منتظرانِ سکوت!

  • کامل غلامی
  • سه شنبه ۲۴ بهمن ۹۶
  • ۱۴:۴۸
  • ۰ کامنت




دردناک است که اجتماعى، جوگیرانه و بدون آگاهى، مذهب و یا شخصى را معبود خود مى پندارند و این جمعِ جوگیرمآب دورِ هم جمع مى شوند و بدون اینکه در خصوص آن سانحه، اتفاق و یا تنش اطلاع درست و دقیقى داشته باشند شروع مى کنند به اظهار فضل نمودن.

گروهى جو مى گیردشان و حاتمى کیا را مى گیرند زیر توپ و تشرهایشان و تهمتِ دربارى بودن بدان مى زنند، درحالیکه شاید اصلا تا به حال ٤تا فیلم از وى ندیده باشند. و گروهى دیگر (که اتفاقا و دقیقا حتى ٤تا فیلم از حاتمى کیا ندیده اند) مى آیند و هى پشت هم او را ستایش مى کنند و لقب هاى چنان و آنچنان به وى مى دهند

گروهى جوگیرمآب تر از گروه نخست مى آیند و على کریمى را بت مى کنند و جورى راجع به وى حرف مى زنند که انگار تا دیروز در مقامِ حقوقىِ باشگاه هاى ورزشى چندین پست و مسند تغییر داده اند و حالا مطالبه گر و دادخواهند. در حالیکه از فوتبال تنها همین را مى دانند که "به على کریمى مى گویند جادوگر و به عابدزاده مى گویند عقاب آسیا و استقلال شیش تایى است"!
طى یک جمله ى تند و ضایع کننده حالشان دگرگون مى شود و آن تکه ى فیلم را بر مى دارند و به همه نشان مى دهند و این شلوغ کارى را خوب و قشنگ و دادخواه منشانه عنوان مى کنند. در حالیکه همین گروه در جوابِ گرانىِ تخم مرغ، ترجیح دادند به جاى تحریم و امتناع از خرید، میزان خریدشان را دوبرابر کنند! گروهى که به تعبیرى "منتظرانِ سکوت"ند و نهایت کارى که مى کنند و بدان مفتخر نیز هستند هشتگ زدن هاى عدالت خواهانه توى اینستاگرام آن هم با آیدى فیک است!

گروه سوم هم که از خیلى سال پیش این جوگیرى را در نطفه شان دارند و در حالیکه توى گروهِ تلگرامىِ عمه ناهید اینا از "این کشور دیگه جاى موندن نیست" حرف مى زنند و هر هفته تورهاى آنتالیا را چک مى کنند، همیشه در راهپیمایى هاى ملى - مذهبى حضورى چشمگیر و باشکوه دارند و سلفى هایشان مادیان را به شیهه وا مى دارد.

"جوگیرى" به علاوه ى عنصرِ خطرناکِ "نادانى" معجونى از ما ساخته که اگر تاریخ پرفراز و نشیب کشورمان را مطالعه کنیم در مى یابیم نه فلان پادشاه عامل از دست دادنِ فلان سرزمین هایمان شد و نه بهمان وزیر  بهمان عهد نامه را امضا کرد.
این خودمان بودیم که نادانى مان چون سپرى قوى جولان گاهى براى سوء استفاده ى اشخاصى شد تا به ریشمان بخندند و برایمان تصمیم بگیرند. این ما بودیم که جوگیرى هاى مقطعى مان موجى پفکى به وجود آورد و به جایى نرسید. موجى که در عرض چند ثانیه خوابید. چنان خرس در شب هاى زمستانى!
این ما بودیم که عهدنامه ترکمنچاى را امضا کردیم نه فتحعلى شاه قاجار.  معاهده فینکنشتاین را ما با دستان خودمان به روسیه تقدیم کردیم، نه  عسگرخان افشار. این ماییم که مى دزدیم و مى خوریم و بالا مى کشیم، نه بابک زنجانى ها و خاورى ها و کفاشیان ها. چون در مقابل دزدى و بالا کشیدن ها سکوت کرده ایم. سکوتى گوش خراش که حنجره مان را به صلابه کشانده تا کم کم تارهاى صوتى مان فلج شوند. تا براى همیشه لال شویم. تا براى همیشه منتظرانى باشیم از جنسِ سکوت



دادیم

  • کامل غلامی
  • دوشنبه ۲۳ بهمن ۹۶
  • ۱۴:۴۶
  • ۰ کامنت

رکورد آقاىِ گُلى از دستِ وحید شمسایى خارج شد و حالا باید بشینیم و ببینیم که کى کیو مقصرِ این (فاجعه) میدونه. بنظرم فاجعه ست واقعا. کسى که اگر توى این چند سال، ماهى یکبار هم براى تیم ملى بازى مى کرد، و توى هر ٦ بازى، فقط یک گل میزد، الان رکوردش واقعا دست نیافتنى مى شد.
که با حسادت ها و صد البته غیرحرفه اى گرىِ خودِ شمسایى از بین رفت. تا فالکائویى که توى همه ى بازى ها بهش میدون دادن بیاد جاشو بگیره. فالکائویى که حتى از گل زدن به تیم هاىِ قهقرایى هم لذت میبره و بدون هیچى رقیبى، واسه خودش آقایى میکنه.

ما نه تنها توى این مدت چیزى کسب نکردیم. بلکه داریم خیلى چیزهارو هم از دست مى دیم.

ما شانس آوردیم

  • کامل غلامی
  • سه شنبه ۱۰ بهمن ۹۶
  • ۲۲:۵۶
  • ۰ کامنت


دیشب بود. ساعت حدودا ١٢:٣٠. داشتیم از تئاتر بر مى گشتیم خونه. هوا سرد بود و بعضى قسمت هاى جاده هم یخ بسته بودن. به على گفته بودم که منو تا خونه نبره و سرِ میدون پیاده میشم و خودم میرم. ولى طبق عادت همیشگى و رفاقتش گفت که "دودیقه مسیره دیگه!" تقریبا نصف مسیر رو طى کرده بودیم و منم منگِ خواب بودم و توى خلسه! حرف هامون تموم شده بود و داشتیم به آهنگ گوش میدادی. داشتم به برنامه ى جلسات توى دو سه روز آینده فکر مى کردم که یه لیزخوردگىِ خاصى توى ماشین حس کردم. همینکه سرمو آوردم بالا دیدم ماشین داره بصورتِ خیلى ناشیانه اى لیز میخوره سمتِ مزرعه اى که بغلِ جاده ست. عموما مزرعه هاى این اطراف نسبت به جاده ها توى سطح پایین ترى قرار دارن تا آبراه ها بتونن راحت تر خودشونو به مزرعه برسونن. نفسمون حبس شده بود توى سینه هامون تا اینکه ماشین با یه تکونِ خیلى تراژدیک وایساد! منحرف شده بودیم سمتِ مزرعه ولى درخت و بوته هایى که اطراف و کنار جاده رشد کرده بودن ماشین رو متوقف کردن و نذاشتن که پرت بشیم توى مزرعه. که اگر این اتفاق مى افتاد معلوم نبود چه بلایى سرمون میومد. خواب از سرم پریده بود به کل! گفتم که على هیچ کارى نکنه. از ماشین اومدم پایین. رفتم جلوى ماشین و على هم دنده عقب گرفت تا بلکم بتونیم بالا بکشیم ماشین رو. ولى هر چى بیشتر هُل میدادیم لغزندگىِ جاده، ماشین رو بیشتر سمتِ مزرعه میبرد. دیدیم اینطور نمیشه. یه ماشین داشت از دور میومد. براش دست تکون دادم تا وایسه و کمک کنه تا بتونیم از اون مکنت بیایم بیرون. از شانس آشنا هم دراومد. از صندوق عقبِ ماشین یه طناب ورداشتم و هر دو ماشین رو باهاش بهم وصل کردم. راننده رفت تا شروع به حرکت کنه، منم از جلو ماشین رو هُل میدادم تا کمکش کنم. هنوز مکانِ ماشین دو سانت تغییر نکرده بود که طناب پاره شد! توى همون اثنا بودیم که دیدیم یه پژو وایساد و چهار نفر که لباسِ بارنوىِ خاصى تنشون داشتن از ماشین پیاد شدن. بدون اینکه هیچ حرفى بزنن، یکی شون اومد سمت ماشین تا بطور دقیق وارسیش کنه. اولین جمله اى که از زبونش خارج شد این بود که "شانس آوردین!" به رفیقاش گفت باید ماشین رو از سمت مخالف بکشیم بالا و یکى دو نفر هم عقب ماشین رو سنگین کنن تا لاستیک عقب ماشین روى سطح جاده قرار بگیره. قرار بود پژوهه شانسش رو امتحان کنه که دیدیم یه نیسان بغلمون زد روى ترمز. شانس آوردن هامون داشت کامل میشد. ماشین رو با طناب به نیسان وصل کردیم و به کمک ٦-٧ نفرى که اونجا بودن ماشین از اون مخمصه خلاصى پیدا کرد. یه تراژدىِ عجیب بعد از دیدنِ یه تئاترِ عجیب به وجود اومده بود. ساعت ١ شب بود که رسیدیم خونه. اون تراژدى تموم شده بود.
و از اون موقع تا حالا دارم به این فکر مى کنم که چطور امکانش هست ساعت ١ شب و توى اون جاده ى روستایى یه پژو با چهار نفر کاربلد و یه نیسانِ آبى پیدا بشن و ما رو از اون مخمصه نجات بدن. به این ها فکر مى کنم و با خودم میگم "آره. ما شانس آوردیم!"




از اتفاقاتى که برایمان رخ مى دهند.




پازلِ سوختن

  • کامل غلامی
  • يكشنبه ۸ بهمن ۹۶
  • ۲۲:۰۱
  • ۰ کامنت


پازل سوختن

در گیرودار فیلترینگ و رفع فیلتر تلگرام بودیم که دوستی توی یک از گروه ها پستی را ارسال کرد. پستِ عکسى بود که توی توضیحاتش نوشته بود "نقاشی یک دانش آموز با موضوع مدرسه دلخواه شما"
عکس را که باز کردم تمام تنم مور مور شد. بدنم داغ شد و حس کردم روی پیشانی ام عرق سردی نشسته است. واقعا روی پیشانی ام عرق سردی نشسته بود!
 عکس، تصویری از یک مدرسه ی در حال سوختن را نشان می داد که تعدادی از دانش آموزان توی حیاط آن ایستاده بودند و از سوختنِ مدرسه ابراز شادمانی می کردند.
اگر بخواهیم دقیق تر به نقاشی بنگریم می بینیم که در سمت چپ نقاشی، دانش آموزی که لباسش با بقیه ی دانش آموزان متفاوت است و با فلشی با عنوان "من" نشان می دهد که همان "مینو"ی خالق این نقاشی ست، با لبی خندان و ابروهای توی هم رفته که نشان از عصبانیتش می دهند مشعل آتشی را در دست دارد و شبیه یک پرچم آن را بالا نگاه داشته. دو دانش آموز دیگر نیز به تبعیت از او دقیقا همان کار را انجام می دهند. در سمت راست تصویر دانش آموزِ دیگری برگه های امتحانی را در دست گرفته و داخلِ شعله ی آتشی که کنارِ ساختمان مدرسه است می اندازد. اما نکته ی قابل توجهی که از این نقاشی می توان مشاهده کرد حضور – یا بهتر است بگوییم - "حبس" تعدادی از معلمان در ساختمان مدرسه است درحالیکه مدیر و تعدادی دیگر از معلمان که از نظر مینو "معلم های مهربون" تعبیر می شوند در کنار دانش آموزان توی حیاط حضور دارند و نظاره گرِ سوختنِ معلمان می باشند. مینو این نقاشی را با متنی کوتاه تکمیل میکند: "مدرسه دلخواه ما، یه مدرسه سوختس!"
این تصاویر را در کنارِ جملاتی که چند روز پیش مهران مدیری توی برنامه یِ دورهمی عنوان کرد قرار می دهم. پازلی که به شکل دردناکی در حال شکل گیری ست. و یا شاید در حال سوختن. مهران مدیری در برنامه دورهمی عنوان کرد: "معلمان به همراه آتش نشانان کمترین حقوق را در سطوح دولتی دریافت می کنند"
"معلم، مدیر، مدرسه، آتش، آتش نشان، درآمد." چقدر این کلمات تصویرِ درستی از نقاشیِ مینو می دهند. نه؟
حال باید توی این پازلِ دردناک علت را جستجو کنیم. باید ببینیم منشا این تنفر و حس منفی چیست؟ چرا مینویِ داستانِ ما تا این حد از مدرسه و برخی معلمانش متنفر است؟ این روحیه ی اغتشاش طلبی از کجا سرچشمه می گیرد؟ هر چقدر که به این موضوع فکر میکنم به این نکته می رسم که شاید نداشتنِ انگیزه ی کار و فعالیت در جامعه ی معلمی، اصلی ترین عامل بر رخداد چنین مشکلی است. تصور کنید وقتی دانش آموزی، معلمش را دوست نداشته باشد، حرفش را گوش نمیدهد، درسش را درست نمی خواند و مدرسه رفتن یا نرفتن برایش علی السویه ترین امر ممکن خواهد شد. و از طرفی وقتی معلم انگیزه ی لازم برای تدریس را نداشته باشد، دیگر شرایط و دغدغه های دانش آموز برایش مهم نخواهد بود (هرچند باید به ای نکته اشاره شد که هنوز هم هستند معمانی که با وجود شرایط نامساعد وظایف خود را به نحو احسن انجام می دهند.) از طرفی دیگر تجمیع و تمرکز معلمانِ خوب و باانگیزه در برخی مدارسِ خاص و عدم بهره مندیِ سایر مدارسِ از معلمانِ باانگیزه این شکاف را بیشتر کرده و شاید عاملی دیگر در بروز چنین رخدادی ست.
باید برای رفع این مشکل چاره ای درست اندیشید. شاید بهترین کاری که می شود انجام داد جلوگیری از شکافِ علمی شدید بین مدارس مختلف و حل مشکلات اقتصادی معلمان باشد. باید قبول کنیم معلمانی که توی کلاس، همچون شمع می سوزند، حقشان این نیست که توی نقاشیِ دانش آموزانشان نیز بسوزند.



شماره ٤٤ نشریه دوات


وقتى دلگیرى و تنها

  • کامل غلامی
  • يكشنبه ۸ بهمن ۹۶
  • ۲۱:۵۲
  • ۰ کامنت

یکی دو روز پیش شبه چالشی برگزار شد در کانال . با این مضمون که وقت هایی که دلگیرین و تنها چیکار میکنین حالتون خوب شه. بچه ها حرف های قشنگی زدن. منم در انتها گفتم که:

من بعد از یه جریانى تصمیم گرفتم که دلگیر نشم! غمگین نشم. حالا اینکه جریانه چى بود و چطور بود، مفصله یکم و نمیگنجه توى این مجال. شاید همون افسانه ى عاشقانه ىِ تکرارى! واسه گذر از این مکنت بنظرم اومد بهترین کارى که میشه کرد اینه که سرم رو انقدر شلوغ کنم که کلا حتى فکرم هم سمتش نره. موفق هم شدم! صبحا که از خواب بیدار مى شدم، هندزفرى و شارژر گوشى و چندتا کتاب درست درمون و کاپشنم رو برمیداشتم و از خونه میزدم بیرون. حتى وقتایى که هوا خوب و آفتابى هم بود با کاپشن میرفتم بیرون. چون میدونستم شب قراره برگردم خونه! اون وسایل هم واسه امرار معاش در طول روز بود. عموما صبح ها یا دانشگاه بودم و تا سه بعدظهر درگیر کلاس، یا کارآموزىِ بیمارستان. نهار رو توى دانشکده میخوردم و بعد از ظهرش مى رفتم دفتر قلمچى و شروع میکردم به زنگ زدن به دانش آموزا و صحبت باهاشون. کلا آدمى ام که خوب و زیاد به حرف بقیه گوش میدم. سعى کردم انقدر درگیرِ مشکلات و حرف ها و دغدغه هاى دانش آموزام بشم که دیگه مشکلاى خودم یادم نیاد. واقعا هم شد! این اتفاق افتاد و یه دوره ى خیلى خوبِ مسخره وارى رو طى کردم! ٧ صبح از خونه میرفتم بیرون و ٩ شب میومدم خونه. انقدر هم خسته بودم که ساعت به ١١ نرسیده خوابم میبرد.
بعد با خودم فکر کردم و دیدم که این روش واسه آدماى ترسوعه! قطعا همینطور بود. واسه آدمایى که نمیخوان با حقیقت رو به رو شن. نمى خوان ببیننش و من توى اون دوران یه آدمِ ضعیفِ ترسو بودم که توانایىِ رویارویى و حتى فکر به مشکلاتمم نداشتم. پس بهترین انتخاب واسه من بعنوان یه آدم ترسو، نادیده گرفتنِ مشکلات بود.

بعد که گذشت و یکم حجمِ نکبت ها دور و برم کم شد، به خودم اومدم و دیدم نه! این راهى که دارم میرم بدجور کجه. باید حلش کرد
یسرى کارا انجام شد که خب کمک کننده بود. یسریاش واقعا مسخره بود ولى خب بهم کمک کرد و بخاطر همه کمکا ازشون ممنونم همیشه.

یسرى از این کارها:
لپ تاپ رو روشن میکنم و آهنگ بیکلاماى فریبرز لاچینى رو پلى میکنم و از شعرهاى دوستام گرافى میسازم. کتاب شعرهاى خوب رو برمیدارم و اون شعرهایى که علامت زدم رو دوباره بلند بلند میخونم (از یسرى هم وویس ضبط کردم) کلا سعى میکنم همزمان ٣-٤ کتاب با موضوع مختلف رو شروع کنم به خوندن که اگر یه بار حوصله ى یه کتابیو نداشتم برم سراغ بعدى. بیشترین زمان رو توى وقتایى ک خونه هستم با همین کتابا میگذرونم. عموما صبح هایى که حالم جهنمیه میشینم و نوشته ها و ترانه هامو ادیت میکنم. هله هوله هم زیاد میخورم! یبار نزدیک بود با لواشک اوردوز کنم:)) مکافاتیه اصلا. خیره میشم به عکس نویسنده هایى که روى دیوار اتاقم چسبوندم و شبیه پنگوئن و بدون هیچ هدفى نگاشون میکنم. وقتایى هم که بیرونم سه چهارتا پاتوق خاص هست که میرم. پیش دکه ى روزنامه فروشى کنار میدونِ شهر (اگر رفیقم باشه اون زمان) کتابخونه پیش خاله م. یه ساندویچى هست به اسم "هام هام" میرم ذرت مکزیکى میگیرم ازش (یه مدت انقد رفته بودم لباسم عطرِ ذرت میداد!) کم شده الان. و شهرِ کتاب هم که هر روز تقریبا میرم.
البته هندزفرى در گوش و آهنگ گوش دادن هم در اعمال بنده شایع هستش
یه بار هم که خیلى بیحال و توى برزخ بودم، یه حرکتى زدم که خیلیاتون نمیتونین! کانال رو باز کردم و رفتم توى لیست ممبراش. از همون اول شروع کردم به دیدن عکسِ پروفایلاتون! (قرار شد راستگو باشیم به هر حال) قطعا همه تون رو وقت نشد ببینم ولى راضى ام از اون افرادى که دیدم. دمتون گرم:))

- رایمون





کوتاه نیا

  • کامل غلامی
  • دوشنبه ۲۵ دی ۹۶
  • ۱۹:۵۵
  • ۴ کامنت


کاش اون روز که داشتم با راننده تاکسى بحث مى کردم که چرا دارى ٥٠٠ تومن کرایه بیشتر میگیرى، رفیقم پا درمیونى نمى کرد که بگه بابا  گداىِ پونصد تومنى مگه حالا؟ یا کاش همونجا میزدم توى گوشِ رفیقم و ٥٠٠ تومن رو از راننده میگرفتم تا متوجه میشدن عددِ پولى که دنبالشم واسم مهم نیست. مهم درست و انسانى رفتار کردنه ست. کاش اون ٥٠٠ تومن رو مى گرفتم تا الان توى روزاى بارونى تاکسیا یه مسیرِ ٦ تومنى رو ١٠ تومن حساب نکنن. تا واسه نصب کردن یه فیلترشکن ٤٠ تومن ازم نگیرن. تا قیمتِ بنزینى که توى خاکِ خودمه، بیشتر نشه از کشورهایى که خاکشون بنزین نمیده. تا هم دانشگاهیم به خاطر همین اعتراضى که حقشه نفسش قطع نشه. تا تخمِ یه وجب مرغ نشه ٧٠٠ تومن. منم خیلى جاها کم آوردم و اشتباه کردم. که همیشه مرغِ همسایه غاز نبود. که همیشه مقصر دولت و رئیس جمهور و فلان وزیر و بهمان ندیم نبود. که منم با سکوتم خیلى کارها کردم که نباید میکردم. که منم دخیل بودم توى این فلاکت. که منم جاى گلو جِر دادن و زیرِ پست اینستاگرام رئیس جمهور کلاسِ ادبیات فحش پرانى راه انداختن، باید سعى مى کردم در حدِ خودم، انسان بزرگى باشم. که نبودم تا حالا! که کوتاه اومدم و کوتاه اومدن منشِ انسان هاى بزرگ نیست. که کوتاه اومدم و زبون امثال اون راننده تاکسى بلندتر شد. که کوتاه اومدم و مملکتم خفه شد. که همین کوتاه اومدناىِ من تهش ختم شد به گریه هاى خیلى بلند. به ضجه هاى خیلى شدید. به درد هاىِ تا ابد بى درمون.


یا چی؟

  • کامل غلامی
  • دوشنبه ۲۵ دی ۹۶
  • ۱۹:۵۴
  • ۰ کامنت

‏خداوکیلى ⁧ رفع فیلتر تلگرام ⁩رو به هم تبریک میگین؟ مگه رفتیم جام جهانى؟


غُصه های امیرعلی!!

  • کامل غلامی
  • دوشنبه ۲۵ دی ۹۶
  • ۱۹:۵۳
  • ۰ کامنت

 امیرعلى نبویان میاد فوتبال برتر، قرعه کشى تبلیغ میکنه؟!

تشویق به انجام تراکنش میکنه؟!

"ستاره ٧٢٤ مربع" میگه؟! خدایا :|

دایرکت

  • کامل غلامی
  • يكشنبه ۲۴ دی ۹۶
  • ۱۳:۱۸
  • ۱ کامنت


با آیدى هاى عجیب غریب بهش دایرکت میدادیم. ولى جواب نمیداد. میخوندا. کل پیامامونو میخوند. اما جواب نمیداد. مریض بود. بیمارىِ "عاشق کوچک بینى" داشت. یه بیمارىِ اتوزوم غالب که هرچى عشقِ عاشقه بیشتر میشه، بى توجهىِ معشوقه هم بیشتر میشه. اینم یه مدل بیماریه دیگه. ولى فرقش اینه تهش به سوء تغذیه و سرطان و پیوند عضو ختم نمیشه. تهش ... حالا کار نداریم به تهش. داستان اشک درآر تر از اینه که الان بخوایم در موردِ تهش گفتگو کنیم. داشتیم از اون بیماریه میگفتیم. از وقتى اون بهش مبتلا شد، تب ما رفته بالا ٣٨. قلبمون تند تند میتپه. تموم تنمون هم مور مور شده. اولاش اینطور شروع شد که توى پیج اینستامون ازش نوشتیم و توجهى بهمون نکرد. گفتیم به تو محتاجیم همچون گیاه به آب، ولى اون تنهایى میرفت میدون شهردارى ذرت مکزیکى میخورد. میگفتیم آتیش گرفتیم که چرا با خلق جهان خوبى و ریکوئست اونا رو اکسپت میکنى ولى اون باز میرفت پستاى هم دانشگاهیاش رو لایک میکرد. حسود نبودیم ها. کارمون از حسادت گذشته بود. بیشتر بحث مفلسیه بود. بدبختیه بود. تنهاییه بود. به تنگ اومدیم و گفتیم دیگه پیشِ تو از خاک هم کمتریم بى مروت؟! دیدیم عکسِ لواشک خوردناشو استورى کرد اینستا. عصبانى شدیم و رفتیم دایرکتش. ولى بى مروت، اندازه یه ذرت مکزیکى هم خرجمون نکرد که اصلا ببینه حرف دلمون چیه. بارِ غممون چقده. اصلا چى میخواد این دل بى صاحاب شده ى مفلسمون. یجورِ بدى عکس العمل کرد نامسلمون. پستاى اینستاش گواهه. اون چندصدتا فالووراش گواهن. از پیجمون اسکرین شات گرفت و گذاشت توى صفحه ش. زیرشم نوشت Block & Report. نفهمیدیم چى شد یهو! دیدیم هى بیماریه داره غالب تر میشه. هى ما مغلوب تر. دیدیم داریم به جایى میرسیم که بیماریه داره از پا درمون میاره. دیدیم داریم شکست مى خوریم. دکمه ى OFF رو زدیم و خاموش شدیم. ساکت شدیم. شکستیم. سوختیم



اصلا مرا برای درس نخواندن آفریده اند

  • کامل غلامی
  • شنبه ۲۳ دی ۹۶
  • ۲۳:۱۶
  • ۱ کامنت


براى اینکه شب واسه امتحان بتونم بیدار بمونم از توى قفسه یدونه قهوه برداشتم که بتونه سرپا نگهمون داره. دیدم بدمصب خیلى تلخه از توى همون قفسه گشتم یدونه آبنبات پیدا کردم که داداشم داده بود و چند روزى میشد افتاده بود بین قهوه ها و نسکافه ها. بازش کردم تا بلکم کم کنه تلخیاى قهوهه رو. همینکه یکم آب شد دیدم از این آبنباتاس که وسطش آدامس داره. قهوه رو گذاشتم کنار و آبنباته رو تا آخر خوردم تا برسم به آدامسش. شبیه این معدنچیا که زمین رو مى کَنن براى رسیدن به گنج و فلان. و قهوهه رو هم خالى کردم توى سینک! ظاهرا امشب هم مثل شب هاى دیگه نمیشه درس خوند. اصلا ما رو واسه شب درس خوندن نیافریده خدا. دوران کنکورم همین روال رو طى میکرد بزرگوار.