آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون



از اصطکاک تنمون روی پوستِ تنش، یه حسِ عجیبِ حال خوب‌کنی بهمون دست می‌داد. شبیه پرواز در مدارِ استرالیا بود. درسته تا حالا در مدار استرالیا پرواز نکرده بودیم ولی خب فک می‌کنیم باید حس خوبی داشته باشه. یسری هورمون‌های مشخص بود که در اثر این فعل و انفعالات از سلول‌های برون‌ریزمون ترشح می‌شد که باعث می‌شد حالمون خوشگل‌تر شه. باعث می‌شد سختیِ دنیا رو با دیدنش کمتر حس کنیم. یجوری که بشنوه زیر لب زمزمه می‌کردیم «نه ایمون داره، نه دل داره، نه دین داره یارُم». متوجه نمی‌شد. صدامون رو می‌بردیم بالاتر تا بشنوه از «بی‌دلی»‌ش شاکی‌ایم. می‌شنید ولی توجهی نمی‌کرد. اصلا همینجوری بود که روی هورمون‌هامون هی تاثیر می‌ذاشت. هی بی‌توجهی می‌کرد. هی رومون تاثیر می‌ذاشت. هی هورمون‌هامون دچار تزلزل می‌شدن. اساس علم زیست‌شناسی رو می‌تونست تغییر بده با این رفتاراش. چرخه‌ی کربس و فرمول‌های مسخره‌ی مندل و کلِ علم ژنتیک رو زیر سوال برده بود. گردنمون از مو باریک‌تر بود پیشش. از گردوخاکِ زیرِ فرش پیشش کمتر بودیم. ینی نمی‌دید اصلا ماهارو ولی خب بودیم. حضور داشتیم. همینکه بودیم هم برامون ارزش داشت. بالاخره که می‌دید. نمی‌دید؟ جل و پلاسمون رو جمع کرده بودیم تا با ته مونده‌ی سوادِ زیست‌شناسی‌مون بریم به جنگِ خنده‌هاش. همه می‌دونستن تبانی کردیم که ببازیم. خودمون می‌خواستیم ببازیم تا ببره و خنده‌شو ببینیم. همه‌ش فیلم بود به قرآن. ولی اون وقتی بُرد، نخندید. اومد جلومون وایساد و جوری با چشاش نگامون کرد که قلبمون  - از همین اولِ دهلیز تا تهِ تهِ بطن چپمون - رو عجیب سوراخ کرد. جوری خیره شد بهمون که کُپ کرده بودیم. احسن‌الخالقین جلوش لنگ می‌نداخت حضرت عباسی. شایسته نبود بیاد دم پرِ ما حقیقتا. ولی خب اونم دیوونه بود. لنگه‌ی خودمون. جفتمون کروموزم‌هامون دست‌کاری شده بود. کم‌وزیاد بودن. هنوز جلومون وایساده بود. خندید. یهو خندید. دوباره قلبمون شروع شد سوراخ شدن. حسِ پرواز بر مدار استرالیا بهمون دست داد. یادِ نظریه‌ی داروین افتادیم. یادِ فسیل‌ها افتادیم. یادِ اون لحظه افتادیم که «همه چیز به اذن خدا از بین می‌رود و دوباره زنده می‌شود» ما دوباره زنده شده بودیم. اما بر مدارِ استرالیا نه. ایندفعه بر مدار خنده‌هاش.

.

.

.

.

عکاس را نمی دانم

۳ نظر ۱۹ آذر ۹۷ ، ۱۳:۰۹
کامل غلامی

توی داستانی، خوانده بودم دو کودک که یکدیگر را عاشقانه دوست داشتند، بعد از مدتی و به دلیل مسافرت پسر کاملا از هم دور شدند و دیگر هم را ندیدند. پس از سال‌ها در همان شهری که پسر مهاجرت کرده بود یکدیگر را ملاقات کردند. عاشق هم شدند و با هم ازدواج کردند. این داستان خیالم را کمی راحت می‌کند. کمی به سال‌های بعد امیدوار می‌شوم. هرچند باید یکی حواسم را جمع کند که زندگی در اکثر مواقع شبیهِ داستان‌های تویِ کتاب‌ها نیست. هر ۸ ساعت به دست‌هایم خیره می‌شوم. حرف‌هایی را که نوشته‌ام تا جلویش بزنم، آماده می‌کنم «تو منو تحت فشار نمی‌ذاری که چیزی بشم که نمی‌تونم. تو منو دقیقا همینطوریکه هستم قبول داری» می‌دانم که دارم حرف مفت می‌زنم. به دست‌هایم خیره می‌شوم و همچنان هر ۸ ساعت حرف‌های مفتم را تکرار می‌کنم. «من به تو وابسته‌م. راستی دوست داشته شدن زیباتره یا دوست داشتن؟» نمی‌دانم. اما می‌دانم که هردوتایش ترسناک است. ادامه می‌دهم. «می‌دونم که وضعیت تو چطوره. واقعا حواسم هست که روزهایی که حالت خوش نیست زیاد اذیتت نکنم» باز هم دارم حرف مفت می‌زنم. من هیچ‌وقت علم غیب نداشته‌ام تا بفهمم کی کِی حالش خوب است و کی کِی حالش بد است. و وقتی هیچ ارتباطی این بین نیست فقط همین صحبت‌های دل‌خوش‌کنک است که نشان می‌دهد دارم حرف مفت می‌زنم. باید سعی کنم همه چیز را خوب جلوه بدهم. شبیه دانش‌آموزی که می‌خواهد نمره‌ی پایین امتحانش را با سخت جلوه دادن سوالات جلوی پدرش توجیه کند اما نمی‌داند چند ساعت پیش خبر فوت برادرش را داده‌اند. از اینکه خودم را آنقدر ضعیف دیده‌ام که فکر کرده‌ام بدبخت‌ترین مرد جهانم خجالت می‌کشم. باید لبخند بزنم. باید هر ۸ ساعت به دست‌هایم خیره شوم و لبخند بزنم. نمی‌دانم این الزام از کجا می‌آید ولی خودم را ملزم کرده‌ام که لبخند بزنم. این غمگین‌ترین لبخندی‌ست که تا حالا زده‌ام. تازه فهمیده‌ام که به شکلی پیوسته به او وابسته شده‌ام. شبیه قرص‌های هر ۸ ساعت یکبار. به دست‌هایم خیره می‌شوم. سرم گیج می‌رود. دیگر این ۸ ساعت فایده‌ای ندارد. انگار به جای هر ۸ ساعت، هر دقیقه قرص خورده باشم. انگار هر دقیقه به فکرش باشم. انگار اوردوز کرده باشم.

عکس از rawpixel

۲ نظر ۱۶ آذر ۹۷ ، ۲۲:۴۳
کامل غلامی

دستانش شبیهِ بالِ نهنگ بود. مثل یک دریاچه‌ی بنفش رنگ. او باعث می‌شد تمام تلاشم را بکنم تا شبیه کسی شوم که می‌خواهد؛ اما نمی‌دانم باید چه شکلی می‌شدم تا شبیه کسی بشوم که او می‌خواهد! حرف زدن با او عجیب و ترسناک بود. شبیهِ چیدنِ خرمالوهای نیمه‌رسیده‌ی باغ‌های پر از نگهبان. شبیهِ خیسیِ درختان بلوط. شبیه معاشقه‌ی خرس‌های وحشی. به او که فکر می‌کردم صدای بُریدن درختان جنگل را یکی پس از دیگری می‌شنیدم. که کارگرهای مهاجر در یک غروب مرطوب، با عجله آن‌ها را بار می‌زدند. او دقیقا همان کسی بود که باید می‌بود. دقیقا همان حسی را به تنم انعکاس می‌داد که هیچ‌چیزی تا کنون این‌کار را نکرده. صدایِ خزیدنِ مارها را دوست داشت ولی صدای باران را نه. همین‌ها باعث می‌شد هر کاری کنم نتوانم بفهمم باید چه شکلی می‌شدم تا شبیه کسی بشوم که او می‌خواهد. آری! او بیشتر از همه شبیهِ نهنگ بود. زیبا. غول‌آسا. دست‌نیافتنی

.






عکاس را نمی دانم.



این مطلب توسط کامل غلامی نوشته و در وبلاگ بارگزاری شده است.mr-raymon.blog.ir

 

این تصویر کاور موسیقی hands از گروه روسی iday است.






عکاس را نمی دانم.

این مطلب توسط کامل غلامی نوشته و در وبلاگ بارگزاری شده است.mr-raymon.blog.ir
۳ نظر ۱۳ آذر ۹۷ ، ۲۲:۳۷
کامل غلامی

ولی خب سوالی که مدتیه مغزِ نحیف‌مون رو دچار اسپاسم کرده اینه که، اونی که اومد تزِ روشنفکرگرایانه داد و گفت «بودنِ صخره و سنگ در مسیر رودخانه است که صدای آب را زیباتر می‌کند» تا حالا پاشو نذاشته بود چمخاله؟ ینی توی عمرش یه‌بارم دریا رو ندیده بود؟ هیچ تیکه‌ی صخره‌ای وسطش نیست. بزرگ‌تر و آبی‌‌رنگ‌تر هم هست و تازه از این افق‌های موازی با آسمون هم داره. بیخود برا خودمون نسخه‌های مسخره‌ی روانشناسی می‌پیچیم که بگیم این همه بدبختی و فلاکت طبیعیه، روال زندگیه، عادی‌تره از کفرِ ابلیسه و نباید غمگین شد ازش و حکمته و بالاخره آسانی خواهد آمد و هزار چیز! نه اینکه بخوایم باز نق بزنیم و از بی‌وفایی کسان و بی‌معرفتیِ ناکسان بنالیم و تهش هم یه نصیحتِ گنده بزنیم تنگش بشه خطبه‌ی نمازجمعه‌طور! نه خداوکیلی اصلن حس و حالش نیست، ولی اگه هیچی نگیم هم باد می‌کنیم از غصه خب. تنمون دون‌دون میشه اگه خالی نکنیم خودمونو. باید یه کاری کنیم که جاش نمونه به هر حال. حتی اگه سوز داد و دهنمونو سرویس کرد، نباید بذاریم که جاش بمونه. یجوری باید تلاشمونو بکنیم‌که جاش نمونه. حتی اگه مجبور شیم خودمونو بزنیم به امل بودن و بی‌طرف بودن و نفهم بودن. که فک کنن حالمون خوبه و پاستا خوردنمون توی کافه دلیل‌ش هیچی نیست جز سرخوشی. ولی هست جز سرخوشی! که حتی خیلیا ندونن اون کافه رفتنا فقط واسه سیگار کشیدنای با معده‌ی خالی بوده. حتی اگه روزی ۴ مدل کتاب بخونیم تا بقیه بفهمن با فرهنگیم ولی نفهمن اینارو می‌خونیم تا داستانای خودمون فراموشمون شه. که اگه رفتن توی داستانای این کتابا نبود معلوم نبود چه بلایی سرِ روزهایِ تنهایی‌مون میومد.
نه عزیزایِ من. نه فدایِ شماها بشم. این صخره‌ها نیستن که صدای رودخونه رو خوش می‌کنن. که این صخره‌ها اگه توی دریا بودن به هیچی می‌گرفتیمشون، حتی سلول‌هایِ اسفنگتر‌های تحتانی‌مون هم به هیچی‌شون می‌گرفتن. که این صخره‌ها توی برهوتِ بدون آب فقط میشدن یه مانع. مانعِ دید. هیچی هم نبودن. ته این خطبه هم گوش کن که بدونی هر جایی اگه خودمون بخوایم می‌تونیم باشیم صدایِ خوش. شبیه دُهُل، که از دور خوش‌تره. پس یکم دورتر وایسا. تا خوب‌تر لذت‌شو ببری!


۰ نظر ۱۳ آذر ۹۷ ، ۲۲:۳۳
کامل غلامی

بگو «نه». بگو «ازت متنفرم». بگو «حالم رو بهم می‌زنی». هر چه می‌خواهی ردیف کن پشت سر هم. بگذار طاقتم طاق شود. گوش‌هایم داغ شوند از عصبانیت و فروخردگی. بگذار خودم را مچاله کنم لایِ سنگفرش‌های خیسِ شهر. بگذار تا بویِ اشک‌هایم را این بار لایِ برگه‌های کتاب‌های افستم استشمام کنم که این روزها خوش‌بوترین عطرهایند برایم. بگو «تو احمقی». بگو «تو هیچی نمی‌فهمی». بگو «تو عرضه‌ی هیچ کاری رو نداری» تا بدانم مستحق خیلی غم‌ها بوده‌ام. مستحق خیلی ظلم‌ها بوده‌ام. تا صدای راننده تاکسیِ مسیرِ دانشکده هی روی اعصابم نرود که که از عالم و آدم شاکی‌ست. تا بدانم این شکایت‌ها دلیل دارد. شاید بلد باشم عذرخواهی کنم. بگو «تو که غمت کمه همیشه» تا وقتی قرار است برای بار هزارم چایِ دکه‌ایِ تنهایی بخورم، اصلا به فکرت نباشم و اصلا سراغت را نگیرم و اصلا صفحه چت‌هایمان را هی هر روز نگاه نکنم و اصلا به هر چیزی که اسمش را می‌گذارند «دوست داشتن» عق بزنم و بعد بفهمم که نه، من آدم این کارها نیستم. بگذار برای اولین بار بیایم و جلویت بایستم و با صدای بلند توی صورتت داد بزنم که چرا آمدن را پیچیده کرده‌ای و ماندن را پیچیده‌تر؟ که حالم به هم بخورد از پیچ‌های جاده چالوس و خرمالوهای بدمزه‌ی گسی که این روزها دیگر هرجایی پیدا نمی‌شوند و دلم برای بی‌مزگی‌شان نیز تنگ شده. بگو «دنیای ما با هم فرق داره» تا به گند بکشم دنیایم را تا دیگر حتی دیده هم نشود که اینور چه خبر است. من همیشه در به گند کشیدن چیزها موفق‌تر بوده‌ام. این دفعه بگذار با خیالی راحت لایِ کتاب‌های افستم بخوابم و اشک بریزم و سعی کنم به هیچکس - حتی تو - فکر نکنم.






عکاس را نمی دانم.

۲ نظر ۱۱ آذر ۹۷ ، ۲۲:۱۳
کامل غلامی

چند تکه یادداشت در خصوص چیستیِ موسیقی خیابانی

 

نکته مهم: تمام این‌هایی که می‌خوانید، عقیده‌ی کاملا شخصیِ نگارنده است. نه نگاهِ تخصصیِ موسیقی بدان شده و نه جامعه‌شناسانه بررسی شده‌اند. بنابراین این احتمال وجود دارد که کاملا غلط باشند!

 

اولین چیزی که بعد از شنیدن «موسیقی خیابانی» رویِ سلول‌های خیس مغزم پرده می‌اندازد، پیاده‌روهای سنگفرش شده‌ی رشت است. نمی‌دانم چه زمانی بود که آوردن ساز و خواندن در سطح شهر در کشور رواج پیدا کرد ولی به نظر می‌رسد این موضوع به شکل شدیدی وابسته به جریان‌های street musicی غرب نباشد. شاید در حال حاضر متدها و روش‌ها یا ابزارهای غربی وارد این حرفه (در خصوص اینکه موسیقی خیابانی حرفه است یا نه نیز بحث وجود دارد) شده باشند اما به نظر اساسِ خواندن در سطح شهر چیزی نیست که از فرهنگِ ما ایرانی‌ها خیلی دور باشد. برخلاف تصور عموم که شاید موسیقی خیابانی را زاییده‌ی غرب بدانند باید اذعان داشت که در گذشته نت‌های موسیقی در کوچه‌به‌کوچه‌ی شهرها و روستا‌هامان نواخته می‌شده. آنجا که لات و لوت‌های محل، با سبیل‌های کت و کلفت و دستمال یزدی بر گردن و موهای بلند فرفری، دستانِ پر از انگشترِ عقیقشان را در هوا ول می‌کردند و نعره سر می‌دادند و فکر می‌کردند شده‌اند یک‌پا داریوش، حرف‌های من تصدیق می‌شود. یا صدای موسیقیِ همان حاجی‌فیروزهایی که سالی یک‌روزند! همان‌ها که شب‌های یلدا برایمان آواز می‌خوانند که البته روز به روز و سال به سال از تعداد و کیفیت‌شان کاسته شده و این اتفاق وقتی با نگاهِ مسخره و تحقیرآمیز «تکدی‌گری» گره خورد، دیگر نشد جمعش کرد. یا حتی همان مجالس تعزیه‌ای که در ماه محرم در [تقریبا] همه‌ی شهرها برپا می‌شود و هنوز هم زنده‌اند. هرچند این روزها جنبه‌ی ویترینی‌ِ بیشتری به خود گرفته‌اند. همه‌ی اینها که بر شمردیم شاید بخشی از جریانی باشند که نامش را می‌شود گذاشت «موسیقی خیابانی». اما سوالی که مطرح است این است که چرا در سال‌های اخیر «موسیقی خیابانی» اینچنین مورد توجه قرار گرفته و گروه‌های متنوعِ قوی و ضعیفی در این فضا شروع به فعالیت کرده‌اند؟

چیزی که در حال حاضر از «موسیقی خیابانی» در ذهنمان داریم گروه‌های کوچکِ دو یا سه نفره‌ی عموما پسری‌ست که در گوشه‌ای از پیاده‌رو با گیتار یا سه‌تار یا سنتور و ... در حالِ نواختن‌اند. نام و نوع موسیقی انتخابی در چنین گروه‌هایی از روند و قانون مشخصی پیروی نمی‌کند و خیلی‌هاشان چون فلان آهنگ را دوست دارند یا چون مخاطب پسند است، انتخابش می‌کنند. موضوعی که شاید یکی از شدید‌ترین نقطه ضعف‌های چنین جریانی باشد. اینکه در یک محیط عمومی و در انبوهی از سلیقه‌های تخصصی و غیرتخصصیِ موسیقی مجبوری چیزی بنوازی تا بقیه خوششان بیاید، تا مورد قبول واقع شوی و به حیاتت در این جریان ادامه بدهی. درست است که عموم هنرمندان موسیقی در سطوح حرفه‌ای نیز به سلیقه‌ی مخاطبان توجه دارند و در تلاش‌اند تا موسیقی‌ای منتشر کنند که عموم دوست داشته باشند، اما وابستگی شدید گروه‌های موسیقی خیابانی به چشم و یا حتی جیبِ مردم، شاید اجازه‌ی خلاقیت و خلق اتفاق‌های جدید را ندهد و یا اگر بدهد شاید چنین رویدادی را با شکست مواجه کند.

  چالش‌های زیادی حول موسیقی خیابانی دیده و شنیده شده که هر کدام دنیای خود را دارند. نحوه‌ی برخورد خانواده / موسیقی‌دانان حرفه‌ای / نیروهای گشت و انتظامی و حتی مردم عادی با این پدیده حاشیه‌های جالب و در نوع خود تاثیرگذاری را به همراه دارد. با توجه به جدید بودن این جریان آمار و مستندات بسیار زیادی در دست نیست که بتوان طبق آن حکم صادر کرد. هرچند اصلا اینجا نیامده‌ایم تا حکمی صادر کنیم! طبق برخی مقالات منتشر شده در خصوص موسیقی خیابانی، افراد شاغل در این حرفه دچار چاش‌های متنوعی در سطح خانواده و محیط اجتماعی خود می‌شوند:

 

برخورد خانواده با موسیقی خیابانی چگونه است؟

 

آیا خانواده از این موضوع راضی‌است؟ آیا اصلا خبر دارد؟ عموم کسانی که در این حرفه(با شک این کلمه را می‌نویسم!) در حال فعالیت‌اند، با مخالفت مستمری از سمت خانواده‌شان مواجه نشده‌اند. البته این بدین معنا نیست که همه خانواده‌ها با این موضوع موافقند. برخی به راهی که فرزندشان انتخاب کرده احترام می‌گذارند و برخی اصلا خبر ندارند فرزندشان توی پیاده‌رو گیتار می‌زند! اما بوده‌اند خانواده‌هایی که با آگاهی از چالش‌های این مسیر، فرزند خود را برای رقم زدن چنین اتفاقی همراهی کرده‌اند.

 

حرفه‌ای نبودن موسیقی خیابانی را کجای دلمان بگذاریم؟

 

برخورد موسیقی‌دانان و خوانندگان حرفه‌ای به این جریان شاید در نوع خود محافظه‌کارانه بوده باشد! عمومِ کسانی که موسیقی را در خیابان پیگیری کرده‌اند، از آن دسته علاقه‌مندان به موسیقی بوده‌اند که نتوانستند به استودیو و سالن‌های موسیقی راه پیدا کنند. و تصمیم گرفتند عطشِ شدیدشان را اینگونه از بین ببرند. به شکل کلی (و نه استثنائات) عمومِ فعالینِ خیابانیِ موسیقی از نظر درک و سواد موسیقیایی در سطح بالایی قرار ندارند و بیشتر به شکل تجربی گیتاری می‌رنند و سنتوری می‌نوازند. و از آنجا که چنین جریانی توسط شخص یا ارگان خاصی نظارت نمی‌شود، شاهد حضور افراطی و غیرقابل کنترل گیتارها و سه‌تار‌ها در سطح شهر‌ هستیم. این اتفاق علاوه بر عادی جلوه دادن موسیقی در نظر عموم مردم، باعث هرج و مرج، شلوغی و به اصطلاح هرکی‌هرکی شدن می‌شود. اینکه هر کس گیتاری داشت و اندکی اعتماد به نفسِ اجرا، گروهکی جمع کند و به نزدیک‌ترین پیاده‌روِ شهر برود و شروع کند به نواختن، ارزش و اعتبار موسیقی و کسانی که موسیقی را خوب می‌فهمند و خوب می‌نوازند خواهد کاست. اما چرا موسیقی‌دانان حرفه‌ای و خوانندگان مطرح چندان چنین جریانی را به نقد نکشیده‌اند و اتفاقا در برخی موارد، در پست‌هایشان جوانان را ترغیب به پیگیری این جریان کرده‌اند؟

 

نیروی‌انتظامی و موسیقی خیابانی

 

طی مصاحبه‌ها و گفتگوهایی که با برخی گروه‌های موسیقی خیابانی در رشت داشته‌ایم، چندان از برخوردهای قهریِ نیروهای انتظامی و گشت، شاکی نبودند و طبق گفته‌هاشان تا کنون مورد غضب‌ِ شدید نیروهای انتظامی قرار نگرفته‌اند. البته دلیلی هم بر چنین اتفاقی نمی‌توان یافت. صرفِ نواختن در سطح خیابان جرم نیست بلکه برچسب‌هایی چون «سدمعبر» یا «ایجاد مزاحمت برای کسبه محل» از عناوینی‌ست که برخی از گروه‌ها، به دنبال آن جریمه‌ شده‌اند. در تازه‌ترین اتفاقِ اینچنینی که بسیار هم در فضای مجازی دیده شد و عکس‌العمل خیلی‌ها را در پی داشت، برخورد شدید برخی لباس شخصی‌ها با گروه موسیقی آرامش‌بند بود. گروهی ۳ نفره که در حال نواختن قطعه‌ای از گروه سون (seven band) بودند و به شکل شدیدی مورد لطف قرار رفتند! هرچند پس از این جریان بهانه‌های مختلفی برای سرپوش‌گذاری بر آن اتخاذ و منتشر شد. ولی به شکل کلی در بسیاری از شهرها نیروی انتظامی برخورد خیلی شدید و سختی با گروه‌های موسیقی خیابانی نداشته و در بیشتر مواقع این گروه‌ها با خیال راحت به اجرای قطعات خود می‌پردازند.

 

در پایان باید به این نکته نیز اشاره کرده که صفتِ خیابانی پشت این موسیقی، شاید به دنبال رسالتی دیگر هم بوده باشد.که برخی مشاغلِ خیابانی شبیهِ گرافیتی به دنبالش‌اند. نوعی بیان اعتراضات شخصی و اجتماعی در زیر پوست شهر به شکلی که چندان دردسر‌ساز نباشد. فریاد زدن و تخلیه‌ی خود در آغوش مردم. از عشق گفتن لا‌به‌لای مردمی بی‌عشق. شاید رسالت این موسیقی، چندان شبیه موزیک‌های شسته رفته‌ی خوش استایلِ مجوز‌دار ارشاد نباشد، اما همین که صدایش لای گردن و در پوست و تنمان می‌پیچد یعنی دارد رسالتش را انجام می‌دهد.

چاپ شده در شماره 102 نشریه درددل «علوم پزشکی تبریز»

وبلاگ کامل غلامی | mr-raymon.blog.ir

     

 

 

 

چاپ شده در شماره 103 نشریه درددل.

عکس ها ایران نیستند.

 

 

۱ نظر ۱۱ آذر ۹۷ ، ۲۰:۵۵
کامل غلامی

بعد همینجوری که هندزفری توی گوشمون بود و داشت به شکل مخلوط آهنک پلی می‌کرد، زیر لبمون هی زمزمه می‌کردیم «از یاد برده‌ام همه چی را به غیرِ تو*». می‌خواستیم حواسمون رو پرت کنیم اینور اونور تا کمتر انگولک کنن خاطرات مارو، ولی خب می‌دونین که. انگولک کردن شیرینه! خوششون میومد. هی اذیت می‌کردن. هی صدای خنده‌هات رو می‌پاشوندن وسط اتاقمون. هی عکس پروفایلت رو عینِ تبلیغ‌های فیلترشکنا میاوردن جلو حدقه‌ی چشممون. هی شبیه جنگ زده‌ها میومدیم آمار زخمیا رو می‌گرفتیم، می‌دیدیم اندازه کلِ فالوورهای اینستات کشته دادی. تازه فرداش توی فکر شبیخون بودی که بزنی لت و پارمون کنی. هی نخ به نخ تارِ پر کلاغیِ موهات پخش می‌شد روی دنیای نارنجی‌مون. تیره می‌کرد تا هیچی و هیچ‌کس رو نبینیم غیرِ خودت. الحق که توی روشنایی هم هیچی و هیچکس رو نمی‌دیدیم غیرِ خودت. اصلا ما به دنیا اومدیم تا هیچی و هیچکس رو نبینیم غیرِ خودت. به عطرِ پرتقالای حیاط پشتی‌مون قسم. به سرورِ فرانسه‌ی فیلترشکن گوشیمون قسم. به همه کشته‌زخمیایِ در رکابتون قسم




*سید مهدی موسوی



۲ نظر ۰۷ آذر ۹۷ ، ۲۱:۴۳
کامل غلامی

فوتبال در مستطیل سبز یا کُره‌ی خاکی

این توپ گُله!

 

چرا داورها همیشه علیهِ تیم ما سوت می‌زنند؟ آیا این موضوع ربطی به بقیه‌ی بد بیاری‌هایمان در زندگی ندارد؟

داستان‌های غم‌دار و خوشحال‌کننده‌ی فوتبالی، به هیچ دردی هم اگر نخورند، یادمان می‌آورند که بازی هم می‌تواند اندازه‌ی تمام فلسفه‌ها و مکتب‌های واقعی و من‌درآوردیِ جهان، راهی باشد برای رستگاری. فلسفه‌ای که اثبات می‌کند نیچه اگر امروز زنده بود، طرفدار آرسنال می‌شد! اصلا چرا باید فوتبال اینقدر جذاب باشد؟ اصلا آیا این بازی برای همه جذاب است؟ آیا فوتبال توان این را دارد تا جامعه را اصلاح کند؟

جامعه شناسی ورزشی، حوزه‌ی نوپیدایی است که پیشینه‌ای حدودا ۲۵ ساله دارد و به بررسی کارکرد ورزش در جوامع و فرهنگ‌های گوناگون می‌پردازد. بله دقیقا. فوتبال شبیه یک پدیده‌ی اجتماعی است و در فوتبال، زمینه‌ی گسترده‌ای برای فعالیت شاخه‌های مختلف علوم اجتماعی و انسانی وجود دارد. «محمدرضا مهرآیین» استاد دانشگاه و نویسنده‌ی کتاب «جامعه‌شناسی ورزش» درباره‌ی ابعاد جامعه‌شناسی ورزش معتقد است که بحث‌های مادی و سوداگری در فوتبال به این زمینه لطمه زده، هرچند جامعه‌ی مدرن با خود ارزش‌های مدرن می‌آورد؛ فوتبال ورزشی است که به فرآیند «مدرنیسم» چسبیده و نمی‌توان آن را از دنیای مدرن جدا کرد. امروزه برخی از آمارها نشان می‌دهند در دنیا نزدیک به 600 تا 700 میلیون نفر از فوتبال نان می‌خورند و این یعنی فوتبال صرفا یک ورزش نیست. «بیژن عبدالکریمی» مدرس و پژوهشگر فلسفه نیز اظهار می‌دارد که فوتبال چیزی را محقق کرده است که «فرگه» و «راسل» و اصحاب «حلقه وین» و بسیاری از «فیلسوفان تحلیلی» سودای تحقق آن را داشته‌اند.

 

بچه‌مدرسه‌ای‌های فوتبالی

برای اینکه بدانیم فوتبال دقیقا چه می‌کند سری به داستانِ تیمی می‌زنیم که این روزها سرخط اصلیِ خبرهای ورزشی ایران و آسیا شده: پرسپولیس! علی نعیمی «روزنامه‌نگار» اعلام می‌کند برانکو زمانی که پرسپولیس را تحویل گرفت گفت من تیم به این بی‌ادبی ندیدم! تعداد زیادی پسربچه شلخته و بی‌ادب که فوتبال هم بلد نبودند، پیراهن تیم را به آسانی به‌دست آورده بودند. روز بازی ذوب‌آهن، از بی‌نتیجگی کار با محسن مسلمان گفته شد. از همه حیله‌هایی که بلد بودند اما به مسلمان اثر نکرده. آنها عقیده داشتند جای این بازیکن در پرسپولیس نیست. اما از نخستین تکل دربی، همه چیز تغییر کرد؛ زمانی که او ارزش جنگ را به ما یادآوری کرد. همین جا مکث می‌کنم. «جنگ»! نسبتش با فوتبال را می‌سنجم. فکر می‌کنم و سری به نشانه‌ی تایید تکان می‌دهم. فوتبال، جنگ است. فوتبال مرز است. فوتبال جامعه‌ایست که می‌جنگد. و حالا راحتتر می‌توان گفت که فوتبال یک ورزشِ صرف نیست. آدم‌سازی می‌کند. بی‌ادب را تربیت می‌کند تا جوری در دربی بازی کنند که دقیقا متوجه شویم از چه حرف می‌زنیم. از بچه مدرسه‌ای‌هایی که تصمیم گرفتند مرد باشند.

 

زندگی به‌مثابه پنالتی

آندره اسپایسر، استاد دانشکده تجارت دانشگاه لندن، در مقاله‌ای در روزنامه گاردین با عنوان «رازی که در گرفتن پنالتی در جام جهانی وجود دارد»، به شباهت تصمیم‌های دشوار زندگی با فوتبال پرداخته است.

داور در سوت خود می‌دمد، دروازه‌بانی که باید پنالتی بگیرد، کش‌و‌قوسی به تن خود می‌دهد و طرفداران تشویقش می‌کنند. تجزیه و تحلیل 286 مورد پنالتی نشان می‌دهد اکثر دروازه‌بان‌ها ترجیح می‌دهند به‌جای ماندن در مرکز، به سمت چپ یا راست بپرند. 39.2 درصد از شوت‌ها در پنالتی به وسط، 32.1 درصد به سمت چپ و 28.7 درصد به سمت راست است. پس چرا دروازه‌بانان پرش می‌کنند؟ به گفته کارشناسان، پاسخ در «سوگیری کنش» است؛ یعنی تمایل ما به اقدام، حتی زمانی که هیچ‌کاری‌نکردن بهتر است. یکی از دلایل اینکه به اقدام علاقه‌مندیم، این است که نمی‌خواهیم پشیمان شویم. دروازه‌بانان می‌دانند اگر هیچ‌کاری نکنند و گل بخورند، احساس بدتری خواهند داشت تا اینکه تلاش کنند و اشتباه کنند. دلیل دیگری که ما اغلب اقدام می‌کنیم و می‌پریم، این است که برای آن پاداش می‌گیریم. طرفداران تیم فکر می‌کنند که اگر دروازه‌بان به چپ بپرد و توپ به راست حرکت کند، صرفا بدشانسی بوده است، اما اگر دروازه‌بان در مرکز بماند و توپ به سمت چپ برود، احتمالا طرفداران او را به‌خاطر تنبلی سرزنش خواهند کرد. حتی در مورد مراقبت‌های بهداشتی نیز قضاوت می‌کنیم و به‌طور‌کلی پزشکانی را ترجیح می‌دهیم که بیشتر نسخه بنویسند، حتی اگر درمانشان وضع سلامت ما را بدتر کند.  برای تصمیم‌‌گیری خوب باید مراقب سوگیری کنش باشیم. راز موفقیت اغلب این است که حداقل برای مدتی هیچ‌ کاری انجام ندهیم. همین امر برای سرمایه‌گذاران صادق است. سرمایه‌گذاران زن نسبت به همتایان مردشان بهتر عمل می‌کنند، چون کمتر معامله می‌کنند. یک عامل موفقیت «کازیمو دی مدیچی» در فلورانس دوران رنسانس همین توانایی خودداری از اقدام در مقابل دشمنانش بود. وقتی این مقاله را که در روزنامه شرق چاپ شده خواندم، بیشتر و بیشتر به این فلسفه ایمان آوردم. فوتبال مکتبی که شاید توسط جامعه شناسان و فیلسوفان طراحی نشده باشد اما هیچ کس نخواهد توانست تشابهاتش را انکار کند و نسبت بدان، بی توجه باشد.

فوتبال چیزی ورایِ جامعه نیست، آنجا که می‌بینم پویول، کاپ قهرمانی بارسلون را پیش از همه به یکی از سیاه‌پوستان هم‌تیمی‌اش می‌دهد تا رنگ‌بندی‌های نژادپرستانه را کنار بزند. وقتی می‌بینیم اولیور کانِ مغرور - او که گوش رقبا را می‌پیچاند، پرچم کرنر را از جا در می‌آورد و با یک دست توپ‌ها را از دروازه بیرون می‌کشید، چطور در شب جشن مونیخی‌ها به خاطر پنالتی‌ای که او گرفته از جشن کناره می‌گیرد و به بالای سر کانیزارس می‌آید تا به دروازه‌بان حریف دلداری دهد. آنجا که می‌بینیم آ اس رم در واکنش به سانسور لوگوی پر از تاریخش با بزرگ‌منشی صفحه توییتر فارسی خود را راه‌اندازی می‌کند یادمان می‌آید که نباید جواب هر بی‌احترامی را با تحقیر و توهین بدهیم. می‌بینیم و بارها به خودمان می‌گوییم که فوتبال چیزی‌ست فراتر از یک ورزش. فراتر از یک هواداری و حتی فراتر از یک مکتب.

 

من پائولو دیبالا هستم، 10 ساله از ایران

حال اینهمه گفتیم تا داستان را با سوژه‌ای ایرانی به پایان برسانیم. یک کودک ده ساله‌ی ایرانی که با ویدیویی تماشایی در دنیا شهرت پیدا کرد. طبق گزارش «ورزش سه» در تاریخ ۱۱ آبان، صفحه ۴۳۳، یکی از صفحات مجازی مشهور در دنیا که به انتشار ویدیوهای جذاب و خاص فوتبالی می‌پردازد، یک ویدیو از کودکی ایرانی منتشر و او را حسابی در دنیا معروف کرد. در این ویدیو امیرمحمد علامه، پسربچه ۱۰ ساله اهل دهدشت که لباس شماره ۱۰ یوونتوس و پائولو دیبالا را به تن دارد، به توپ پلاستیکی آبی‌رنگ ضربه‌ای می‌زند و آن را از داخل یک پنجره کوچک عبور می‌دهد. امیرمحمد بعد از اینکه توپ را به هدف می‌زند، به سمت دوربین – که پسرخاله‌اش پشتش بود - برمی‌گردد و خوشحالی مشهور پائولو دیبالا (دیبالا ماسک) را انجام می‌دهد. سرانجام اتفاقی که انتظارش می‌رفت، رخ داد. دیبالا فیلم را دید، لایک کرد و در اینستاگرام شخصی‌اش آن را منتشر کرد و از دنبال کننده‌هایش خواست که در صورت آشنایی با این کودک، او را معرفی کنند. امیرمحمد حالا یک پسربچه‌ی فوتبال‌دوستِ عادی نبود! او که به گفته خودش، چهار بار سعی کرد تا توپ را به حفره کوچک وارد کند اما نتوانست، درپنجمین تلاش، جهانی شد. عیسی عظیمی «روزنامه نگار و نویسنده» در این خصوص می‌نویسد: ولی ماجرای امیرمحمد علامه، در لایه‌های عمیق‌ترش می‌بردمان به جایی که ایمان بیاوریم نسبتِ فوتبال و جهان امروز، چیزی ورای دل‌مشغولی صرف است. آن‌چه که دنیای امیرمحمد را با تمام هیجان‌ها و سرخوشی و کوچکی و کودکی و اختصار محتملش، با جهان ستاره‌ای مثل پائولو دیبالا، در تورین پیوند می‌زند، «اصالت بازی» است.

اینستاگرام امیرمحمد، پس از آن که پیج ۲۳ میلیونی دیبالا لایک و معرفی‌اش کرد، همین‌طور دارد فالوئر می‌گیرد. سرانجامِ این داستان اما هرچه باشد، آن‌قدر مهم نیست که رسیدن هر کودک/انسانی به این حرف که علاقه - علاقه‌ی خالص - به هر چه، از جمله به بازی و به فوتبال، اگر نجات هم ندهد و اگر سرنوشت آدمی را عوض نکند، از رنجِ بودن می‌کاهد.

 

 

 

منابع:

www.irna.ir

روزنامه شرق

www.tarafdari.com

Varzesh3.com

 

چاپ شده در شماره 102 نشریه درددل «علوم پزشکی تبریز»

عکس رو آقاگل برام فرستاد و گفت: لا‌به‌لای تور دروازۀ ورزشگاه وطنی قائم‌شهر، وقتی دقیقاً روی نقطۀ پنالتی ایستاده باشی.نساجی برای من قشنگترین تیم باشگاهی توی ایرانه. به خاطر تماشاگرایی که داره و برای ورزشگاهی که داره. برای اون شعار خوشگلشون که میگه نساجی ای امید شهر خسته. برای محمد و دوستش که فوق‌العاده‌ترین هوادارای فوتبالی‌ای هستن که می‌شناسم.

 

۲ نظر ۲۲ آبان ۹۷ ، ۱۸:۰۱
کامل غلامی

خسته شدن نشونه‌ی کُفره! اینو هیچ پیامبری نگفته ولی من بهش ایمان دارم. خسته نشو. حتی اگه یه دنیا جلوت واستاده باشن تا بخوری زمین و بهت بخندن. معجزه همیشه هم واسه‌ی پیامبرا نیست. حتی اگر هم باشه، بیا و پیامبر باش!

۰ نظر ۲۰ آبان ۹۷ ، ۲۱:۴۳
کامل غلامی

در مقابلِ جایی که ویرونه‌ست میشه دوتا عکس‌العمل داشت. یا ولش می‌کنی و دایورت می‌کنی به بعدیا که بیان و بسازنش، یا می‌مونی و جوری میسازیش که دوسش داری.
فعلا تصمیمی در این خصوص نگرفتم. ولی حسم بهم میگه هیچوقت دایورت کردن جواب نداده

۰ نظر ۱۸ آبان ۹۷ ، ۲۲:۳۷
کامل غلامی