#روز_جهانى_بیهوشى :)

  • کامل غلامی
  • دوشنبه ۲۴ مهر ۹۶
  • ۱۹:۴۹
  • ۰ کامنت

 

١٦ اکتبر ١٨٤٦، یعنى حدودا ١٧٠ سال پیش روزى بود که "مورتون" براى اولین بار از اتر استفاده کرد تا به بیمار بیهوشى بده. یجورایى این اتفاق یکی از مهمترین رویدادهای تاریخ پزشکی بوده که توى بیمارستان ماساچوست وابسته به دانشکده پزشکی دانشگاه هاروارد انجام شد. این کار باعث شد که بیمار بتونه جراحی بدون درد رو تجربه بکنه. تا قبل از اون جراحى ها بسیار فجیع بودن و در پاره اى موارد بخاطر دردى که به بیمار وارد میشد بطور غیرطبیعى وارد فاز بیهوشى میشد. که خب چون قابل کنترل نبود میتونست به قیمت مرگش تموم بشه.


در خصوص اینکه بیهوشى از کجا اومده و چجورى اصلا شکل گرفته عقیده بر اینه که براى اولین بار از الکل(شراب) براى این کار استفاده کردن. و اینو هم ارجاع میدن به شاهنامه فردوسى. فردوسی توى شاهنامه واقعه ى به دنیا اومدن رستم رو شرح میده و از اون واقعه میشه به این نتیجه رسید که مادر رستم (رودابه)، رستم رو با استفاده از بیهوشى به دنیا آورده (چیزى که ما امروزه بهش میگیم سزارین!). واسه این عمل اول رودابه به وسیله شراب قوی(الکل) بیهوش شده و بعد سزارین انجام شده. این دو بیت نشون دهنده ى همون واقعه هستن:
نخستین به می ماه را مست کن
ز دل بیم و اندیشه را پست کن
تو منگر که بینا دل افسون کند
 به صندوق تا شیربیرون کند

بعد از ایران توى هند و سومر هم این اتفاق رخ داد و اونا از خشخاش (تریاک) واسه بى دردى و بیهوشى توى جراحى ها استفاده میکردن.  تا اینکه توى بیمارستانى در دانشگاه ماساچوست از اتر براى بیهوشى استفاده شد و جان کالینز وارن (کسى که به اثر بیهوشى دهندگىِ اتر شک داشت) تحت تأثیرِ اون قرار گرفت و گفت " آقایان این فریب نیست"

بیهوشى دنیایى عجیب، ناملموس و در اکثر مواقع ترسناک! بوده که خیلى از بیمارانى که وارد اتاق عمل میشن، صرف نظر از نوع عمل و اصلا مشکل اصلى شون، بخاطر ترس از بیهوشى نمیتونن خودشون رو کنترل و مدیریت کنن. رشته اى تقریبا جدید که میتونه کمک و همراهىِ بزرگى براى بیمارا داشته باشه تا بطور موفقیت آمیزى از دنیاى عجیب و غریبى که واردش شدن گذر بکنن

تصویر: جراحی بر روی گردن با استفاده از اتر

این خبر را برسانید به وبلاگی ها

  • کامل غلامی
  • يكشنبه ۲۳ مهر ۹۶
  • ۲۲:۴۱
  • ۴ کامنت


خب

بعد از کلنجارهای بسیار

جُل و پلاسمونو از بلاگفا جم کردیم اومدیم بلاگ

انتخاب راحتی نبود خدایی. من همیشه گفتم. اینجا هم میگم. من نوشتن رو با بلاگا یاد گرفتم. همون موقعا که دبیرستانی بودم. همون موقعا که سرِ ظهر هنوز لباس فرم مدرسه رو در نیاورده، میپریدم و مینشستم پای سیستم و وبلاگارو میخوندم. بلاگفا بهم یاد داد چجوری بخونم و چجوری بنویسم. هیچوقت این لطفش رو فراموش نمیکنم. ولی باید کم کم اون اصلی که همیشه وجود داشته رعایت بشه. "نو که بیاد به بازار، کهنه میشه دل آزار" بخصوص وقتی که اون کهنهه توی دوران اوجش نباشه ...




+ اگه دوس داشتین به رفقاتون بگین که ما اومدیم اینور


می تو نم

  • کامل غلامی
  • شنبه ۱۵ مهر ۹۶
  • ۲۲:۳۳
  • ۰ کامنت


بحثِ مشکلات اخیر بلاگفا و اذیت کردناش شده بود توی اینستا که یکی از دوستای وبلاگی طی پیامی در دایرکت اعلام نمود، "کاش یه متنِ قشنگ بنویسی امشب، درباره ی نور و امید و پاییز و شباش."

واسه کسی که خودش امید زیادی برای ادامه ی کار نداره و حتی مسیرِ قطعیِ زندگیش هنوز مشخص نیست و بین سه تا انتخاب بدجور گیر کرده، نوشتن در این موردها خیلی سخته. خیلی سخت و شاید نشدنی. من توی این سه سالی که وارد دانشگاه شدم همیشه سعی کردم برم دنبال علاقه م و با تمومِ زور و تلاشم اون علاقه رو به ثمر بنشونم. ولی خب نشده. اونجور که خودم احساس رضایت داشته باشم نشده. وقتی میخوام ادبیات رو قوی ادامه بدم، درسهای دانشگاه و بیمارستان پاپیچم میشن و نمیذارن تموم زورمو بذارم پای ادبیات. وقتی میخوام برای دانشگاه و درسام وقت بذارم، شعرها و داستانا توی مغزم رژه میرن و تصویرشون حک میشه روی جزوه و کتابام. وقتی هم که دارم برای روانشناسی و مشاوره تلاش میکنم، اون دوتا موضوع با همدیگه یورش میارن و با یه تکل از پشت میزنن ساقط میکنن هر چیِ مشاوره و روانشناسی و کنکورو.

نمیدونم. واقعا نمیدونم تهِ این داستان چجوری قراره تموم بشه. ولی من تمومِ زورمو میزنم. من دارم واسه هر سه شون وقت و انرژی میذارم پس نمیتونن ازم دور بشن و بهم توجه نکنن. من از هر سه شون نتیجه میخوام. من میخوام سه تا هندونه رو با هم بردارم. هر سه رو هم سالم و محکم و توی زمان خودش به مقصد برسونم. من امیدوارم به ادامه ی راه. من نور رو میبینم توی این شبای سردِ پاییزی. من یا راهو پیدا میکنم یا یه راه میسازم. حتی اگه اون راهه، خاکی باشه. گرد و خاکای پشتم نمیتونن جلویِ دیدنِ هدفِ جلو روم رو بگیرن. میرم واسه برداشتن سه تا هندونه توی یه جاده ی خاکی.


هوم

  • کامل غلامی
  • جمعه ۷ مهر ۹۶
  • ۱۸:۲۷
  • ۰ کامنت


میگم پاییز!
سرمات زودتر از خودت اومد
چطوریاس؟


من شاخِ مجازى هستم! / مرضى به نام دیده شدن!

  • کامل غلامی
  • سه شنبه ۴ مهر ۹۶
  • ۲۲:۲۰
  • ۰ کامنت



وقتى مى شنوم که نماینده ى یکى از شهرهاى شمالى کشور، براى ٢ ساله شدنِ اینستاگرامش، جشن میگیرد و روى کیکِ جشن، تعدادِ فالوورهایش را مینویسد، کمى به فکر فرو مى روم و با خودم مى گویم "خداوکیلى اینها چیزیشان نشده؟!"
و به پاسخى منطقى و درست نمى رسم.

وقتى مى بینم که فلان بازیگر، به عیادتِ کودکِ بیمارى مى رود که بیمارىِ نادر و خاصى داشته و در حین بوسیدنِ وى (تاکید میکنم، در حین بوسیدنش) سلفى مى گیرد، با کف دست مى زنم روى پیشانى ام و با کمى تعجب از خودم مى پرسم "مگر میشود اینها چیزیشان نباشد؟!"

وقتى مى شنوم جوانى ١٨ ساله براى "دیده شدن" تفنگى برمیدارد و مى خواهد با آن سلفى بگیرد ولى به دلیل سهل انگارى، ناگهان شلیک کرده و جانش را از دست مى دهد، چشمانم را مى بندم، خنده ى تلخى مى زنم و زیر لب مى گویم "اینها چیزیشان شده!"

ما چیزیمان شده! دچارِ بیمارى عجیب و مهلکى شده ایم که ویروسى آن را منتقل نمى کند ولى از هر آنفولانزایى واگیردارتر است. به مرضى دچار شده ایم که هزاران بار از سرطان ناجوان مردانه تر، جان میگیرد. ما مریضیم! یک بیمار که باید داخل یک اتاق ایزوله بسترى شود تا تمام چرک هاى تنش از بین برود. پوست بیندازد. تغییر کند و دنیاى دیگرى براى خودش بسازد. دنیایى که بزرگ بودن کسى به تعداد فالوور و لایک در فضاى مجازى نباشد. دنیایى که جایى براى لاکچرى گرى هاى فتوگرافرمابانه! نباشد. جایى براى میکروسلبریتى هاى مجازى نباشد که بستنىِ ٤٠٠ هزار تومانى بخورند و سلفى بگیرند و استورى کنند و به ریشِ فالوورهایشان بخندند!
دنیایى که قشنگى اش به ثبت دائمى عکس ها در هر شرایطى وابسته نباشد. دنیایى که مردمش دنبالِ "به هر قیمتى دیده شدن" نباشند. باید راهى براى درمان این بیمارى پیدا کرد.
هر چند کار سختى نیست. راه علاجِ این بیمارى چیزى نیست جز همان فالوورها. مطمئنا اگر چنین جریاناتى دنبال نشوند و لایک و کامنت نگیرند، کم کم کرکره شان پایین خواهد آمد. مطمئنا وقتى بستنىِ ٤٠٠ هزار تومانى جذابیتى نداشته باشد، کم کم آب مى شود و میمانید بیخِ ریش صاحبش.



دلبر سیب دارد (10) قسمت آخر

  • کامل غلامی
  • سه شنبه ۲۳ خرداد ۹۶
  • ۱۹:۵۵
  • ۰ کامنت



یه هفته اس دارن از اداره ی پست بهم زنگ میزنن. انگار کارمنداش بنایِ شروع ِ ساعت اداریشون رو گذاشتن رو احوال پرسی با ما. مام گرفتاریا و گیروگورا نذاشته بریم ببینیم چه خوابی برامون دیدن. یه ۹ روزی میشه که اداره پست، زنگ خورِ ثابت مون شده. امروز دیگه باس برم ببینم اینها که عین مرغِ پرکنده هی زرت و زورت بهمون زنگ میزنن چه مرگشونه. سر صبحه. رفتیم اداره پست تا ببینم کدوم آدمِ عاقلی توو این عصرِ مدرنیته نامه داده. از باجه آخر ۹ تا پاکت نامه میفرستن واسمون. تعجب میکنیم. ۹ تا پاکت توو ۹ روز؟! یکم ترس برمون میداره. مشکوک میزنه قضیه. نامه هارو میذاریم توو جیبِ کتمون و راه میفتیم بریم سرِکار. ساعت حدودایِ ده صبحه که از کار فارغ میشیم. بهترین موقع س که نامه هارو بخونیم. نامه هارو از جیب کتمون در میاریم. چشممون میخوره به نشانی فرستنده. دقیقا همون نشانی گیرنده اس! توو پرانتز هم آدرس خونه مون رو زده! اگه آدرس خونه رو میدونست چرا مستقیم نفرستاد خونه؟! تعجبمون بیشتر میشه. همینطور ترسمون. نامه هارو یکی یکی باز میکنیم و میخونیم:

نامه ۱: اون شب که رفته بودم واسه شام نون و گوجه بخرم یهو دلم هوسِ سیب کرد. توو جیبم اونقد پول نداشتم که هم گوجه بخرم و هم سیب. خودت که میدونی وقتی دلم یچیزو بخواد زمین و زمان هم به هم بریزن باید به دستش بیارم

نامه ۲: یادته مبلِ سفیدمو؟ میدونی که چقد دوسش داشتم. اون اولین مبلی بود که با هم خریدیم. حتی از مبل جهیزیه ام هم بیشتر دوسش داشتم. عطرت رو میداد. رنگش تو رو یادم میاورد. مواظبِ چیزایی که تو رو یادم میارن باش

نامه ۳: آره یادمه سالِ اولِ دانشگاه. فلافل بندری تند. سس خردلِ بدمزه! میدونی؟ دوست داشتنِ گل رز زیاد کارِ عجیبی نیست. چون همه دوسش دارن. واسه همه عزیزه. ولی گلایول سفید اینطوری نیست. هر کسی گلایول سفیدو ددس نداره ولی وقتی عاشقش شد دیگه دست از سرش برنمیداره. میدونی که چی میگم؟

نامه ۴: من از بچگی خوشگل بودم! ربطی هم به سیر تکاملی م نداشت. واسه عاشق شدن رنگ چشم ملاک نیست. قرار هم نیست سیرِ تکاملیِ حیوونارو حفظ باشی. همینکه تو پیرهن آبی چارخونه ت رو میپوشی و آستیناشو میدی بالا و تو دلمون کیلو کیلو قند هست که آب میشه،
نیاز به فلسفه نداره که ...


نامه ۵: مشتی ممدعلی که دلبر نداشت! داشت؟ من که میگم نداشت. اگرم داشته باشه مطمئنم مثل من بخاطر اون طیاره ش سرش غر زده. آخه میدونی؟ آدم توو دلش رخت شور خونه که نداره همه ی درد و غم هارو بریزه توش بشوره ببره. آدم یکیو میخاد توو دلش که درداشو بهش بگه و سبک شه. وقتی باهات حرف میزنم سبک میشم. تازه میشم. شبیه همون لباس آبی چارخونه ت وقتی میره رخت شور خونه

نامه ۶: راست میگفتی. ثبت بود. راستشو بخوای اون آیکن سیب قرمزه توو پروفایل اینستام یه نشونه بود. یه علامت( هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق / ثبت است بر جریده ی عالم دوامِ ما)

نامه۷: King و Queen زیاد هست توو دنیا. اینو همون شب فهمیدم. ولی اونی که نیست دلبر و شخصِ شخیصِ نویسنده است. از اون عشق های سنتی.

نامه۸: اون روز باز توو دلم رخت شور خونه راه انداختم. نه به خاطرِ حسین ساقی. بخاطرِ کبوتراش. دوس ندارم در مورد اون روز صحبت کنم. ولی بدون که اون کبوتر هم دلبر داشت ...

نامه۹: چه خبر از دختر دبیرستانیه؟! میدونم که یهو ناغافل چشمت رفت سمتش. واسه همین بود که چیزی نگفتم. راستی. یه سوال. تو اولِ عاشق چشمام شدی یا صدام؟ اگه جوابت اولیه است وقتی که داری از سرِ کار میای یه کیلو سیب سرخ بخر. اگرم جوابت دومیه یه کیلو گوجه بخر واسه شام. امشب فوتبال داره. بایرن - ولسفبورگ

#کامل_غلامی
#دلبر_سیب_دارد ۱۰ (قسمت آخر)

طراح کاور:  علیرضا مواساتی

 

[ دنلود فایل صوتی با صدای محمودرضا قاسمی و مهناز دژبان | قسمت دهم| دانلود ]

صحبت هایی پیرامون دلبر و حاشیه هاش انجام دادم. از اینجا گوش کنید


دلبر سیب دارد (9)

  • کامل غلامی
  • چهارشنبه ۳ آذر ۹۵
  • ۱۵:۰۶
  • ۰ کامنت

 


ماسیده بودیم به دیوارِ بتنیِ بغلِ خونه و داشتیم رفت و اومد دختر دبیرستانیِ همسایه رو دید میزدیم که یهو دلبر مثِ اجلِ معلق سر رسید و چش توو چش شدیم باش. حس کردیم داریم غرق میشیم توو دریایِ چشاش. نمیدونستیم چی باس بگیم. رفته بودیم روو مودِ بی حرفی. رومونو کردیم سمتِ یکی از دختر دبیرستانیا و گفتیم "این بزرگ شه میخاد دلبرِ کی شه؟ دخترِ خوش بروروییه. چشاش سگ داره توله سگ!" دلبر خودشو میچسبونه به دیوار بتنیه و خیره میشه به همون دختره. سکوتش داره اعصابمونو انگولک میکنه. فک کنیم شستش بهش خبر داده ما عاشق یکی دیگه شدیم. نمیدونه که همین جف چشاش میتونه یه شهرو عاشق کنه. البته تمومِ مردم شهر میدونن که یه نگاهِ کج به دلبر دو نقطه بالاپایینش سیراب شیردون شدنشونه. واسه اینکه دلبر بیش از این دختره رو با چشاش آتیش نزنه بهش میگیم " البته اون دختره یه مشکلی که داره اینه که چشاش مشکی نیس. ینی چاله ش اونقد تاریک نیس که کسی بیفته توش. فقط سگ داره که پاچه بگیره"
البته خیلیا گولِ همین چش رنگیارو میخورن. همونا که توو بچگی به هوایِ آلاسکا یخی گول زیاد خوردن. یا اونا که توو مدرسه پولِ کیک ساندیساشون رو میدادن کارتِ صدآفرین میخریدن میزدن تهِ مشقاشون که توو خونه پزش رو بدن، غافل از اینکه صبح همون روز باباهه اومده مدرسه و با دیدن نمراتِ بچه ی ناخلفش کنف شده برگشته خونه!

 رومونو برمیگردونیم سمتِ دیوار بتنیه میبینیم دلبر پاشده رفته. کوچه هم خلوتِ خلوته. انگار بذر مُرده پاشیده باشن سرتا سرش. پرنده هم پر نمیزنه.
مام دم و دسگامونو جمع و جور میکنیم و میسُریم توو خونه. واردِ خونه که میشیم میبینیم دلبر جلوی آیینه وایساده و موهای لَختش رو وِل داده روو شونه های استخونیش و خیره شده توو چشای خودش. اینجور صحنه ها مو رو به تنمون سیخ میکنه. حس و حال عجیبی داره. عینِ وقتایی که ماشینِ نمره چهار رو میندازی توو موهای لَخت یه پسر بچه که با موهای شُسته اومده سلمونی. یا شبیهِ مزه ی سیب سرخای خونه ی عمه ناهیداینا بعدِ کشیدینِ دو نخ مگنا توو انباری خونه شون میمونه. از تهِ تهِ روده کوچیکه ت انگولکت میکنه تا یادت بره همه ی اون کوچه و خیابون و دیوار بتنی و دخترِ خوشگلِ همسایه رو ...
میریم میشینیم روو تخت و خیره میشیم توو جف چشاش. یادمون رفته بوده که فتنه ها مینمود چشمانش با دلِ بیصاحاب شده مون.
چشاشو که میبینیم یادِ یه شعر از حافظ میفتیم که مطمئنیم وقتی داشته این شعره رو میگفته تکیه داده بوده به دیوار بتنیه خونه شون و خیره شده بوده توو چشای آن یارِ جفاکارش. بعد درحالیکه داشته دستی بر محاسنش میکشیده زیر لب زمزمه میکرده "جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو"

#کامل_غلامی
#دلبر_سیب_دارد ۹

دلبر سیب دارد (8)

  • کامل غلامی
  • چهارشنبه ۳ آذر ۹۵
  • ۱۵:۰۶
  • ۰ کامنت

حسین ساقی دو روزه از زندون آزاد شده. دلبر خیلی ازش میترسه. راستشو بخواید مام بدجوری ازش میترسیم. آدمِ ترسناکیه. از شانسِ گُهِ ما همسایه ی دیوار به دیوارمونم هس! نزدیک ظهره. وایسادیم توو حیاط و داریم ماشینو میشوریم. با شیلنگ! دلبر روو ایون نشسته و داره دو لپی سیب میخوره - لعنت به لپاش! - بهش میگیم "دلبر! دیدی ما چه آدمایِ گُه شانسی هستیم؟!  چارتا لات و لوتِ آسمون جل شدن همسایه مون. نمیدونیم این مشیتِ خداوند چجور بوده که ما باس هر روز شکوفه هایی که کفترای حسین ساقی روو ماشینمون میزنن رو تحمل کنیم و دم نزنیم. اونوقت همسایه خواهرت اینا اون دختره باشه! که جهان را با چشمانِ رنگی اش تسخیر می نمود." دلبر یه چش غره میاد بهمون. سرمونو میندازیم پایین و در حالیکه خیره شدیم به لاستیکای ماشین بهش میگیم " البت خب چش مشکیا یه چی دیگه ان"
حسین ساقی اونقدرام آدم بدی نیست ولی ترسناکه. همینکه از کنارمون رد میشه رعشه میفته به تنمون. شستنِ ماشین تموم شده. دست و صورتمونو تمیز میکنیم و میریم کنار دلبر میشینیم و از این همنشینی احساسِ خوشایندی رها میشه توو وجودمون. همینجور که داریم از همنشینی با دلبر کیفور میشیم یهو میبینیم یکی از کفترای حسین ساقی میادو میشینه روو سقف ماشین. با سروصدا سعی میکنیم یکاری کنیم که بپره ولی انگاری کفتره کره! گوشاش نمیشنفه! از توو بشقاب یه سیب برمیداریم و میندازیم سمتش، بلکم بترسه و در بره. سیب صاف میخوره توو سرش و اندازه یه سیب سرخ خون شتک میزنه روو ماشین!
دلبر از این کارمون عصبانی میشه. بلند میشه میره توو اتاقش. مام حالمون دگرگون میشه. انگاری به تنمون رعشه افتاده باشه. یهو صدایِ یه کفترو از بالاپشت بوم میشنفیم که داره به زبونِ بی زبونی عزاداری میکنه. انگاری جفتِ این زبون بسته بوده. خیلی ناراحت میشیم. ولی دیگه چه سود! بلند میشیم میریم روو پشت بوم، کنارِ کفتره. میبینیم بنده خدا تازه سه تا از تخماش جوجه شدن. رعشه ی تنمون بیشتر میشه. خیلی ناراحتیم. جو سنگین شده. توو همین گیرودارِ عذاب وجدان و این بحثا هستیم که میبینیم از ماشین صدای آهنگ میاد. با دقت که گوش میدیم میبینیم بانو هایده داره میخونه : " کبوتر بچه کرده، کاش بودی و میدیدی"

#کامل_غلامی
#دلبر_سیب_دارد ۸

دلبر سیب دارد (7)

  • کامل غلامی
  • چهارشنبه ۳ آذر ۹۵
  • ۱۵:۰۴
  • ۰ کامنت


دلبر بعدِ سه روز مسافرت، تازه دیشب برگشته. انقد خسته اس همینکه پاش میرسه به تختِ خواب، بیهوش میشه. مام که چند روزی بود داشتیم در فراق یار میسوختیم یه امشبه رو با خیال راحت سر رو بالش میذاریم.

صبح شده. با دوتا نون سنگکی برگشتیم خونه. چمدونِ دلبر افتاده توو راهرو. پُرم هست. انگاری واسمون سوغاتی آورده.  صداش میکنیم که بیاد درِ چمدونو باز کنه. با چشای خواب آلود میاد و میشینه بغلِ چمدون. میگیم : "واسمون سوغات چی آوردی؟"
هیچی نمیگه
عشوه گرانه روشو برمیگردونه اونور و شروع میکنه به باز کردن درِ چمدون. از توو چمدون دوتا پلاستیک میاره بیرون. پلاستیک مشکیه رو میده به من و پلاستیک قرمزه رو خودش برمیداره. بلند میشه میره تو اتاق. با چشمانی پُر از سوال نیگاش میکنیم. میره تو اتاقو در رو پشت سرش میبنده.
پلاستیکو باز میکنیم. توش یه تیشرت سفیده. همینجور که داریم براندازش میکنیم میبینیم پشتش به انگلیسی نوشته: " I'm King "
تو مغزمون یه علامت سوال با چندتا علامت تعجب رژه میرن! آیم کینگ دیگه چه صیغه ایه؟! همینجور که داریم توو گوگل معنیِ کینگ رو پیدا میکنیم میبینیم دلبر با یه مانتوی قرمزِ جیغ میاد روبه رومون وامیسته. نگاش میکنیم. دور سرمون سه چارتا آیکن قلب و چندتا علامت تعجب رژه میرن. لامصب قرمز چقد بهش میاد! دلبر میره جلو آیینه تا خودشو برانداز کنه. پشت کرده به ما. پشت مانتوش رو که میبینیم انگار یچی نوشته. دقت که میکنیم میبینیم نوشته: " Keep Calm I'm Queen "
دور سرمون باز همون علامت سوالا و تعجبا رخ نمایان میکنن. کویین رو دیگه بذارم کجای دلم؟
میریم پیش دلبر وامیستیم. بهش میگیم مانتوش رو دربیاره. تی شرت و مانتو رو میندازیم توو پلاستیک مشکیه و میذاریمش کنار سطل آشغال. دلبر اولش یکم تعجب میکنه و به شکلی اعتراض گونه محل را ترک میکنه. میریم پیشش و دستشو میگیریم تو دستمونو بهش میگیم:
"ما هیچوقت King نبودیم. شمارو هم هیچوقت به چشم Queen نمی نگریم. همینکه دلبر بمونی و برامون سیب قرمز قاچ کنی و عشوه بیای واسمون کافیه. خوشیم به اینا به قرآن. مام همون شخصِ شخیصِ نویسنده میمونیم برات، که هیچی نداره جز مشکیِ چشات"

#کامل_غلامی

دلبر سیب دارد (6)

  • کامل غلامی
  • چهارشنبه ۳ آذر ۹۵
  • ۱۵:۰۳
  • ۰ کامنت

توو ایسگاه اتوبوس نشستم که گوشیم زنگ میخوره. به صفحه ی گوشی نگا میکنم. دلبره. دکمه ریجکت رو میزنم! یه فحشم به سازمان اتوبوس رانی میدم. نیم ساعته اینجا منتظر نشستم تا یه اتوبوس بیاد. حوصلم سر رفته. چندتا از دانشجوهای هنر هم توو ایسگاه وایسادن. دوتاشون دخترن. سه تاشون پسر. دوتای دیگه رو هر چی تلاش کردم نفهمیدم چه جنسیتی ان! دارن در مورد طراح لباسی که ترانه علیدوستی توو جشنواره کن پوشیده بود صحبت میکنن. اعصابم خورده. رو میکنم به یکی از پسرای مجلسشون و ازش میپرسم " دادا،  یادته حافظ میگفت ثبت است بر جریده ی عالم دوامِ ما؟!" با تعجب نگام میکنه و میگه "والا یچیزایی یادمه. چطور حالا؟" میگم "حالا اگرم فرض بگیریم که ثبت باشه، این حرفش توو رابطه ها و عشقو عاشقیا هم میگنجه؟ ینی تاثیری توو آشتیِ منو دلبر داره؟" نگام میکنه. بعدِ حدودا یه دیقه درحالیکه داره چونه شو میخارونه میگه پس قضیه ناموسیه!
یهو کلِ اکیپشون میزنن زیرِ خنده. میاد پیشم میشینه، خودشو میچسبونه بهم و زیرِ گوشم میگه "پس میخای بری منت کِشی! ببین،  تنها راهش اینه که یه دسته گل و یه جعبه شیرینیه بگیری و بری پیشش. راحت خر میشه با اینا"
خودمو ازش جدا میکنمو با اخم نگاش میکنم. خودشو جمع و جور میکنه و میگه منظور بدی نداشتم. ولی باور کن جواب میده
میگم سیب
میگه چی؟!
میگم سیب چی؟ دلبر از سیب خیلی خوشش میاد. اون موقعها توو پیج اینستاش زده بود : - این رل ویت اپل - یدونه هم از این آیکن سیب قرمزا گذاشته بود تنگش. اصلا واسه همین بود که عاشقش شدیم!
از رو صندلی پا میشه. یه نگاه به سرتاپام میندازه و در حالیکه با ایما اشاره به دوستاش یچی میگه از کنارم دور میشه. اتوبوس هنوز نیومده. فکرم نکنم دیگه بیاد. بلند میشم و پیاده راه میفتم سمتِ خونه. تو راه گوشیم زنگ میخوره. دلبره. ریجکت نمی کنم. با ذوق جوابشو میدم " دلبر حافظ راس میگفت. ثبته! چشاتو میگم. حافظ خودش گفت که چشات ثبته بر جریده ی دنیامون" هیچی نمیگه. تلفنو قط میکنه. همینکه گوشیمو میذارم توو جیبم یکی از اتوبوسای شهرداری با سرعت از کنارم رد میشه. خودمو جمع و جور میکنم که یه فحشِ درست و حسابی به سازمان اتوبوس رانی بدم که میبینم روو شیشه عقب اتوبوس نوشته:
"هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق"

#کامل_غلامی
#دلبر_سیب_دارد 6

"هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده ی عالم دوامِ ما"
| #حافظ |

طراح کاور: #علیرضا_مواساتی