دلبر سیب دارد (9)


 


ماسیده بودیم به دیوارِ بتنیِ بغلِ خونه و داشتیم رفت و اومد دختر دبیرستانیِ همسایه رو دید میزدیم که یهو دلبر مثِ اجلِ معلق سر رسید و چش توو چش شدیم باش. حس کردیم داریم غرق میشیم توو دریایِ چشاش. نمیدونستیم چی باس بگیم. رفته بودیم روو مودِ بی حرفی. رومونو کردیم سمتِ یکی از دختر دبیرستانیا و گفتیم "این بزرگ شه میخاد دلبرِ کی شه؟ دخترِ خوش بروروییه. چشاش سگ داره توله سگ!" دلبر خودشو میچسبونه به دیوار بتنیه و خیره میشه به همون دختره. سکوتش داره اعصابمونو انگولک میکنه. فک کنیم شستش بهش خبر داده ما عاشق یکی دیگه شدیم. نمیدونه که همین جف چشاش میتونه یه شهرو عاشق کنه. البته تمومِ مردم شهر میدونن که یه نگاهِ کج به دلبر دو نقطه بالاپایینش سیراب شیردون شدنشونه. واسه اینکه دلبر بیش از این دختره رو با چشاش آتیش نزنه بهش میگیم " البته اون دختره یه مشکلی که داره اینه که چشاش مشکی نیس. ینی چاله ش اونقد تاریک نیس که کسی بیفته توش. فقط سگ داره که پاچه بگیره"
البته خیلیا گولِ همین چش رنگیارو میخورن. همونا که توو بچگی به هوایِ آلاسکا یخی گول زیاد خوردن. یا اونا که توو مدرسه پولِ کیک ساندیساشون رو میدادن کارتِ صدآفرین میخریدن میزدن تهِ مشقاشون که توو خونه پزش رو بدن، غافل از اینکه صبح همون روز باباهه اومده مدرسه و با دیدن نمراتِ بچه ی ناخلفش کنف شده برگشته خونه!

 رومونو برمیگردونیم سمتِ دیوار بتنیه میبینیم دلبر پاشده رفته. کوچه هم خلوتِ خلوته. انگار بذر مُرده پاشیده باشن سرتا سرش. پرنده هم پر نمیزنه.
مام دم و دسگامونو جمع و جور میکنیم و میسُریم توو خونه. واردِ خونه که میشیم میبینیم دلبر جلوی آیینه وایساده و موهای لَختش رو وِل داده روو شونه های استخونیش و خیره شده توو چشای خودش. اینجور صحنه ها مو رو به تنمون سیخ میکنه. حس و حال عجیبی داره. عینِ وقتایی که ماشینِ نمره چهار رو میندازی توو موهای لَخت یه پسر بچه که با موهای شُسته اومده سلمونی. یا شبیهِ مزه ی سیب سرخای خونه ی عمه ناهیداینا بعدِ کشیدینِ دو نخ مگنا توو انباری خونه شون میمونه. از تهِ تهِ روده کوچیکه ت انگولکت میکنه تا یادت بره همه ی اون کوچه و خیابون و دیوار بتنی و دخترِ خوشگلِ همسایه رو ...
میریم میشینیم روو تخت و خیره میشیم توو جف چشاش. یادمون رفته بوده که فتنه ها مینمود چشمانش با دلِ بیصاحاب شده مون.
چشاشو که میبینیم یادِ یه شعر از حافظ میفتیم که مطمئنیم وقتی داشته این شعره رو میگفته تکیه داده بوده به دیوار بتنیه خونه شون و خیره شده بوده توو چشای آن یارِ جفاکارش. بعد درحالیکه داشته دستی بر محاسنش میکشیده زیر لب زمزمه میکرده "جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو"

#کامل_غلامی
#دلبر_سیب_دارد ۹

دلبر سیب دارد (8)


حسین ساقی دو روزه از زندون آزاد شده. دلبر خیلی ازش میترسه. راستشو بخواید مام بدجوری ازش میترسیم. آدمِ ترسناکیه. از شانسِ گُهِ ما همسایه ی دیوار به دیوارمونم هس! نزدیک ظهره. وایسادیم توو حیاط و داریم ماشینو میشوریم. با شیلنگ! دلبر روو ایون نشسته و داره دو لپی سیب میخوره - لعنت به لپاش! - بهش میگیم "دلبر! دیدی ما چه آدمایِ گُه شانسی هستیم؟!  چارتا لات و لوتِ آسمون جل شدن همسایه مون. نمیدونیم این مشیتِ خداوند چجور بوده که ما باس هر روز شکوفه هایی که کفترای حسین ساقی روو ماشینمون میزنن رو تحمل کنیم و دم نزنیم. اونوقت همسایه خواهرت اینا اون دختره باشه! که جهان را با چشمانِ رنگی اش تسخیر می نمود." دلبر یه چش غره میاد بهمون. سرمونو میندازیم پایین و در حالیکه خیره شدیم به لاستیکای ماشین بهش میگیم " البت خب چش مشکیا یه چی دیگه ان"
حسین ساقی اونقدرام آدم بدی نیست ولی ترسناکه. همینکه از کنارمون رد میشه رعشه میفته به تنمون. شستنِ ماشین تموم شده. دست و صورتمونو تمیز میکنیم و میریم کنار دلبر میشینیم و از این همنشینی احساسِ خوشایندی رها میشه توو وجودمون. همینجور که داریم از همنشینی با دلبر کیفور میشیم یهو میبینیم یکی از کفترای حسین ساقی میادو میشینه روو سقف ماشین. با سروصدا سعی میکنیم یکاری کنیم که بپره ولی انگاری کفتره کره! گوشاش نمیشنفه! از توو بشقاب یه سیب برمیداریم و میندازیم سمتش، بلکم بترسه و در بره. سیب صاف میخوره توو سرش و اندازه یه سیب سرخ خون شتک میزنه روو ماشین!
دلبر از این کارمون عصبانی میشه. بلند میشه میره توو اتاقش. مام حالمون دگرگون میشه. انگاری به تنمون رعشه افتاده باشه. یهو صدایِ یه کفترو از بالاپشت بوم میشنفیم که داره به زبونِ بی زبونی عزاداری میکنه. انگاری جفتِ این زبون بسته بوده. خیلی ناراحت میشیم. ولی دیگه چه سود! بلند میشیم میریم روو پشت بوم، کنارِ کفتره. میبینیم بنده خدا تازه سه تا از تخماش جوجه شدن. رعشه ی تنمون بیشتر میشه. خیلی ناراحتیم. جو سنگین شده. توو همین گیرودارِ عذاب وجدان و این بحثا هستیم که میبینیم از ماشین صدای آهنگ میاد. با دقت که گوش میدیم میبینیم بانو هایده داره میخونه : " کبوتر بچه کرده، کاش بودی و میدیدی"

#کامل_غلامی
#دلبر_سیب_دارد ۸

دلبر سیب دارد (7)


دلبر بعدِ سه روز مسافرت، تازه دیشب برگشته. انقد خسته اس همینکه پاش میرسه به تختِ خواب، بیهوش میشه. مام که چند روزی بود داشتیم در فراق یار میسوختیم یه امشبه رو با خیال راحت سر رو بالش میذاریم.

صبح شده. با دوتا نون سنگکی برگشتیم خونه. چمدونِ دلبر افتاده توو راهرو. پُرم هست. انگاری واسمون سوغاتی آورده.  صداش میکنیم که بیاد درِ چمدونو باز کنه. با چشای خواب آلود میاد و میشینه بغلِ چمدون. میگیم : "واسمون سوغات چی آوردی؟"
هیچی نمیگه
عشوه گرانه روشو برمیگردونه اونور و شروع میکنه به باز کردن درِ چمدون. از توو چمدون دوتا پلاستیک میاره بیرون. پلاستیک مشکیه رو میده به من و پلاستیک قرمزه رو خودش برمیداره. بلند میشه میره تو اتاق. با چشمانی پُر از سوال نیگاش میکنیم. میره تو اتاقو در رو پشت سرش میبنده.
پلاستیکو باز میکنیم. توش یه تیشرت سفیده. همینجور که داریم براندازش میکنیم میبینیم پشتش به انگلیسی نوشته: " I'm King "
تو مغزمون یه علامت سوال با چندتا علامت تعجب رژه میرن! آیم کینگ دیگه چه صیغه ایه؟! همینجور که داریم توو گوگل معنیِ کینگ رو پیدا میکنیم میبینیم دلبر با یه مانتوی قرمزِ جیغ میاد روبه رومون وامیسته. نگاش میکنیم. دور سرمون سه چارتا آیکن قلب و چندتا علامت تعجب رژه میرن. لامصب قرمز چقد بهش میاد! دلبر میره جلو آیینه تا خودشو برانداز کنه. پشت کرده به ما. پشت مانتوش رو که میبینیم انگار یچی نوشته. دقت که میکنیم میبینیم نوشته: " Keep Calm I'm Queen "
دور سرمون باز همون علامت سوالا و تعجبا رخ نمایان میکنن. کویین رو دیگه بذارم کجای دلم؟
میریم پیش دلبر وامیستیم. بهش میگیم مانتوش رو دربیاره. تی شرت و مانتو رو میندازیم توو پلاستیک مشکیه و میذاریمش کنار سطل آشغال. دلبر اولش یکم تعجب میکنه و به شکلی اعتراض گونه محل را ترک میکنه. میریم پیشش و دستشو میگیریم تو دستمونو بهش میگیم:
"ما هیچوقت King نبودیم. شمارو هم هیچوقت به چشم Queen نمی نگریم. همینکه دلبر بمونی و برامون سیب قرمز قاچ کنی و عشوه بیای واسمون کافیه. خوشیم به اینا به قرآن. مام همون شخصِ شخیصِ نویسنده میمونیم برات، که هیچی نداره جز مشکیِ چشات"

#کامل_غلامی

دلبر سیب دارد (6)

توو ایسگاه اتوبوس نشستم که گوشیم زنگ میخوره. به صفحه ی گوشی نگا میکنم. دلبره. دکمه ریجکت رو میزنم! یه فحشم به سازمان اتوبوس رانی میدم. نیم ساعته اینجا منتظر نشستم تا یه اتوبوس بیاد. حوصلم سر رفته. چندتا از دانشجوهای هنر هم توو ایسگاه وایسادن. دوتاشون دخترن. سه تاشون پسر. دوتای دیگه رو هر چی تلاش کردم نفهمیدم چه جنسیتی ان! دارن در مورد طراح لباسی که ترانه علیدوستی توو جشنواره کن پوشیده بود صحبت میکنن. اعصابم خورده. رو میکنم به یکی از پسرای مجلسشون و ازش میپرسم " دادا،  یادته حافظ میگفت ثبت است بر جریده ی عالم دوامِ ما؟!" با تعجب نگام میکنه و میگه "والا یچیزایی یادمه. چطور حالا؟" میگم "حالا اگرم فرض بگیریم که ثبت باشه، این حرفش توو رابطه ها و عشقو عاشقیا هم میگنجه؟ ینی تاثیری توو آشتیِ منو دلبر داره؟" نگام میکنه. بعدِ حدودا یه دیقه درحالیکه داره چونه شو میخارونه میگه پس قضیه ناموسیه!
یهو کلِ اکیپشون میزنن زیرِ خنده. میاد پیشم میشینه، خودشو میچسبونه بهم و زیرِ گوشم میگه "پس میخای بری منت کِشی! ببین،  تنها راهش اینه که یه دسته گل و یه جعبه شیرینیه بگیری و بری پیشش. راحت خر میشه با اینا"
خودمو ازش جدا میکنمو با اخم نگاش میکنم. خودشو جمع و جور میکنه و میگه منظور بدی نداشتم. ولی باور کن جواب میده
میگم سیب
میگه چی؟!
میگم سیب چی؟ دلبر از سیب خیلی خوشش میاد. اون موقعها توو پیج اینستاش زده بود : - این رل ویت اپل - یدونه هم از این آیکن سیب قرمزا گذاشته بود تنگش. اصلا واسه همین بود که عاشقش شدیم!
از رو صندلی پا میشه. یه نگاه به سرتاپام میندازه و در حالیکه با ایما اشاره به دوستاش یچی میگه از کنارم دور میشه. اتوبوس هنوز نیومده. فکرم نکنم دیگه بیاد. بلند میشم و پیاده راه میفتم سمتِ خونه. تو راه گوشیم زنگ میخوره. دلبره. ریجکت نمی کنم. با ذوق جوابشو میدم " دلبر حافظ راس میگفت. ثبته! چشاتو میگم. حافظ خودش گفت که چشات ثبته بر جریده ی دنیامون" هیچی نمیگه. تلفنو قط میکنه. همینکه گوشیمو میذارم توو جیبم یکی از اتوبوسای شهرداری با سرعت از کنارم رد میشه. خودمو جمع و جور میکنم که یه فحشِ درست و حسابی به سازمان اتوبوس رانی بدم که میبینم روو شیشه عقب اتوبوس نوشته:
"هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق"

#کامل_غلامی
#دلبر_سیب_دارد 6

"هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده ی عالم دوامِ ما"
| #حافظ |

طراح کاور: #علیرضا_مواساتی

دلبر سیب دارد 5

نشستیم توو ماشین. ضبط داره میخونه
" سنُ سالی نداره رابطه مون
اکثرِ عاشقا جوون مرگن"
دلبر ازمون ناراحته. میگه باس ماشینو عوض کنی. میگه از هر طرفش صدا درمیاد. میگه همین الانه که سقفش بیفته رود سرمون! راستم میگه بنده خدا. البت این ماشین از اول اینجور نبوده ها. سرنوشته دیگه. چاله چوله های خیابونا زدن ناکارش کردن طفلی رو
"یه خیابونِ خلوتِ عاشق
فکر کردم که لاله زار شدم"
مام که سازمانِ حمایت از ماشینای شاکی از چاله چوله های شهر نداریم بریم شکایت و شکایت کِشی. اگرم داشتیم کی حرفِ این زبون بسته رو قبول میکرد؟ همینکه جفت لاستیکاش میرسید به یه اداره یِ دولتی کَت بسته تحویلش میدادن اسقاطی! اسقاطی گفتم یادِ "ماشین مشتی ممدعلی" افتادم. همونکه "نه بوق داشت نه صندلی" موندم دلبرِ مشتی ممدلی چطور تونس تحملش کنه با اون طیاره! خب بهرحال چه میشه کرد. دلبر حساسه دیگه. زودرنجه. بازم اولاش خوب بود که بامون رودروایسی داشت همه چیو بهمون نمیگفت. ولی الان "هرچه دل خواهد یا دیده نظر کند" میاره روو زبونش! کم کم داریم خسته میشیم. بهش میگیم دلبر! "کمی با من مدارا کن امشب" بدون که از نویسنده جماعت آبی گرم نمیشه. اونایی هم که میگن " خوشا به حالِ شماها که شاعری بلدید" دور از جونِ دلبر زِر میزنن. چرا نمیگین خوشا به حال شماها که بوگاتی سوارین؟  بوگاتی تیغ داره که ازمون دریغ میکنینش؟!
دیگه طاقتمون طاق شده. دلبر هم خیلی به حالمون غصه میخوره.  نمیدونه چش مشکیا نباس غصه بخورن. نمیدونه اگه غصه بخوره این چشای پرکلاغیش کدر میشن. کم سو میشن ...
دوتا سیب میشوریم ُ میذاریم جلوش. بهش میگیم توو ماشین که نشسته بودیم،  اون خواننده چی میگفت؟ عاشقا جوون مرگن؟ هیچی نمیگه. فقط میخنده. مام فقط نگاش میکنیم. به چشاش که نیگا میکنیم با خودمون فکر میگیم اگر هم با مددِ پروردگار از دست این ماشین جوونِ سالم به در بردیم، چطور از  این چشا دوری کنیم که نزنه یهو ناکارمون کنه؟

#کامل_غلامی
#دلبر_سیب_دارد 5

طراح کاور: #علیرضا_مواساتی

دلبر سیب دارد 4


حسین آقا - همسایه مون - می گفت دلبر وقتی بچه بود خیلی خوشگل بود. ولی زِر میزد! دلبر از وقتی خوشگل شد که ما عاشقش شدیم. ینی ما وقتی دیدیم داره خوشگل میشه عاشقش شدیم. توو دانشگاه زیست خونده بودیم. سیرِ تکاملی همه حیوونا رو از حفظ بودیم. حتی آدما رو. واسه همین وقتی رسیدیم به دلبر فهمیدیم الآناس که خوشگل بشهُ موقعشه که عاشقش بشیم!
صدایِ بیل میکانیکی از صبح امونمون رو بریده. دلبر گوشش دیگه نمیشنفه. مام از بس داد زدیم که صدامون برسه بهش، گلومون سوز میده. دارن پیاده روهای کوچه رو بازسازی میکنن. این سروصداها واسه همونه. انقد که با دلبر روو این موزاییکا رفتیم و اومدیم رنگ و روشون رفته!
دلبر از توو یخچال یدونه سیب برمیداره و میاد پیشمون میشینه. چاقو رو گرفته دستش و داره سیبُ پوس میکنه که صداش میکنیم. زل میزنه توو چشامون. از اینکه صداش زدیم پشیمون میشیم! حواسمون نبود که چشاش اذیتمون میکنه. ولی خب چه میشه کرد. این چشا به پامون نوشته شده. یجورایی حکم آشِ کشکِ خاله اس. دلبر هنوز زل زده توو چشمون. میگیم "دِ لامصب روتو کن اونور! از همون اول که این چشای وحشیت رو دیدیم نفهمیدیم چطور شد رامش شدیم. میشه بگی چطور راممون کردی با این چشات؟" دلبر چیزی نمیگه . فقط میخنده
صدا بیل میکانیکی دیگه نمیاد. همه چی آرومه. دلبر لم داده رو مبل و خوابش برده. چشاش بسته اس ... خیلی دوس داریم بفهمیم که راز این چشای مشکی چیه. ولی این چیزا از عهده ی مغزِ نصفه نیمه ی ما خارجه. ما که معلومه چرا عاشقش شدیم. ولی اینکه چطور شد که دلِ دلبر پیشمون گیر کرد هنوز واسمون مجهوله. آخه اون نه میدونست چشامون چه رنگیه ، نه سیرِ تکاملیِ حیوونا رو از حفظ بود

 

#کامل_غلامی
#دلبر_سیب_دارد 4
طراح: #علیرضا_مواساتی


دلبر سیب دارد 3


گفتم: دلبر یه سوال بپرسم؟
- هیچی نگفت
گفتم:  یادته سالِ اولِ دانشگا؟ شیش هف سال پیش. میدون خراسون. فلافل بندری تُند ... یادته چقد بی ریخت بودی؟! چی شد یهو عاشقت شدم؟ بی ریخت بودی ولی چشات همون موقع هم مشکی بود ... قشنگ بود ... یادته؟ البته از حق نگذریم منم بی ریخت بودم! بی ریخت بودم ... حتی چشامم مشکی نبود! چی شد عاشقم شدی؟ تا حالا بش فک کردی؟ اگه ازم سوال کنی - که هیچوقت تاحالا نکردی - "چی شد که عاشقت شدم؟ " جوابتو توو یه کلمه خلاصه میکنم و میگم "چشات" ولی تو چی؟ تو عاشقِ چیِ من شدی؟ این چشا هم مگه عاشق شدن میخان؟!
میدونی مثِ چی میمونه؟ مثل این میمونه که آدم بره توو یه باغِ پُر از گُلای رنگارنگ، بعد بین اونهمه گل بگرده و بگرده و بگرده یه گلایول سفیدُ انتخاب کنه. بنظرت اون گل رُزه ناراحت نمیشه؟ اصلن خودِ طرف پشیمون نمیشه چرا اون گل رُزه رو انتخاب نکرده؟ معلومه که میشه. عقل میگه که میشه.
فک کنم توو دیونه ای!
عقل نداری ...
جونِ این گلایولی که انتخابش کردی این یه سوالمو جواب بده. چی شد اون روز که رفته بودیم پارک لاله زار و واسه اولین بار قهوه خوردنُ بهم یاد دادی، عاشقم شدی؟  چی شد به این چشای قهوه ی گفتی بله؟
دلبر! میدونم دلت واسه این حرفا قنج میره و لپات گُل انداخته. ولی تا جواب این یه سوالونگیرم امشب خوابم نمیبره. به چشات قسم!
- دلبر از روو میز یه بشقاب برمیدارهُ دوتا سیب سرخ میندازه داخلشُ میاد میشینه پیشم. سرشو انداخته پایین. بهش میگم بخدا دیوونه ای! عقل توو کله ات نیس. حیف این چشا نبود؟
- میخنده.
از توو قفسه های بالاسرش یه کتاب شعر برمیداره. میگرده و صفحه ای که میخادو پیدا میکنه. شروع میکنه به خوندن :
"عقل درسِ حذر از عشق به دل ها میداد
زیر لب گفت دلم :خسته نباشید استاد!*"
میرم توو فکر ... با خودم میگم اگه چشاش نبود، حتما عاشق صداش شده بودم


* تک بیت ازسعید سلیمان پور
#کامل_غلامی
#دلبر_سیب_دارد

طراح کاور: #علیرضا_مواساتی


۲ نظر

دلبر سیب دارد 2





لوله آب ترکیده!  آشپزخونه شده عینهو وانِ حموم. کم کم آب داره میاد سمتِ حال. کاش خدا رحم کنه و این اتفاق نیفته. این مبل سفیده جهیزیه ی دلبره. اگه اندازه یه شپش روش آب بریزه، لک میشه. اونوقته که فاتحه ام خونده اس! دلبر خونه نیست. رفته خونه نسرین خانم اینا سبزی پاک کنی! شبیه این جن زده ها دور خودم می چرخم و دنبال یه سولاخی میگردم تا آب رو بفرستم سمتش. اما دریغ از یه سولاخ! میپرم توو حیاط و فلکه ی اصلی آبُ میبندم. آبِ کلِ ساختمون یهو قط میشه. صدای نکره یِ پسرِ حسین آقا -میوه فروش محل- رو میشنفم که میگه "کدوم اُزگلی آب رو قط کرده؟! کله ام پُرِ کفه نامسلمون. چشام داره میسوزه" معلومه که رفته حموم و بدجوری گیر کرده اون تو! جوری داد میزنه که هرکی توو راهرو وایساده میشنفه صداشو. سرمو دراز میکنم سمت خونه شونو و داد میزنم " اولا اُزگل خودتی! بعدشم، ظاهرا مشکل از فلکه اصلیه. حالا بگو ببینم چقد آب میخای؟ بگو واست از خونه آب بیارم"
نصف آبِ آشپزخونه میره خونه حسین آقا اینا. خیالم از بابت مبل سفیده راحت میشه. ولی هنوزم که هنوزه آشپزخونه آبداره! توو همین حینه که میبینم از اون ورِ خونه صدا میاد. دلبر اومده. یه دستش یکم سبزی پاک شدس.  اون یکی دستشم یه پلاستیک سیب سرخ.  وضع رو که میبینه چشاش عینهو چی درشت میشه! با عصبانیت از توو پلاستیک یدونه سیب درمیاره و پرت میکنه سمتم. جاخالی میدم! سیب میخوره به پارچ آبی که روی اُپنه. پارچ میشکنه و آبش پخش میشه روی مبل سفیده ی دلبر
مغازه حسین آقا خیلی بزرگه. ولی شبا موقع خواب بوی سیر و پیازش نمیذاره بخوابی. خفه ات میکنه!

#کامل_غلامی
#دلبر_سیب_دارد
طراح کاور: #علیرضا_مواساتی



۱ نظر

دلبر سیب دارد 1



هوا بارونیه. دلبر رفته بیرون خرید. چترش رو هم با خودش نبرده. رفته واسه شام امشب گوجه بخره. گوشیمو برمیدارم بهش زنگ بزنم ولی انگاری در دسترس نیست. نگرانش نمیشم! میدونم دلبر حواسش به خودش هست. تلویزیون رو روشن میکنم. داره فوتبال میده. بایرن سه تا به ولفسبورگ زده. میدونم که بیشترم میتونه بزنه. آخرای فوتباله که دلبر کلیدو میندازه و میاد تو. بجا گوجی با سه کیلو سیب برگشته! با تعجب نگاش میکنمو ازش میپرسم: "دلبر! مگه قرار نبود واسه شام گوجه بگیری؟ سیب چه کارمون میاد؟! نون و سیب بخوریم نصفه شبی؟ فوتبالم که تموم شد" دلبر زُل میزنه توو چشامون .. هیچی نمیگه .. چشاش داره اذیتمون میکنه! دلبر خودش یه پا بایرنه ... مام که دفامون افتضاح!


#کامل_غلامی
#دلبر_سیب_دارد

 

 

رایمون نوشت1 :  راستش توی کمیته تصمیم بر این شد که همچین داستانهای ادامه داری اضافه بشه به بخش های دیگه ی وبلاگ. اعضای این کمیته فعلا منم و آقای رایمون تا صد سال دیگه هم همین دوتا میمونیم! البته اینم بگم برای انجام این حرکت یه رفیق دیگه هم دست به کار شده و شونه به شونه / دس به دس باهامونه. علیرضا مواساتی (اگه یکم قدیم تر باشین در بلاگنویسی کیبورد به دست رو باید بشناسین. این علیرضا همونه) که زحمت طراحی کاور این داستان کوتاها (یا بقول باکلاس ها فلش فیکشن ها) رو دوششه. از همینجا تشکرات را اعلام میداریم که واسش خیلی فسفر سوزوند خدایی

رایمون نوشت2 : نظرتون در موردش چیه؟

رایمون نوشت3 : اگر لایق به کپی است با ذکر نام و همچنین هشتگ کپی بشه :)



۳ نظر

رفتن


رفتن
فعلِ خوبی نیست
چه برایِ تو که با ساکِ دستی ات در ایستگاه راه آهن "ایستاده" ای
چه برای گنجشکی که رویِ شاخه ی درخت "نشسته"
و چیزی از ادبیات نمی فهمد

#کامل_غلامی

Photo : @Ebi.Zandi



۴ نظر

√ من زیاد به قلبم توجه کردم. خیلی زیاد ..


 

توی کوچه داشتم قدم می زدم / حال و احوالم چندان تعریفی نداشت / سرم درد میکرد / چشمانم سوزش داشت / دستانم میلرزید / پیرمردی را دیدم/ لبخند زد و به شوخی گفت: "جوون! چته؟ حالت میزون نیست انگاری" / چیزی نگفتم / نزدیک تر آمد / "چرا انقد رنگ و روت پریده؟ دستات چرا میلرزه؟ عاشق شدی؟! " / چیزی نگفتم / دستش را بلند کرد و روی قفسه ی سینه ام گذاشت / "بعله! تند هم که میزنه. حواست خیلی بهش باشه ها ... همین یه وجب گوشت میتونه کلِ بدنت رو نابود کنه .. مواظبش باش" / دانشگاه که میرفتم / استادِ آناتومی میگفت: "قلب  در سمت چپ بدن درون قفسه ی سینه واقع شده و مرکز اصلیِ خون رسانی به همه ی اندام های بدن است. اگر نباشد بقیه ی اندام ها دوامی نخواهند داشت. و اگر اختلالی در آن رخ دهد این اختلال به بقیه اندام ها هم سرایت میکند. از عوارض شایع در اختلال عملکرد قلب میتوان به سردرد، رنگ پریدگی و لرزش دست ها اشاره کرد ...

 

+ آناتومی خیلی به شاعری میتونه ربط داشته باشه .. خیلی میتونی ازش ایده بگیری واسه نوشتن .. ولی من حالم ازش بهم میخوره .. خیلی

√ نرو

چشمهایم همه از اشک پُر آب است، نرو

آنکه دریایِ تو شد رنگِ سراب است، نرو

چمدان بستی و انگار به فکرِ سفری

برف و سرما زدهُ راه خراب است، نرو

#کامل_غلامی

 

+ بداهه گفتیم تا حداقل از سرما و برف این روزها عقب نمانیم

+ میدانم که خیلی خیلی شبیه شعر علیرضا آذر شد (تومور2)

+ امروز آخرین امتحان به برکت برفی که آمد لغو شد. حتی دانشجویان جیبوتی هم دیگر امتحانهای ترمشان تمام شده ولی ما هنوز داریم امتحان میدهیم! این رسم دانشجو نوازی نیست

√ ولی خیلی خوب شد .. یه جورایی تلنگر بود .. شاید بعدها به نفعم باشه


بعضی وقتها، بعضی چیزهایی هایی را، بعضی از کسانی بهت گوشزد می کنند که حتی توی تصوراتت هم نمیگنجد همچین شخصی بخاهد همچین نطقی بکند! اصلا به قیافه و دَک و پُزِ طرف نمی آمد که بخواهد انقدر دقیق رفتارم را زیر نظر بگیرد، بدترین برداشت را از آن بکند و به بدترین وجه ممکن توی جمع بازگویش کند. خیلی وقت بود که از رایمون نصیحت نشنیده بودید. حالا بشنوید. در زندگی اتان جوری برخورد کنید که حتی به اندازه ی یک اپسیلون آتو به طرفتان نداده باشید. بعضی ها خوب بلدند کجا و چجور از آتویتان استفاده کنند .. ضایعتان میکنند خیلی نرم و دقیق

√ این امتحانا چرا تموم نمیشه ؟!

 

امتحانِ چندان خوبی نبود، ولی خب آنقدرها هم بد نداده بودم که پاس نشوم. داشتم با استاد صحبت می کردم که شرایط امتحان فلان بود و قرار بود تستی بدهید نه تشریحی و از اینجور بهانه ها که برگشت و گفت : "درس نمیخونیا! به زور شدی 8 که اگه بخوام اون کنفرانس نصفه نیمه تونم حساب کنم، میش 8.5 !" بجای اینکه بخواهم با شنیدنِ این نمره ناراحت شوم، بیشتر تعجب کردم! خب درست است که این ترم اصلا درست و حسابی درس نخوانده بودم ولی تویِ برگه هم جوری سیاه کرده بودم تا حداقل 10 را بگیرم. همه ی اینها را به استاد گفتم ولی در جواب گفت : "اگه یه ترمِ دیگه این درسو بخونی دیگه انقد هوای شعر و شاعری به کله ات نمیزنه" بخشکی شانس! اینها دیگر از کجا فهمیدند شعر و شاعری ما را؟! حرفی در جوابش نداشتم جز اینکه با گردنِ کج رو به رویش بایستم تا دلش به رحم بیاید و نمره ام را بدهد. گفت: "ببین اگرم بخوام ببرم روو نمودار نمره ات میشه 9! بازم پاس نمیشی. تنها راهی که برات میمونه اینه که بری اون خانمی که 19.5 شده رو بیاری تا اون رضایت بده و بهت بدم10" اینطور شد که رفتیم برای اولین بار از یک دختر درخواست کردیم تا بیاد و شفاعتمان بکند! اینها را گفتم تا بدانید  که اگر درس را برای درس خواندن و فهم مطلب نمیخوانید! لااقل جوری بخوانید که هیچوقت دست به دامنِ شاگردِ اولِ کلاستان نشوید

√ This Is LOVE

من عاشقت شدم که بدانی This Is LOVE

من شاعرم ولی تو همانی This Is LOVE

در بین مردمی که گذر می کنند زود

ای کاش پیشِ من تو بمانی This Is LOVE

من پایِ عشقُ LOVE شدم پیر لعنتی

اما هنوز هم تو جوانی This Is LOVE

این است عشق در همه ی شهر و بوم ها

من عاشقت شدم که بدانیThis Is LOVE

 

+ تعداد شعرهایی که تویِ این ترم موقع امتحان ها گفته ام خیلی زیاد شده و این اصلا نشانه ی خوبی نیست

/ این دفعه امتحان زبان عمومی / 

574.


روبه روی میز کامپیوتر نشسته ام. در حالیکه کامپیوتر خاموش است. جزوه ی فیزیولوژی را گذاشته ام در جای مخصوص کیبورد و شروع میکنم به خواندن :"هورمونها از نظر ساختار به دو نوع 1.پپتیدی و 2.استروئیدی تقسیم می شوند. تقسیم بندی دیگری از هومونها وجود دارد که آنها را به 4 دسته تقسیم می کند." چهار صفحه از جزوه را می خوانم و حس میکنم دارم بالا می آورم. نه اینکه جزوه بد باشد. نه ... اتفاقا جزوه را یکی از دخترهای خوش خطِ کلاس نوشته. خوب هم نوشته ولی خب ...  جزوه را کنار می گذارم. گوشی را بر میدارم و می روم توی پوشه ی Recording آخرین دکلمه ای را که انجام داده ام گوش میکنم. ترانه ای از میثم بهاران را دکلمه کرده ام که آهنگ زیر صدایش هم آهنگی از فریبرز لاچینی است. بعد از اینکه (نمیدانم چندبار) دکلمه را گوش می دهم، گوشی اخطار میدهد که گوش دادنِ طولانی مدت به آهنگ برای شما ضرر دارد. اعتنایی نمی کنم. می روم سراغ دکلمه های علیرضا آذر. "تومور2 / هم مرگ / دودریک" از بهترین دکلمه هاییست که تا کنون شنیده ام. تویِ حال و هوای خودم هستم که گوشی بدون اینکه اخطاری بدهد خاموش می شود. ظاهرا شارژش تمام شده بوده و من متوجه اخطارش نشدم. گوشی را میزنم توی شارژ. جزوه را دوباره میگذارم رو به رویم و فکر میکنم چرا باید هورمونها یکجا دو نوع باشند و یکجا چهار نوع !


۱۰ نظر

573.


برو

هست مکتبهایی که توو اون

بدون امتحان

قبولی ..!


معین ز - از آلبوم درس عشق


572.


اصلا ولش کن شعر را
سیگار داری ؟!


۶ نظر

571.


[ این جا قرار بود یک متن در مورد یک هم دانشگاهی نوشته شود. ولی به دلیل بازدید بالای این وبلاگ! و امکان رسیدن این متن به آن هم دانشگاهی، از نوشتنش صرف نظر میکنم. یعنی نوشته ای که یک ربع راجع بهش فکر کرده بودیم را پاک میکنیم. شعر میخوانیم بجاش! ]



+ در فرجه ها گاهی به تو که فکر میکردم

مشکیِ چشمانت به درسم غالبیت داشت

گفتی که حرفِ عاشقانه مالِ بعد از ترم

انگار درس و مشق هایت ارجحیت داشت

                                                            #کامل_غلامی


۱۲ نظر

570


پریدن

کارِ گنجشک های بی جا و مکان است

آن گنجشکی که روی سیم برق نشسته

یا پایش گیر است

یا دلش

#کامل_غلامی



| متاسفانه در مود عکاس این عکس اطلاعی ندارم ... 



۸ نظر
طراح اصلی قالب عرفانه که ادیت شده M r - R a y m o n . B l o g f a . C o m