۵ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

433.

  • کامل غلامی
  • جمعه ۲۰ شهریور ۹۴
  • ۱۴:۲۴
  • ۳ کامنت

لاشه ی شمعدونی قرمز

رویِ ایوونِ خونه جا مونده                                                  Photo : kamel gholami  

آژیرِ آمبولانسِ توو کوچه

دخترم رو حسابی ترسونده

 

پیرهنِ مشکیمو تنم کردم

بعدِ تو خونه مون سیاپوشه

بعدِ تو آسمون نمی خنده

پرده ای از غبارِ غم روشه

 

وقتی تو رفتی جاده ها اینجا

مثل شب سرد و تلخ و غمگینن

رفتی و چند ساله این مردم

مرگو هر شب توو خواب می بینن

 

بعدِ تو شعرهام صف بستن

دست بُردم به پاکتِ سیگار

یه صدا تویِ گوشِ من می گفت:

دست از این عاشقانه ها بردار

 

مردمِ شهر ِ من سراغت رو

از گـُلایِ رو طاقچه می گیرن

مردم ِ شهر ِ تو دو سالی هست

که با این شهر ِ مُرده درگیرن

 

عطر موهای مشکی و صافت

کلِ شهرو حسابی پُر کرده

اون که میره از اینجا عاشق نیست

عشق باید یه روز برگرده

 

رفتی اما بدون تویِ این شهر

یک نفر هست، عاشقت مونده

عشق باید یه روز برگرده

عشق اینو به تو نفهمونده

 

#کامل_غلامی

 دکلمه ی این ترانه با صدای خودم [دانلود]


432.

  • کامل غلامی
  • جمعه ۱۳ شهریور ۹۴
  • ۱۹:۳۰
  • ۰ کامنت


روبانِ مشکیِ رویِ عکست

باعثِ مرگِ سردِ این خونه اس

رفتی و چند ساله این مَردم

میگن این زن خُله، یه دیوونه اس

 

یه دیوونه که عاشقت بوده

با چشاش شهرو گشت دنبالت

یه زنِ گیج و منگ و نامفهوم

که زنی رو ندید توو فالت

 

رفتی و چند ساله سیگارت

رویِ فرشای خونه جا مونده

عطر تلخی که میزدی هر روز

این زنو مثل ِ مرگ خوابونده

 

رفتی اما یه چیزو فهمیدی

اینکه زنها یه پا خودِ مَردن

پایِ عشقی که زندگیشونه

چنگ و دندون زدن وَ پابندن

 

مَردمِ شهرِ تو نمی فهمن

خنده هاتو که میکُشن من رو

مردمِ شهرِ من نمی دونن

ارزش ریل راه آهن رو

 

رفتی با آخرین قطارِ شهر

منتظر موندم و چشام خونه

رفتی با ساکِ دستیِ سبزت

بعدِ تو کلِ شهر بارونه

 

دکلمه این ترانه را گوش کنید[Download]

ازنازنین هاتفی- وبلاگنقاشی روی ورق های خط دار



431.

  • کامل غلامی
  • چهارشنبه ۱۱ شهریور ۹۴
  • ۱۲:۲۳
  • ۰ کامنت


یکی بزنه پسِ کله ی "شهریور" بهش بگه

"هوی شهی!  هنوز بیست روز ازت مونده ها .. داری ادای پاییزو درمیاری!"


430.

  • کامل غلامی
  • شنبه ۷ شهریور ۹۴
  • ۱۹:۳۰
  • ۰ کامنت

حالِ مرا بعد از تو کلِ شهر فهمیدند

از کشورِ لبنان کمی درمانده تر هستم


429.

  • کامل غلامی
  • چهارشنبه ۴ شهریور ۹۴
  • ۱۶:۲۰
  • ۲ کامنت


وقتی میبینی دوتا از رفیقای دوران دبیرستانت چند ماهی میشه که ازدواج کردن، اولش خیلی خوشحال میشی  ... بعدش پا میشی میری جلو آینه ،به زیر چشمهات و پیشونیت نگاه میکنی که مبادا چروک خورده باشه. بعدش زیر لب با خودت میگی "نه بابا !هنوز جوونم"