰
کامل غلامی



سالار اون موقع ها سرحال بود، سالار جاده ها بود! یه روز برگشت، دید رئیس ماشین نو خریده و دیگه جایِ سالار بغل خیابونه ... سالار دیگه سرِ حال نبود ... سالار خسته بود ...


۰ نظر ۲۲ آبان ۹۳ ، ۰۷:۵۴
کامل غلامی

یا منم بازی یا بازی خراب !


۰ نظر ۲۰ آبان ۹۳ ، ۱۴:۵۳
کامل غلامی

دیروز یک چند دقیقه ای زودتر رسیده بودیم مدرسه، من هم از روی بیکاری داشتم داخل راهرو قدم میزدم که چشمم به کتابی تویِ قفسه ی کتابخانه افتاد :"یکصدوده سوال از استاد مطهری - مجید باقری" ... چند صفحه را خواندم تا رسیدم به سوال ِ نهم: " علت اعراض برخی از مردم -بخصوص قشر تحصیل کرده- از دین و مذهب چیست؟"

خلاصه ای از جواب : "یکی از دلایل آلوده بودنِ محیط و غرق شدن در شهوت و هواپرستی است (که برای من قانع کننده نیست!) یکی دیگر از دلایل، جنگ و ستیزی است که برخی از مبلغان دین ، مبانِ دین و غرایض فطری ِ بشر ایجاد میکنند و دین را ضد و منافی سایر فطریات بشر معرفی میکنند. مسلما علت انکار بسیاری از افراد تحصیل کرده این است که مفاهیم دینی، به طرز صحیحی به آنها تعلیم نشده است" _ من با این جواب کاملا موافقم ! بعضی از مبلغان به نامِ دین هر کاری انجام میدهند و باعث دلزدگی دیگران از دین می شوند ... یک جورهایی چیزی که به ما نشان میدهند مفهوم واقعی ِ خدا و دین نیست ، بلکه چیز دیگریست !



۰ نظر ۱۹ آبان ۹۳ ، ۰۷:۰۱
کامل غلامی


     مثل خنثی گر بمبی که دو سیمش سرخ است

     مـانده ام قیـــد لـبت را بـزنــم یا دل را ...                                    | سعید صاحب علم +





۰ نظر ۱۸ آبان ۹۳ ، ۱۰:۵۹
کامل غلامی

یه توپ بسکتبال تو دستِ من تقریبا 19دلار می ارزه، تو دست مایکل جُردن(+) بیش از 33میلیون دلار ... بستگی داره توپ تو دستِ کی باشه !


۰ نظر ۱۷ آبان ۹۳ ، ۰۷:۴۲
کامل غلامی

| + | + | + |

"دکتر" صدایش میزدند. اولین بار که دیدمش گفتم این یک بدبخت بیچاره ایست که کاشی کاری یا گچ کاری میکند. دکتر کجا بود؟! بعد گفتند نه عزیز دلم، اسم مستعارش "دکتر" است. کارش دزدیست! تابستان پارسال که خانه مان را دزد زد، یکی از همین دزدها "دکتر" بود! دیشب آمده بود جگرکی ... 2سیخ جگر و 2سیخ دل خورد و همراه با خوردن هِی کلبه را وراندازه میکرد. شصتمان خبر دار شده بود که فکر هایی زیر سرش دارد. هر چند داخل کلبه چیزِ بدرد بخوری نبود ولی خب همه ی وسایل کارمان داخلش بود و بدون آنها لنگ میشدیم. خلاصه چهار چشمی حواسمان به "دکتر" بود تا چیزی کِش نرود یا زیاد به داخل کلبه نگاه نکند. با هر لقمه ای که میخورد نیم نگاهی به کلبه هم می انداخت. با همان دهانِ پُر هِی نظر هم میداد: "منقلت چقد کوچیکه ؟! بشکه ی قیر رو وردار پاره کن میشه بهترین منقل. این زغالات جنسشون خوب نیس. زود پوک میشن. برو از باغ ِ بابابزرگت درخت پرتقالای کهنه رو بشکون ... اونا چوباشون بهترین زغال میشن! پیاز چرا نداری تو بساطتت؟! شاید یکی پیاز خواس ..." گفتم دوغ و نوشابه هست. بیارم؟! گفت : "دوغ که میبُره!! ولی یه نوشابه مشکی بیار ... " خلاصه یک نیم ساعتی با جناب "دکتر" همصحبت بودیم و از سخنانِ گهربارش لذت! بردیم تا اینکه آخرین قلوپِ نوشابه را زد و بلند شد و حسابش را پرداخت کرد و رفت ... من هم زیر لب گفتم : بری دیگه برنگردی!


۰ نظر ۱۶ آبان ۹۳ ، ۰۷:۵۷
کامل غلامی