آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون



قبرِ خودم را کندهام. و برای خودم فاتحه نفرستادم. شبیهِ پدری شدهام که هیچ چیز برایش مهم نیست. پدری که روزها به کار فکر میکند و شبها با مخلوطی از بویِ عرق و سیگارِ روی بالشش به خواب میرود. هیچ چیز برایم ذرهای اهمیت ندارد. که خزر را دارند حراج میکنند. که دارد خاک بر سرمان میشود. که شدهایم شبیه فتحعلیشاه، و ترکمنچایها دارند تکرار میشوند. که چند وجب از خزرمان را دادند رفت. همان خزری که بخشِ ایرانیاش کثیفترین خزرِ جهان است. که فقط منتظریم یک جوی ایجاد شود تا دهانمان را باز کنیم و زرِ مفت بزنیم و بعد از دوماه هم همه چیز فراموشمان شود. که هنوز هم داریم به تاریخ میبالیم. که هنوز هم داریم زرِ مفت میزنیم. میبالیم به لوحهای شاید افسانهایمان. برایم دیگر ذرهای اهمیت ندارد. که تَکرار کردیم تا «به عقب برنگردیم». که سبز و بنفش و قهوهای دیگر برایم مهم نیستند. که دیگر برایم مهم نیست 9میلیارد دلار کجا گم شده. که چرا سهمیهی کنکوریها را به لجن کشیدهاند. که شاید همین خزر، شروعِ چندتکه شدنمان باشد. اینها را که میبینم دیگر ذرهای دستانم نمیلرزد و حالم بد نمیشود و موهایم نمیریزد. برایم ذرهای اهمیت ندارد که آلبوم محسن چاووشی مجوز نگرفته. که میخواهد سفر کند از ایران. که شاید دیگر نیاید. تاریخ و جغرافیا و موسیقی و هنر دیگر ذرهای برایم اهمیت ندارد. «پونز»ی کثیف شدهام که رویِ دیوارِ سفیدی چسبیده شده و هی هر روز با خودم تکرار میکنم «حالم این روزا حالِ خوبی نیست». شبیهِ پدری که عرقگیرش دیگر بوی عرق نمیدهد. بوی سیگار نمیدهد. پدری که عرقگیرش بویِ اشکهایِ دخترش را گرفته.

.

.

.

.

.

«عکاس را نمیشناسم»

.

.

.

۰ نظر ۲۲ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۵۵
کامل غلامی


چند روز پیش صداىِ آهنگى از شاهین نجفى را بلند کرده بود و درحالیکه داشت باهاش همخوانى مىکرد، قیچى را روى موهاى هم اتاقیاش مىکشید. حسن قبل از اینکه دانشجو بشود و بیاید رشت، توی سلمانى کار مىکرد. بعد از خوابگاهى شدن، موهاى اکثر هماتاقىها و همواحدىهایش را اصلاح میکرد. تقریبا به ٤-٥ لهجهى کشور مسلط است! تالشى را که از بچگى بلد بود. ترکى را به خاطر محله مادرش اینها یاد گرفت. گیلکى را وقتى آمد رشت بلد شد و کردى هم نتیجهى هم اتاقى شدن با کردهاى خوابگاه است. فضایِ عجیبی بوده این مدت که توی خوابگاه بودهام و با وجودِ اینکه تابستان است و خیلی از بچهها نیستند، اتفاقات جالبی دیدهام.

.

.

عکس: خوابگاه پسرانه بوستان - رشت

.

.

.

۳ نظر ۲۲ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۲۴
کامل غلامی

ما بودیم. اونم بود. جفتمون بودیم. همدیگه رو هم خیلى دوست داشتیم اتفاقا. چندماهی می‌شد که شده بودیم یارِ غار و رفیق‌تر از رفیق‌های توی بوستانِ سعدی. واسش شعر می‌خوندیم. واسمون می‌خندید. واسش غیرتی می‌شدیم. واسمون قهر می‌کرد. واسش کتاب می‌خریدیم. واسمون دفترچه یادداشت می‌خرید. داشت خوب می‌گذشت. البته خب نمکِ دعواهامونم کم نبودها. دیگه داشت به مرزِ بحرانی می‌رسید که کلا قطع شد. نه اینکه خودش بخواد. مام که نمی‌خواستم. خر بودیم مگه؟ ولی یهو پیش اومد. دیگه دعوا نگرفتیم باهم. دیگه واسش شعر نمی‌خوندیم. دیگه واسمون نمی‌خندید. دیگه قهر نمی‌کرد. دیگه واسش کتاب نمی‌خریدیم. یه ماهی گذشت. دیدیم داریم بد غریبه می‌شیم با هم. معذوریت داشت از حضور فیزیکی پیشمون. ینی اون یه شهر دیگه بود. مام یه شهر دیگه کلا. ولی عاشقیت که این چیزا حالیش نبود. ینی اگه حالشیم بود خودشو می‌زد به نفهمی. به تنگ اومده بودیم. از بچگی همین‌جوری بودیم. انگاری تنمون رو با عذاب کشیدن شسته بودن توی زایشگاه. استخونمون نرم شده بود بس فشار رومون بود. تازه داشتیم بو می‌کشیدیم. تازه داشتیم مرمزه‌ش مى‌کردیم که سفره رو جمع کرد. جمع کرد تا بهمون اثبات کنه حق با کیه. تا اثبات کنه ما زاده‌ی غم بودیم. نه اینکه مُد باشه‌ها. نه. ما غم داشتیم. واقعی. حقیقتی که گلومونو گرفته بود و پوستِ تنمون رو آب می‌کرد.به والله اگه این بلا سر یکی‌تون میومد کمرتون می‌شکست. به خدا که نمی‌تونستین بلند شین از جاتون اگه اینجوری له می‌شدین. اینکه ما یکم پوست کلفتیم و توی صورتِ بی حسمون نمود نداره رو بذارین پایِ پوشیده شدنِ صورتمون از مردونگی. وگرنه مام گریه می‌کنیم. مام ناراحت می‌شیم. فقط فرقمون اینه که این گریه‌ها زیر ریش و سیبیل‌هامون قایم می‌شن. تا دیده نشن. ما غمگینیم. خیلی غمگین. و فکرم کنیم با همین غم تنمون رو می‌شورن توی غسال خونه. با همین غم برامون لااله الا الله می‌خونن. با همین غم خاکمون می‌‌‌کنن.

 

+ عکاس؟

۲ نظر ۲۱ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۲۰
کامل غلامی

گریه ام میگیرد


همان لحظه که روبهرویم نشسته بودی و روزنامه میخواندی گریهام گرفت. وقتی توی آشپزخانه بویِ پیازِ سرخ شده پرههای بینیات را آزار میداد، اشکهایم جوری دیدم را مختل کرده بود و تار میدیدم که نفهمیدم گل دوم استقلال را کی زده. توی بیمارستان که دستت را آن پرستارِ ناشی کبود کرده بود و دوتا دوتا سرم حوالهات میکرد، غصهات ذره ذره تنم را مچاله کرده بود. من ضعیفتر از آن بودم که رفتنت را ببینم و اشکهایت را لمس کنم و خداحافظیِ نالهگونهات را بشنوم و همچنان مثلِ سابق باشم. بدجور ضعیف بودم. که حالا توی هر موقعیتی اشکِ دمِ مشکم را به راه میاندازم و از هیکلم اصلا هم خجالت نمیکشم .استقلال که گل میزند به یادت میفتم. یادت که میافتم گریهام میگیرد. وقتی چندتا دختربچه توی خیابان یا پارک یا هرجایِ دیگری میبینم گریهام میگیرد. اسم «پاستا» که می‌آید گریهام میگیرد. دستبندم را که نگاه میکنم گریهام میگیرد. کتاب که میخوانم، گروههای دانشگاه را که باز میکنم، عکسهای جشن روز دانشجو را که نگاه میکنم، به چشم‌هایم که خیر می‌شوم. مطالب وبلاگم را که می‌بینم، گریهام میگیرد. به فکر انزلی رفتن که میافتم گریهام میگیرد. که بدجورِ حسرتش به دلم مانده. به حسرت که فکر میکنم گریهام میگیرد. به دلم که فکر میکنم گریهام میگیرد. من آدم ضعیفی بودم. ضعیف هستم. و ضعیفها هیچ کاری ازشان بر نمیآید، جز اینکه گریه کنند.



+ عکاس؟



۳ نظر ۲۰ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۰۱
کامل غلامی


بچهها میخوام مطلب پست کنم. میگه «حداکثر باید 300000 حرف باشه»! ینی بیشتر از اونو پست نمیکنه. میدونین داستانش چیه؟


بعدانوشت: فک کنم یافتم داستان چیه. ظاهرا در هر روز اجازه پست کردن یه مطلب بالای 300000 حرفی توسط بیان داده میشه! الان که از 12 گذشت تونستم پست کنم مطلب رو :|




۱۱ نظر ۱۹ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۳۳
کامل غلامی


دریای خیس

خیس شدهای. بوی نم تمام مشامم را پر کرده. تنت شور است. مزهی دریا میدهد. مزهی اشکهای بچگی توی مدارس دخترانه. از روسریات ماهیها بیرون میریزند. دستانت بوی دریا گرفته. بویِ آفتاب سوختگی. بالههایت را روی دستانم که میکشی دریا طوفانی میشود. گوشوارههایت را باز میکنی تا صدایِ مرغهای ماهیخوار توی مغزم پُر شود. همینکه به سینههایت خیره میشوم باران میگیرد. میلغزی از بین دستانم. در تنم ماسهها رسوب میکنند. بارانِ سینههایت وقتی تویِ صورتم میپاچد، غریق نجات توی ساحل غرق میشود. قایقها از گوشه چشمت عبور میکنند و همینکه به لبهایت میرسند واژگون میشوند. غرق شدن کارِ سختی نیست. فقط باید خیس شد و به گونههایت خیره نگاه کرد. تو خیس شدهای. خیس به آغوشم رسیدهای. شبیه نوزادی که با لبخند از رحمِ مادرش بیرون میلغزد.




+ عکاس؟



۰ نظر ۱۹ مرداد ۹۷ ، ۱۴:۴۵
کامل غلامی

تلخ

گریه کرده بودم. خیلی. بدجور به جملهی «مرد که گریه نمیکنه!» انگشت شست نشان داده بودم و برایش آرزوی سلامتی نکرده بودم. تلخ بودم. تلختر از چایِ تریاکیها. تلختر از کاکائوهای 90%. تلختر از روزی که آقاجان آلزایمر گرفت. دردهایم هر روز شدیدتر میشد. شبیهِ رحمِ مادرِ جوانی که یک جنینِ دوقلو داخلش با هم میجنگیدند. استخوانهای تنم صدایشان درآمده بود. توی کتابها زیر مواد کلسیمدار خط میکشیدم تا یادم بماند. به قفسهی کتابهایم که نگاه کردم فهمیدم هرچه تعداد کتابهایم بیشتر میشود دردهایم نیز شدیدتر میشوند. میخواستم خودم را بزنم به بیخیالی و خودم را با آهنگ و چیپس و تخمه و فوتبال خفه کنم ولی نمیشد. بدجور خراب بودم. شبیه یک خانه متروکه پس از بمبارانهای موشکی. شبیه دخترکی که کنارِ جنازه ی پدرش نشسته و بویِ خون و عرق تمامِ حلقش را پر کرده است. که با ترس به سربازانی خیره شده که وارد میشوند  و نوک اسلحهشان را روبهرویش میگیرند و به وی دستور میدهند. خیلی گریه کرده بودم، شبیه وقتی که دخترک را مجبور میکردند تا لباسش را دربیاورد.




+ عکس؟




۶ نظر ۱۸ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۵۶
کامل غلامی

کم آوردیم

تا کِی باید عذاب بکشیم؟ تا کِی باید دردامونو ببینی و با لبخندای مسخرهت بهمون بگی «صبر داشته باش». اونجا که گفتی بعدِ هر سختی آسونی هست، اصلا طاقتمونو دیده بودی؟ اصلا دیده بودی که نمیتونیم زیر سختیه دووم بیاریم؟ دیدیو هیچ کاری نکردی؟ به خودت قسم، ما کافر نیستیم. به قرآنی که فرستادی و توش هزار بار از حق گفتی، ما چیزی جز حقمون نمیخوایم. ما دشمن نیستیم. ما منافق نیستم. ما بیهمهچیز نیستیم. فقط خستهایم. فقط کم آوردیم توی این برزخ. که تو هم وقتی چشماتو باز کنی و خودت رو یه جوون 23سالهی داغونِ بیروحیهیِ بیآینده ببینی، خسته میشی. ما خستهایم خدا. کم آوردیم. دیگه دمِ عیساییِ پیامبرات گرم نیست. جواب نمیده. این نطفهیِ لامذهبِ نجس، دیگه زنده نمیشه. بیخودی مبعوث نکنشون. نجات دهندهای تو کار نیست. کرکره رو بده پایین خدا




+ عکاس؟



۵ نظر ۱۷ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۱۵
کامل غلامی


سوز

واسمون نقل و نبات که پخش نمیکردن. زندگی سخته بوده به هرحال. توی بعضی روزا دهنمون سرویس شده. همونجور که توی بعضی روزهای دیگهش عطرِ خوشی و خنده‌ش پیچیده لایِ گردنمون. اصلا بحثِ اعتراض و فحش و اینجور داستانا نیستا. چون دیگه توانِ اعتراض نمونده توی ماهیچههامون. انگیزهای نمونده واسه درست کردن. فقط اینارو میگیم تا گفته باشیم در کل. که بعد که دیدین نابود شدیم و داریم له میشیم نگین «عه! این که چیزیش نبود» داد و هوار زدنهامون نتیجه نداشت. که اگه داشت بیشتر از لیدرهایِ توی استادیوم آزادی داد و هوار زده بودیم. حنجره نمونده بود واسمون. ولی خب جوابگو نبود. این تخمِ لق اگه قرار بود به صدایِ حنجرههامون توجه کنه که اسمش نمیشد «زندگی»، میشد «مامان». خب به هرحال داره میگذره. اینکه سخت میگذره یا راحت دیگه به توانمون بستهست. بسته به اینه که چقد شل یا سفت بگیری. واسه ما که جفتش بوده. هرچند سختیه قلدرتر بود و پرزورتر. یهجورایی شبیه نمودار سینوسی هی بالا پایین میشد. ولی تهش تصمیم گرفت بخوابه روی زمین و اونقد بهمون سخت بگیره که له بشیم. که نابود بشیم. که سوزش حنجره‌هامونو شدیدتر کنه. حالا که دقت میکنم تازه میفهمم چرا توی دوران کنکور، از مثلثات متنفر بودم.




+ عکاس؟




۰ نظر ۱۷ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۳۳
کامل غلامی


نامه به ریحانه‌­اى که هرگز عاشقم نشد «نامه اول» دریافت

نامه به ریحانه‌­اى که هرگز عاشقم نشد «نامه دوم» دریافت

نامه به ریحانه‌­اى که هرگز عاشقم نشد «نامه سوم» دریافت

نامه به ریحانه‌­اى که هرگز عاشقم نشد «نامه چهارم» دریافت

نامه به ریحانه‌­اى که هرگز عاشقم نشد «نامه پنجم» دریافت

نامه به ریحانه‌­اى که هرگز عاشقم نشد «نامه ششم» دریافت

نامه به ریحانه‌­اى که هرگز عاشقم نشد «نامه هفتم» دریافت

نامه به ریحانه‌­اى که هرگز عاشقم نشد «نامه هشتم» دریافت

نامه به ریحانه‌­اى که هرگز عاشقم نشد «نامه نهم» دریافت

نامه به ریحانه‌­اى که هرگز عاشقم نشد «نامه دهم» دریافت



۰ نظر ۱۴ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۲۵
کامل غلامی