آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون

و خدا برای هیچ کاری
با ما مشورت نخواهد کرد ...

بایگانی

 

بعضی وقت‌ها تمام زورم را می‌زنم برای نترسیدن. برای اینکه بر لرزش دست‌هام غلبه کنم و قلبم هی تند تند نزند. مسخره است؟ گمان کنم. راه دیگری دارم؟ فکر نمی‌کنم. خب آدم بعضی وقت‌ها می‌ترسد دیگر. با دلیل یا بی‌دلیل. فرقی هم می‌کند مگر؟ فقط ترسیدن مهم است، و تلاش برای نترسیدن. به نظرم حتی ترسیدنِ بی‌دلیل خیلی عذاب‌آورتر است. نمی‌دانی از کجا آمده و چه‌جوری باید خفه‌اش کنی و لبخند بزنی و وانمود کنی همه چیز خوب است. همه‌چیز خوب نیست. این را همه می‌دانند. و خب واضح است که همه هم می‌ترسند. برای همین آنچنان اندوهگین نیستم. می‌ترسم، بدون اینکه غمگین باشم. حداقلش این است که مطمیٔنم همه‌ی آدم‌ها یک‌جایی توی زندگی‌شان ترسیده‌اند و یا خواهند ترسید و این؛ ترس را عذاب‌آور نمی‌کند. بنابراین «می‌ترسم، پس هستم!»

 

۱ نظر ۱۰ ارديبهشت ۰۰ ، ۲۲:۱۲
کامل غلامی

 

دیروز که توی اسنپ نشسته بودم و در نتیجه‌ی محدودیت‌های گوشی‌های آیفون، نرم‌افزار آپ‌م درست کار نمی‌کرد؛ به راننده گفتم «ایرادی نداره نقد پرداخت کنم». گفت «هر جور عشقت می‌کشه بده دایی! قابلت رو هم نداره». ازش خوشم اومد. برای چی؟ برای همون «دایی»ای که توی جمله‌ش به کار برد. می‌دونین که؟ از این کلمه خیلی خوشم میاد. وقتی پول رو گرفت از داشبورد مایع ضدعفونی‌کننده برداشت و زد به پول‌ها و بقیه‌ی پول رو که داشت بهم می‌داد گفت «اینارو قبلن ضدعفونی کردما». گفتم دمت گرم. خندید گفت «ببین چی شده وضع‌مون». منم خندیدم؛ چون صرفن خواستم باهاش هم‌دردی کنم. گفتم «حالا ما که واکسن زدیم ولی این کاری که شما می‌کنی خیلی خوبه، دستتون درد نکنه». وقتی شنید واکسن زدم عکس‌العملی نشون داد که انگار بهش گفته باشی نوه‌دار شدی! ذوق کرد. خودشم گفت: «خیلی خوشحال شدم. کاش زودتر از شرش خلاص شیم». منم تایید کردم و برای اینکه فکر نکنه با رانت و [چمیدونم] آقازادگی واکسن گیرم اومده، گفتم که توی اتاق‌عمل کار می‌کنم و فیلان و بیسار. یسری تعارفات (تعارفات درسته؟) کرد و هندونه گذاشت زیر بغلم و از کارِ سختمون گفت و گفت «اون‌موقع که توی هیژده‌سالگی خونه رو ول کردم و رفتم جبهه، فک نمی‌کردم کسایی مثل اینا قراره کشور رو دست بگیرن.» می‌گفت «من که از روی اخلاص و اینجور چیزا نرفتم جبهه ولی حق اونایی که خالصانه رفتن بدجوری خورده شده» حس کردم موضوع جالبی می‌تونه باشه. ازش پرسیدم «یعنی چی از روی اخلاص نرفتین جبهه؟» گفت «خواستم از خونه بزنم بیرون. وضع خونه‌مون خوب نبود. نمی‌تونستم تحمل کنم. همه‌ش جنگ و دعوا و .. ». بعد از اینکه از ماشینش پیاده شدم و رفتم سمتِ کلینیک، به خودم گفتم که حق داشته. جنگِ جلوی دشمن، خیلی بهتر از جنگِ توی خونه‌ست. حداقلش اینه که توی اولی اونی که باهاش می‌جنگی دشمنته!

 

۵ نظر ۰۱ ارديبهشت ۰۰ ، ۲۳:۱۰
کامل غلامی

 

شده‌ام شبیه کودکی که توی بازی‌های کودکانه‌اش هم شکست خورده. کودکی که تویِ بازیِ قایم‌باشک جوری خودش را مخفی کرده که پیدایش نمی‌کنند. آنقدر پیدایش نمی‌کنند که خسته می‌شود و از سوراخی که در آن مخفی شده بیرون می‌آید. شده‌ام شبیهِ کودکی که خیلی وقت است کسی پیدایش نکرده. دارم خسته می‌شوم ...

 

 

۲ نظر ۱۱ فروردين ۰۰ ، ۱۵:۰۰
کامل غلامی

 

بلاتکیلفی با طعمِ تخمه و لیموی تلخ و فوتبالِ ضعیفِ چلسی. بدون دود و چای. بدونِ خراب شدنِ دندان‌ها. با ریزشِ همیشگیِ موهای کوتاهِ کم‌پشت رویِ فرشی که گُله‌به‌گُله با فیلترهای سیگار سوخته شده. ساختنِ هدف‌های گنده‌گنده در خانه‌ای اجاره‌ای هنگامِ دیدنِ دوباره‌ی سریالِ مسخره‌ی قهوه‌ی تلخ. برنامه‌ریزی برای آزاد کردنِ مدرک و تلاش برای فهمیدنِ حرف‌های اجق‌وجقِ بازیکنان بایرن‌مونیخ. خواندنِ وضعیتِ نظامِ خانوادگی در قبایلِ دوران بربریت و شاخ‌درآوردن از اینکه انسان‌ها چقدر می‌توانند عجیب باشند. زندگی هرچقدر که بالا و پایین داشته باشد، در یک کلِ واحد؛ هموار است. این را کسی جایی ننوشته و مصداقِ عینی ندارد. ولی فکر می‌کنم واقعی باشد. زندگی خیلی عجیب است واقعن. عجیب‌تر از موقعی که بعد از خوردنِ نهار با برنجِ هندی، چایِ ایرانی بنوشی و توی یوتیوب با فیلتر شکنِ سرورِ فرانسه زبان آلمانی یاد بگیری. ماها از قبایلِ دوران بربریت هم عجیب‌تر شده‌ایم. خیلی عجیب‌تر.

 

۰ نظر ۱۴ بهمن ۹۹ ، ۱۵:۰۱
کامل غلامی

 

خب راستش؛ ارزشش را ندارد. دوست ندارم بپرسید «چی ارزشش را ندارد؟»، حتی اگر واقعن ندانید چی ارزشش را ندارد. خودم هم جواب این سوال را نمی‌دانم. ولی گمان می‌کنم جمله‌ی انتحاری‌گونه‌ای باشد. به کارِ همه هم می‌آید. وقتی توی آغوش کسی که دوستش داری لم داده‌ای و داری صدای تپش قلبش را می‌شنوی و برای آینده برنامه‌‌ریزی می‌کنی و می‌دانی آینده خیلی سخت و گه‌مرغی‌ست احتمالن؛ به چشمانش خیره می‌شوی و می‌گویی ارزش فکر کردن ندارد. و محکم‌تر بغلش می‌کنی. وقتی وسط شیفت‌های مسخره و طولانیِ کاری به اضافه‌کاری‌های حذف شده‌ی ناشی از طاعونِ مدرن فکر می‌کنی و مرخصی‌های اجباری‌ات را می‌شماری و می‌بینی حقوقت خداوکیلی کفاف نمی‌کند؛ باید به خودت بگویی که ارزشش را ندارد. به جنگ و جدل‌ها با مادر و پدر و دوست و رفیق هم صراحتن همین را بگو. به قیمتِ مرغ‌های یخ‌زده‌ی آب‌رفته توی سوپرپروتئینی هم. به کم‌پشت شدنِ هرروزه‌ی موهای سرت. به آب رفتنِ ماهیچه‌های بازویت بعد از ترکِ باشگاه. به نبودنِ کسی که برایش خط چشم بکشی و رژهای گران‌قیمت بمالی. به سینمای حذف شده از زندگی‌مان. به سکس و خجالت‌زدگی از ارضا شدن‌های خیلی زود. به صاحب‌خانه‌ی خوبی که هرچقدر هم مهربان باشد باز هم اجاره‌خانه‌اش را سرِ وقت می‌خواهد. به گرم نشدنِ خانه‌ی نقلیِ اجاره‌ای. به گرم شدنِ بی‌خودیِ شقیقه‌هات. به کتاب‌های نخوانده. به فیلم‌های ندیده. به دوست داشته نشدن‌ها. به دوست نداشتن‌ها. به غر زدن‌ها. به مشکوک شدن‌ها. به لبخندها و اشک‌ها حتی. همه چیز. باور کن. هیچ‌چیز ارزشش را ندارد. هوا سرد است. پتو را بکش روی سرت، و بخواب.

 

۰ نظر ۰۹ دی ۹۹ ، ۱۵:۰۲
کامل غلامی

 

بعضی روزهایمان به سختی می‌گذرد. به بی‌حوصلگی، به دلتنگی، و به بطالت. که یار همیشگیِ تنهایی‌هامان بوده‌اند. خیلی جاها ولمان نکرده‌اند و مرام داشته‌اند؛ برعکسِ خیلی‌ها! ولی دوست‌داشتنی‌اند. عمیق، زیبا، و دوست‌داشتنی. پس؛ به احترامِ تنهایی، به احترامِ دلتنگی، به احترامِ بطالت.

 

۰ نظر ۱۸ آذر ۹۹ ، ۱۵:۰۳
کامل غلامی

 

همیشه باید یک دلیل محکم داشته باشم تا از کسی ببُرم و یا از او متنفر شوم. به همین راحتی‌ها کسی را از قلبم دور نمی‌اندازم. و شاید این؛ خیلی هم خوب نباشد. شاید بهتر بود مثل خیلی‌ها دکمه‌ی «کات»ِ بعضی روابط را می‌زدم و خودم را زیاد درگیرش نمی‌کردم. ولی بعضی چیزها خیلی راحت تمام نمی‌شوند. یعنی دوست نداری که تمامشان کنی. پشت بعضی ارتباط‌ها یک‌چیزهایی هست که نه آشکار می‌شوند و نه می‌توانی نشانشان بدهی و نه حتی می‌توانی با خودت تکرارشان کنی. بیشترینش اشک‌ها و لبخندهاست. جزیٔیاتِ کمرنگ که با نخی باریک به هم وصل شده‌اند. نمی‌شود نادیده گرفتشان و دور انداختشان. «ایلهان برک» می‌گفت «ولی من هرگز کسی که به خاطرم گریه کرده بود را، ترک نمی‌کردم‌.»

 

۵ نظر ۲۸ مهر ۹۹ ، ۱۹:۱۲
کامل غلامی

 

بیشترش نور بود. خورشیدِ صبح که پاشیده می‌شد به گردن و شانه‌ام و مرا برای رسیدن به مقاصدی که ناچارن کم هم نبودند؛ همراهی می‌کرد. مثلِ عینکِ آفتابیِ دخترِ خوش‌لباسی که از روبه‌رو دیده بودمش و نمی‌دانستم پشت آن عینک دارد کجا را نگاه می‌کند و معذب بودم که بهش نگاه کنم یا نه و نگاه نکردم و بعد هم سریع پشیمان شدم که کاش نگاه می‌کردم. بیشترش اندوه بود. مثلِ آن دو مردی که کنارِ بیمارستان خصوصیِ صدر، در پیاده‌رو زیراندازی انداخته بودند و خوابیده بودند و احتمالن هم بیماری در چند‌ده‌متری‌شان روی تخت بیمارستان افتاده بود. مثلِ بازنشسته‌هایی که روبه‌روی وزارت نفت صف کشده بودند و پلاکاردهای اعتراضی توی دستشان بود و سن‌شان حداقل سه برابرِ سربازهای نیروی انتظامی‌ای بود که جلوشان ایستاده بودند. بیشترش عصبانیت بود. شبیه آن‌هایی که توی صفِ تعویض دفترچه‌ی تامین اجتماعیِ شعبه‌ی ۱۹ ایستاده بودند و صف آرام‌تر از یک لاک‌پشتِ حامله حرکت می‌کرد و مردمِ ماسک به چهره توی هم می‌لولیدند و به هم ویروس مدرن می‌مالاندند و به آن خانمِ جوانی که موهایش را رنگ گذاشته بود شکایت می‌کردند که چقدر کُند است. یا مثلِ آن راننده‌ی ۲۰۶ی که نزدیک‌های میدانِ پاستور شیشه‌ی عقبش را شکانده بودند و آمده بود توی ترافیک و هوار می‌زد و زنش هی جلوی دهانش را می‌گرفت تا ساکتش کند. بیشترش دلخوری بود. مثل آن پسرِ نوجوانی که توی آبمیوه‌فروشی سکوتی اعتراض‌آمیز کرده بود و جواب مادرش را نمی‌داد که پرسیده بود آب‌هویج می‌خورد یا آب‌طالبی و بعد هم که از ترس پدرش خواست چیزی بگوید الکی گفته بود شیرکاکایٔو! بیشترش تنهایی بود. شبیه من که روی کاناپه دراز کشیده‌ام و دارم به این فکر می‌کنم که شام چی درست کنم و فیلم چی ببینم و فردا صبح برای رفتن به بیمارستان لباس چی بپوشم و چرا اصلن دارم این‌ها را می‌نویسم. بیشترش همین بود. تا خورشید غروب کرد و نور از پشت گردن و شانه‌هایم خزید بیرون. حالا باید شانه‌هایم را تا فردا صبح گرم نگاه دارم.

 

 

۲ نظر ۰۲ مهر ۹۹ ، ۱۹:۳۵
کامل غلامی

 

گفت «من حامله‌م». این جمله رو جوری توی صورتمون پرتاب کرد که انگاری گفته باشه «من پفک می‌خوام». همینقد بی‌حس و کمرنگ. دستاشو سُر داده بود توی مانتوی گشادش و ترس از چشاش ریخته می‌شد روی لب‌های خاکستری‌ش. نمی‌فهمیدیم چه مرگشه. نمی‌دونستیم چرا کِرخت شده. بی‌حس شده. شده بود شبیهِ قرآن‌خونای سرِ قبر که هیچ غمی توی دلشون نیست ولی واس خاطر کس‌وکارِ میّت بایس ناله سر می‌دادن و پولشو می‌گرفتن. خواستیم جلوش عادی جلوه کنیم تا یجوری کم کنیم از این مصیبت. مصیبت؟ بچه‌دار شدن که مصیبت نبود. ولی اون توفیر داشت انگاری. مصیبت زده بود و ده بسته کلونازپام هم نمی‌تونست کانال چهارش رو عوض کنه. حرفی نزدیم. می‌دونستیم حرفای مارو پاچه‌ی شلوار کار آقاش هم حساب نمی‌کنه؛ گفتیم چرا خودمون رو یخ کنیم روی آب. ترسیده بود. اینو از دستای استخونیش که می‌لرزید زیرِ زمختیِ مانتوش می‌فهمیدیم. بد مکافاتی بود احوالش. ترسیده بود جوریکه سگ سایه‌ی خودشو ببینه و بشاشه توی خودش. گفت «می‌ندازمش». این جمله رو هم شبیه «من پفک می‌خوام» کوبوند توی صورتِ گُر گرفته‌مون. خواستیم چند قابلمه فحشِ آبدار قطار کنیم و ببندیم به کلیه‌ش تا مزه‌ی دهنش رو بفهمه. پشیمون شدیم. مثل اون روزی که کله‌مون رو به خاطرِ دخترِ موفرفریِ سرِکوچه کچل کردیم و یه ماهِ آزگار طاسی‌مون شده بود تیترِ یکِ مف‌خورای متلک‌اندازِ محل. دختره هم رفت با اون پسر کاکل‌داره که باباش دوتا ماشین زیر پاش بود. پشیمون شدیم و هیچی نگفتیم. از دور دستمون رو گرفتیم سمتِ شکمش و بهش نزدیک هم نشدیم. شبیهِ زن و شوهرای شبکه یک بود رفتارمون. دلمون واسش می‌سوخت. مگه چند سالش بود؟ مگه چندبار سرخاب سفیداب کرده بود؟ اون هنوز وقت نکرده بود حتی موهاشو رنگ کنه؛ حالا باید می‌افتاد دنبال پیرزنای طشت به دست که بچه‌شو بندازه. باهاش هم‌داستان شدیم. یه گوهی خورده بود دیگه. گوه خوردن مگه چندتا نقطه داره که می‌خواستیم بشینیم و نقطه‌هاشو بشماریم و نصیحتش کنیم. نشمردیم. نکردیم. رفتیم باهاش. یارو پیرزنه نه گذاشت نه برداشت اول قیمت رو کرد. گرونم بود ناکس. یه نیم‌نگاهی به دختره انداختیم؛ جوری که بهش بفهمونیم شیپیش‌ها توی جیب‌مون ختمِ منیژه‌خانم گرفتن. فهمید. دستاشو از جیباش سُر داد بیرون و یه حلقه از النگوهاشو انداخت جلو پیرزنه. از سرشم زیاد بود. باهاش می‌شد سه‌تا بچه ۷ ماهه انداخت. پیرزنه با چشاش که انگاری یه گله سگ بسته بود توش اشاره کرد که بریم بیرون. ملتفت شدیم که ماموریت شرو شده. رفتیم از مغازه‌ی بغلی یه پاکت بهمن گرفتیم و دوتا کمپوت. کمپوت واسه مریض خوبه چون. داشتیم می‌زدیم بیرون که چشمون افتاد به قفسه‌ی کناری. گفتیم «مشتی دوتام پفک بده که حسابمونو صاف کنی؛ خم نشی واسه چارصد تومن کمرت رگ‌به‌رگ شه. حوصله‌ی بیمارستان نداریم خداوکیلی.» حالمون از هر چی زایشگاه و دکتر زنان و صدای نق زدن بچه‌س شده بود حلیم کرمونشاه. نادخِ نادخ. کاش زندگی فیلم هندی بود و آمیتاپاچان نجاتمون می‌داد.

 

۳ نظر ۱۱ شهریور ۹۹ ، ۲۱:۳۸
کامل غلامی

 

به چشم‌هام نگاه نکن. غمگین‌اند. به رویم نیاور که چشم‌هام غمگین‌اند. که نگاهم غمگین است. این‌ها را می‌دانم؛ ولی وقتی به رویم می‌آوری انگار توی معده‌ام اسید می‌جوشد. انگار دارند دست‌هام را توی یک سطلِ بزرگِ قیرِ مذاب می‌اندازند. انگار دایی‌جانم دیگر به کار نمی‌آید. نمی‌خواهم چیزی بگویی. خیلی وقت‌ها اینطور است. باور کن. نیازی به گفتن نیست. از روز روشن‌تر است. مشخص است. واضح است. به همان وضوح که همه می‌دانند آبِ جوش آدم را می‌سوزاند. به همان وضوح که همه می‌دانند کتاب خواندن خوب است. که غم خوب است مثلِ شادی. که لبخند زیباست حتی دروغکی. که اوضاع گُه‌مرغی است ولی تمام می‌شود. به همان وضوح که همه می‌دانند چشم‌هام غمگین‌اند. اما با همین چشم‌های غمگین می‌خواهم خوشبختی را ببینم. تو را.

 

 

۳ نظر ۱۲ مرداد ۹۹ ، ۲۱:۲۶
کامل غلامی