۱۳ مطلب در بهمن ۱۳۹۳ ثبت شده است

386.

  • کامل غلامی
  • يكشنبه ۲۶ بهمن ۹۳
  • ۱۲:۴۴
  • ۰ کامنت

زهرا را روبه روی ساندویچیِ محمدرضا دیده بودم. کنار بانک ملی... سر ظهر بود و چون وقت کافی برای خانه رفتن نداشتم آمده بودم ساندویچی. زهرا در صف عابربانک ایستاده بود و منتظر تا نوبتش بشود. ساندویچم را خوردم، بلند شدم و به سمت بانک حرکت کردم. در حال رد شدن از کنارش بودم که چشمم به دستهایش افتاد. دستهای نازک و کشیده و سفیدی که کارت عابربانک را گرفته بود و از سر بیحوصلگی باهاش بازی میکرد. ناخودآگاه ایستادم و به دستهایش خیره شدم. همینطور کم کم به سمت زهرا جلو آمدم تا داخل صف قرار گرفتم. قبل از زهرا پیرمردی نوبت داشت که انگاری نمیتوانست از عابر بانک پول بگیرد. رو کرد به زهرا و از او درخواست کرد تا برایش این کار را انجام دهد. زهرا لبخندی زد، کارت پیرمرد را گرفت و رفت جلوی دستگاه. از پیرمرد پرسید "حاج آقا چقدر پول بگیرم؟ رمزتون چنده؟" پیرمرد گفت "150 تومن دخترم" بعد برگه ای را به زهرا داد که رمز رویش نوشته شده بود. زهرا با همان دستهایش برگه را گرفت و داشت درخواست های دستگاه را وارد میکرد. جلوتر آمدم ، آن انگشت های لطیف اصلا به دستگاه زمخت عابر بانک نمیآمد! اصلا آن دستها برای این کار ساخته نشده بودند. دلم میخواست من هم کارتی در میآوردم و از زهرا درخواست میکردم تا برایم پول بگیرد . زهرا را بجای هر خانمی که بشود به دستهایش خیره شد گذاشتم . مثلا به جای آن خانم بداخلاقِ داخل کتابخانه که هر وقت کتابی تحویلش میدادم میتوانستم چند دقیقه به دستهایش خیره شوم ... یا خانم دکتری که موقع نسخه نوشتن با دستهایش بازی میکرد و حرف میزد. یا حتی بجای استاد زبانمان که هر وقت روی تخته چیزی مینویسد بشود به دستهایش خیره شد. این دست ها آنقدر مقدس بودند که بشود عاشقشان شد ...
 حالا من چند ماهی است ناهار را با محمدرضا توی ساندویچی اش میخورم و به جای پول نقد چندین کارت عابر بانک داخل جیب پالتو ام دارم ...



پنجشنبه - 23 بهمن 1393

  • کامل غلامی
  • جمعه ۲۴ بهمن ۹۳
  • ۰۷:۴۳
  • ۰ کامنت

همیشه رفیق اونی نیست که پشت یه نیمکت تو مدرسه باهاش میشینی و تقلب بهش میرسونی و تو زنگ تفریح لقمه اش رو باهات تقسیم میکنه، اونی هم نیست که بعضی وقتا ته کوچه با اجر دروازه بسازین و باهاش گل کوچیک بازی کنی، یا حتی کسی که چار ساله داره باهات میاد باشگاه فوتسال. ازش دریبل زدن یاد گرفتی و چند باری بین پاهاش تونل باز کردی! رفیق همه ی اینا هست و همه ی اینا رفیق نیست! گاهی وقتا تو این دنیای مجازی، پشت این مانیتور و لابه لای دکمه های کیبورد یه کسایی بهت چشمک میزنن که بعدها ممکنه بشن یکی از همین رفیقای ناب واقعیت ... کسایی که میشه باهاشون چند ساعتی رو خندید و خوش بود.

| دیروز غروب
| رشت
| هوای بارونی
رایمون
و
| پدرام
| زکیه
| نازنین
| مهسا

384.

  • کامل غلامی
  • سه شنبه ۲۱ بهمن ۹۳
  • ۱۴:۴۲
  • ۰ کامنت


خسته از رقص بندری در خواب

دختـری بـا دو چشم بـارانـی

بعـد شلیک هستـه هـای اتم

صحبت از یک حقـوق انسانی

 

خسته از عکس لخت پرسنلی!

خسته از رنگ مشکی مـــویت

خسته از کـافـه هــای دوزاری

در کنــــارِ رفیـقِ پُـــررویـت !

 

خسته از قرص و اشک و خوابیدن

اشک سردی که تویِ چشمت بود

مثـل کابـــوس بین یک رویــــا

نــام مـــردی کنـار اسمت بود

 

خسته از طعـم تلخ لبهـایت

بعدِ یک هفته شب زناکاری

توی شیب خطر سقوط شدن

خسته از بیست سال بیکاری

 

تویِ قلبِ تو خسته شد دنیــــا

تویِ قلبِ تو یک نفر میسوخت

پــای منبـــر تمام دنیـــا مُــــــرد

شیخ هیزی که کفر ها میگفت

 

خسته از خواب روی تختی که

یک نفــر قبلِ من کنــارش بود

یک نفر قبـلِ من کـه میخندیـد

یک نفر قبل من که "آرش" بود!

 

روبه روی تو خودکشی کردم

بـــا تمام وجـــود لــرزیـــــــدم

خسته بودم تمام آن شب را

تا خودِ صبح تخت خــوابیـدم

 

رو به رویت کشید سیگــاری

بغلت کرد، بوسه زد، خندیـد

چشم بستم دوباره دود شوم

چشم بستم و او تو را میدیـد

 

دخترِ تــو شبیه "آرش" بود!

دخترت تــوی باد میرقصیـــد

دختری که شبیش* را(ه) میرفت

دختری کــه شبیش میخندیـد

 

رهبر حذب بــاد مـا بودیـم

تویِ طوفان عقب عقب رفتیم

تویِ طوفان شب تمام شدیم

ما دکل های خالیِ نفتیم

 

بعد یک عمر تــــازه فهمیدم

خسته بودن دگر دمُده شده

خنده ی تلخ رو به شیطانی

که به سوی بهشت رانده شده!

 

 #کامل_غلامی


*شبیه اش


383.

  • کامل غلامی
  • جمعه ۱۷ بهمن ۹۳
  • ۱۳:۰۸
  • ۰ کامنت

از اینکه بعضی وقتا مجبورم به چیزهای بدی فکر کنم،
 تا فکرم به چیزهای بدتر نره
 بدم میاد ...

382. زیر چشمی تو را نگا میکرد ...

  • کامل غلامی
  • جمعه ۱۷ بهمن ۹۳
  • ۱۱:۳۵
  • ۰ کامنت

 

عاشقت که شد ،

دیوانه شد

و

پژمرد

شمعدانی ای که

از

پشت شیشه ی پنجره،

چشمانت

را میدید ...

 

| کامل غلامی

381. دستای گرمت سهمِ من میشه ...

  • کامل غلامی
  • چهارشنبه ۱۵ بهمن ۹۳
  • ۱۰:۴۹
  • ۰ کامنت

 

 

 

 

 

 

 






دستت را بـه من بده

تویی که هیچـوقت پایت را از زندگی ام بیـرون نکشیـده ای


| کامل غلامی



380. ترکیب گردن سرخ و لباس سفید و رگ های سبز

  • کامل غلامی
  • چهارشنبه ۱۵ بهمن ۹۳
  • ۰۷:۵۶
  • ۰ کامنت

همیشه از دیدن پیرمرد هایی که پیراهن سفید میپوشند و یقه ی بالای پیراهنشان را باز میگذارند ، احساس بدی بهم دست میدهد. دیدن گلوی چروک خورده و قرمز شده شان حالم را بد میکند. بخصوص وقتی دارند با کسی صحبت میکنند و آنقدر با اشتها حرف میزنند که قطر رگ های گردنشان به اندازه ی شلنگ باغبان های پارک شهرمان میشود!

379.

  • کامل غلامی
  • يكشنبه ۱۲ بهمن ۹۳
  • ۱۳:۱۹
  • ۰ کامنت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 





 

 

 

 تمام کودکیم با تو گذشت. تو بزرگ شدی ... درس خواندی و کنکوری دادی. زمانی دانشجو بودی و سر تمام دانشجو ها و اساتید همان بلایی را آوردی که در دوران کودکی بر سر من آمد. ازدواج کردی و حالا به دنبال رنگ مناسب برای سیسمونی دخترت میگردی ... و من هنوز همان پسر بچه ی شش ساله ام که پابه پایت نشست و تماشایت کرد و تماشایت کرد و تماشایت کرد ... و آنقدر تماشایت کرد تا گُل های روی پیراهنت پژمرد ، همان گل هایی که زمانی من آبیاریشان میکردم.


378.

  • کامل غلامی
  • پنجشنبه ۹ بهمن ۹۳
  • ۱۱:۳۷
  • ۰ کامنت

وقتی کل مردم شهر منتظرن
که با مخ بخوری زمین
دیگه پریدن از چاله چوله های تو خیابون چه معنی ای داره ؟!

377.

  • کامل غلامی
  • شنبه ۴ بهمن ۹۳
  • ۱۵:۰۳
  • ۰ کامنت

من دونفر رو کُشتم! سه روز پیش ... تو یکی از جنگل‌های شمال ... یه جوون حدودا 25 ساله که هیکل تروتمیزی هم داشت. از وقتی فهمید دنبالشم ، دل تو دلش نبود. واسه اینکه بتونه از دستم در بره، زد به دل جنگل و مثل یوزپلنگ پا گذاشت به فرار ... خیلی سریع بود و عین ماهی از دستم درمیرفت. انقدر ازم فاصله گرفت تا اینکه مجبور شدم از کُلتم استفاده کنم. کلت رو برداشتم و مغزش رو نشونه گرفتم، یه لحظه مکث کردم، انگاری دلم براش سوخت. نشونه ی کلت رو آوردم پایین تر تا رسیدم به پاهاش، تیر رو زدم زیر زانوی چپش ... سرعتش کمتر شده بود ولی نه کمتر از من، بازم سریع میدویید. منم نفس زیاد دوییدن رو نداشتم . واسه همین با یه هدف گیری دقیق پای راستش رو هم زدم! ولی ایندفعه رانش رو نشونه گرفتم. با صدای بلندی گفت "آخ" و مثل یه نره خرس افتاد تو گل و لای جنگل ... مطمئن بودم گیرش آوردم ، آروم آروم رفتم سمتش ... نزدیکش که شدم میتونستم صدای نفس نفس زدنش رو واضح بشنوم ... به پشت افتاده بود و با دستاش خودشو عقب میکشید. روبه روش وایساده و کلت رو از فاصله ی دومتری سمتش گرفته بودم! ترسیده بود ... از ترس نمی تونست حرف بزنه. تو همین گیرودار یه فکری به ذهنم رسید. فشنگ های کلت رو در آوردم و ریختم تو جیبم. کلت رو گذاشتم پشت کمرم و زُل زدم بهش. یکم آروم تر شده بود. شاید فکر میکرد نمیخوام بکُشمش! از جیب کاپشنم چاقو رو در آوردم. یه قدم بهش نزدیک شدم. دستم رو دراز کردم و یقه اش رو گرفتم و چاقو رو گذاشتم بیخ گلوش. با اینکه دوتا تیر خورده بود و خون زیادی ازش رفته بود ولی هنوزم زورش از من بیشتر بود. خیلی تکون میخورد و بخاطر همین تکون های بیخودش چند بار نوک چاقو گردنش رو نوازش داد و چند تا خط زیر چونه اش انداخت. ولی انگار نه انگار ... اندازه 7 تا سگ جون داشت! دیگه حوصله ام رو سر آورده بود. بلندش کردم و چسبوندمش به تنه ی درخت قدیمی ای که اون نزدیک بود. چاقو تو دست راستم بود و با دست چپم یقه اش رو گرفته بودم. تو چشماش ترس فریاد میزد، چشمهای منم جز خون چیزی نمیدید. چاقو رو زدم پهلوی سمت چپش ... صداش در نیومد. دوباره زدم ... بازم زدم! چشاش سفید شده بود ، گلوش خرخر میکرد. تازه داشت دلم خنک میشد! با یه حرکت برق آسا چاقو رو گرفتم به دست چپم و سمت راست شکمش رو پاره پاره کردم. ازش خون جاری شده بود و صورتش شده بود رنگ گچ دیوار. دل و روده اش داشت از شکمش میزد بیرون ، دیگه نایی واسش نمونده بود. منم خسته شده بودم و باید بیخیال میشدم. نوک چاقو رو فرو کردم به تنه ی درخت و با دستام یقه شو گرفتم و انداختمش تو باتلاق کنار درخت ... در عرض چند ثانیه رفت داخل گل و لای باتلاق و ناپدید شد. دست کردم تو جیبم و فشنگارو آوردم بیرون. یکیشون رو با دندونم گرفتم و بقیه اشونو پرت کردم تو باتلاق ... از پشت کمرم کُلت رو درآوردم و فشنگ رو گذاشتم داخلش ... کُلت رو گذاشتم رو شقیقه ام. صدای هوهوی چند تا جغد مادر مُرده کل جنگل رو گرفته بود ، هوا هم کم کم تاریک شده بود. من دیگه تو اون جنگل کاری نداشتم ... ماشه رو چکوندم ...