آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون



۲۱ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

.

.

 «سلسته آیالا»، مأمور پلیس استان بوئنوس آیرس، برای انجام مأموریتِ تحویل کودکی به بیمارستان «بریسو» در این شهر رفته بود، متوجه گریه‌های این کودک شد که از گرسنگی داشت از حال می‌رفت. او که در آن زمان مادرِ شیرده بوده، تصمیم میگیرد به کودک شیر بدهد تا بتواند گریهاش را کم کند. مارکوس هردیا، همکار وی عکسی از او در حال شیر دادن به بچه گرفته و در فیسبوک منتشر میکند، عکسی که در عرض چند روز ده‌ها هزار لایک خورد. این خبر وقتی به وزیر امنیت داخلی رسید تصمیم گرفت به زن ترفیع درجه بدهد.

«من هر وقت و هر جا نیاز باشد به فرزندم شیر خواهم داد.» این جملهی آلیا شاگیوا جوان‌ترین دختر رییسجمهوری قرقیزستان است که سال گذشته عکسی را روی صفحه اینستاگرامش منتشر کرد که در آن با لباس زیر به نوزادش شیر می‌داد. بعد از این اقدام، وی مورد انتقاد شدید رسانهها قرار گرفت. تا حدی که مجبور شد عکس را از اینستاگرامش پاک کند. او در مصاحبه با بی‌بی‌سی اذعان داشت «این بدنی که به من هدیه شده مبتذل نیست بلکه کارآمد و به درد بخور است. این بدن برای رفع نیازهای طبیعی فرزندم ساخته شده نه برای اینکه به آن نگاه جنسی بشود.» آلیا شاگیوا در اینستاگرام فعالیت زیادی دارد و روزانه عکسهای زیادی پست میکند که در عمومِ این عکسها در حال شیر دادن به فرزندش است. او میگوید «وقتی من به نوزادم شیر می‌دهم احساس می‌کنم بهترینی را که در توانم هست در اختیار او می‌گذارم.»

شاید نوشتن و خواندن در این خصوص با توجه به وضعیتِ فعلیِ کشور و دغدغههای عجیب و خشنِ دیگری که باهاش دست و پنجه نرم میکنیم، مسخره و شوآفگونه باشد. اما نکتهای که میتواند توجیهِ مناسبی بر این اقدام داشته باشد این است که شاید عمومِ مشکلاتِ فعلیِ به وجود آمده در اطرافمان به دلیل نداشتنِ اطلاع صحیح و فرهنگِ نادرست در کشورمان باشد. چه در اقتصاد. چه در هر حوزهی ساده و پیچیدهی دیگر. در سالهای اخیر شیردادن به نوزاد در ملاعام بسیار مورد توجه رسانهها قرار گرفته است. توجه و تکثرِ حماتیهای اینچنینی علاوه بر اینکه نتیجه حضورِ موثرِ زنانِ جوان در سیاست است نتیجهی حمایتهای زنان در مقابل زنان دیگر نیز هست. چند سال پیش در یکی از هتل‌های مشهور لندن به زنی که در رستوران به فرزندش شیر می‌داد اخطار داده شد. پس از این مسئله حدود 15 مادر با نوزادانشان به نشانه اعتراض بیرون هتل تجمع کرده و شروع به شیر دادن به فرزندانشان کردند.

لاریسا واترز نماینده مجلس استرالیا در ماه مه سخنرانی خود را درحالی انجام داد که داشت به فرزندش شیر میداد. در گذشته این اتفاق با استهزای سایرین همراه میشد و چندان در عالم سیاست مورد قبول نبود ولی اکنون مسیری به گونهای رشد یافته که همان سیاستمداران به لاریسا بابت بچهدار شدنش تبریک میگویند.

مارا مارتین - مانکن آمریکایی - در نمایش مد لباس‌های شنا در میامی در حالی روی صحنه ظاهر شد که آریا، دختر ۵ ماهه‌اش را در آغوش گرفته بود و به او شیر می‌داد. او در پستی در صفحه اینستاگرام خود نوشت: «نمی‌توانم باور کنم که به خاطر کاری که هر روز انجام می‌دهم، پایم به سرخط خبرها کشیده شود.»

بحث و توجه به این موضوع پس از سخنان عجیب نایجل فراژ داغتر شد. این سیاست مدار بریتانیایی عنوان کرده بود «زنان برای شیر دادن به نوزادان خود باید به یک گوشه بروند» که البته پس از به راه افتادن موجی از مخالفتها علیه این موضوع وی مجبور به پس گرفتن سخنانش شد.

موضوعِ شیر دادنِ مادران به نوزادشان در ایران با توجه به فیلترهای موجود در سنتِ خانوادههای ایرانی، هنوز به بحثی عمومی تبدیل نشده است. در برخی از شهرها مادران تحت حمایتِ زنان و همچنین مردان، اقدام به شیردادن به نوزادان خود میکنند و چنین سنتی را میتوان در برخی شهرها دید. همچنین شهرداری تهران در ایستگاه‌های مترو اتاق‌‌های مادر و کودک تاسیس کرده که برای مادران محیطی آرام و تمیز برای عوض کردن پوشک نوزادان و شیردهی فراهم می‌کند.

دو سال پیش سازمان ملل برای مقابله با عیب شمردن شیر دادن در اماکن عمومی و تشویق زنان به شیر دادن کمپین «برلفی» را که ترکیبی از دو کلمه شیردهی (breast feeding) و سلفی یا خودنگاره (e selfi) به زبان انگلیسی است، در شبکه‌های اجتماعی راه‌اندازی کرد و از مادران خواست که هنگام شیردادن به نوزاد خود سلفی بگیرند.

موضوعاتی که مطرح است و باید در خصوصش صحبت شود شاید در دو گروهِ بزرگ موافق و مخالف به این اعتقاد خلاصه شوند. در عینِ حفظ برخی حدود که به نوعی به هنجار در تمامیِ کشورها(جدایِ از بحث مذهب) تبدیل شدهاند باید برای ایجاد شرایطی اقدام کرد تا مادران باردار و شیرده بدون نگرانی و استرس یکی از طبیعیترین نیازهای خود که مسلما وابسته به نسل های بعد نیز هست را انجام دهند. مسلما مجلس جایِ شیردادن به بچه نیست. مسلما نمایشگاه مُد نیازی به نشان دادن شیردهی به بچه ندارد. ولی خب این نیز مسلم است که این رفتارهای نمادین صرفا برای ایجاد دید بهتر و مهربانترِ مردم و به خصوص دولتهاست تا با ایجاد و تاسیس مکانهایی ویژه برای مادران شیرده، عاملی برای منع یا حضور سختِ چنین مادرانی در اجتماع نباشند.

.

.

.

۲ نظر ۳۱ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۲۳
کامل غلامی

قبرِ خودم را کندهام. و برای خودم فاتحه نفرستادم. شبیهِ پدری شدهام که هیچ چیز برایش مهم نیست. پدری که روزها به کار فکر میکند و شبها با مخلوطی از بویِ عرق و سیگارِ روی بالشش به خواب میرود. هیچ چیز برایم ذرهای اهمیت ندارد. که خزر را دارند حراج میکنند. که دارد خاک بر سرمان میشود. که شدهایم شبیه فتحعلیشاه، و ترکمنچایها دارند تکرار میشوند. که چند وجب از خزرمان را دادند رفت. همان خزری که بخشِ ایرانیاش کثیفترین خزرِ جهان است. که فقط منتظریم یک جوی ایجاد شود تا دهانمان را باز کنیم و زرِ مفت بزنیم و بعد از دوماه هم همه چیز فراموشمان شود. که هنوز هم داریم به تاریخ میبالیم. که هنوز هم داریم زرِ مفت میزنیم. میبالیم به لوحهای شاید افسانهایمان. برایم دیگر ذرهای اهمیت ندارد. که تَکرار کردیم تا «به عقب برنگردیم». که سبز و بنفش و قهوهای دیگر برایم مهم نیستند. که دیگر برایم مهم نیست 9میلیارد دلار کجا گم شده. که چرا سهمیهی کنکوریها را به لجن کشیدهاند. که شاید همین خزر، شروعِ چندتکه شدنمان باشد. اینها را که میبینم دیگر ذرهای دستانم نمیلرزد و حالم بد نمیشود و موهایم نمیریزد. برایم ذرهای اهمیت ندارد که آلبوم محسن چاووشی مجوز نگرفته. که میخواهد سفر کند از ایران. که شاید دیگر نیاید. تاریخ و جغرافیا و موسیقی و هنر دیگر ذرهای برایم اهمیت ندارد. «پونز»ی کثیف شدهام که رویِ دیوارِ سفیدی چسبیده شده و هی هر روز با خودم تکرار میکنم «حالم این روزا حالِ خوبی نیست». شبیهِ پدری که عرقگیرش دیگر بوی عرق نمیدهد. بوی سیگار نمیدهد. پدری که عرقگیرش بویِ اشکهایِ دخترش را گرفته.

.

.

.

.

.

«عکاس را نمیشناسم»

.

.

.

۱ نظر ۲۲ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۵۵
کامل غلامی


چند روز پیش صداىِ آهنگى از شاهین نجفى را بلند کرده بود و درحالیکه داشت باهاش همخوانى مىکرد، قیچى را روى موهاى هم اتاقیاش مىکشید. حسن قبل از اینکه دانشجو بشود و بیاید رشت، توی سلمانى کار مىکرد. بعد از خوابگاهى شدن، موهاى اکثر هماتاقىها و همواحدىهایش را اصلاح میکرد. تقریبا به ٤-٥ لهجهى کشور مسلط است! تالشى را که از بچگى بلد بود. ترکى را به خاطر محله مادرش اینها یاد گرفت. گیلکى را وقتى آمد رشت بلد شد و کردى هم نتیجهى هم اتاقى شدن با کردهاى خوابگاه است. فضایِ عجیبی بوده این مدت که توی خوابگاه بودهام و با وجودِ اینکه تابستان است و خیلی از بچهها نیستند، اتفاقات جالبی دیدهام.

.

.

عکس: خوابگاه پسرانه بوستان - رشت

.

.

.

۷ نظر ۲۲ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۲۴
کامل غلامی

ما بودیم. اونم بود. جفتمون بودیم. همدیگه رو هم خیلى دوست داشتیم اتفاقا. چندماهی می‌شد که شده بودیم یارِ غار و رفیق‌تر از رفیق‌های توی بوستانِ سعدی. واسش شعر می‌خوندیم. واسمون می‌خندید. واسش غیرتی می‌شدیم. واسمون قهر می‌کرد. واسش کتاب می‌خریدیم. واسمون دفترچه یادداشت می‌خرید. داشت خوب می‌گذشت. البته خب نمکِ دعواهامونم کم نبودها. دیگه داشت به مرزِ بحرانی می‌رسید که کلا قطع شد. نه اینکه خودش بخواد. مام که نمی‌خواستم. خر بودیم مگه؟ ولی یهو پیش اومد. دیگه دعوا نگرفتیم باهم. دیگه واسش شعر نمی‌خوندیم. دیگه واسمون نمی‌خندید. دیگه قهر نمی‌کرد. دیگه واسش کتاب نمی‌خریدیم. یه ماهی گذشت. دیدیم داریم بد غریبه می‌شیم با هم. معذوریت داشت از حضور فیزیکی پیشمون. ینی اون یه شهر دیگه بود. مام یه شهر دیگه کلا. ولی عاشقیت که این چیزا حالیش نبود. ینی اگه حالشیم بود خودشو می‌زد به نفهمی. به تنگ اومده بودیم. از بچگی همین‌جوری بودیم. انگاری تنمون رو با عذاب کشیدن شسته بودن توی زایشگاه. استخونمون نرم شده بود بس فشار رومون بود. تازه داشتیم بو می‌کشیدیم. تازه داشتیم مرمزه‌ش مى‌کردیم که سفره رو جمع کرد. جمع کرد تا بهمون اثبات کنه حق با کیه. تا اثبات کنه ما زاده‌ی غم بودیم. نه اینکه مُد باشه‌ها. نه. ما غم داشتیم. واقعی. حقیقتی که گلومونو گرفته بود و پوستِ تنمون رو آب می‌کرد.به والله اگه این بلا سر یکی‌تون میومد کمرتون می‌شکست. به خدا که نمی‌تونستین بلند شین از جاتون اگه اینجوری له می‌شدین. اینکه ما یکم پوست کلفتیم و توی صورتِ بی حسمون نمود نداره رو بذارین پایِ پوشیده شدنِ صورتمون از مردونگی. وگرنه مام گریه می‌کنیم. مام ناراحت می‌شیم. فقط فرقمون اینه که این گریه‌ها زیر ریش و سیبیل‌هامون قایم می‌شن. تا دیده نشن. ما غمگینیم. خیلی غمگین. و فکرم کنیم با همین غم تنمون رو می‌شورن توی غسال خونه. با همین غم برامون لااله الا الله می‌خونن. با همین غم خاکمون می‌‌‌کنن.

 

+ عکاس؟

۴ نظر ۲۱ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۲۰
کامل غلامی

گریه ام میگیرد


همان لحظه که روبهرویم نشسته بودی و روزنامه میخواندی گریهام گرفت. وقتی توی آشپزخانه بویِ پیازِ سرخ شده پرههای بینیات را آزار میداد، اشکهایم جوری دیدم را مختل کرده بود و تار میدیدم که نفهمیدم گل دوم استقلال را کی زده. توی بیمارستان که دستت را آن پرستارِ ناشی کبود کرده بود و دوتا دوتا سرم حوالهات میکرد، غصهات ذره ذره تنم را مچاله کرده بود. من ضعیفتر از آن بودم که رفتنت را ببینم و اشکهایت را لمس کنم و خداحافظیِ نالهگونهات را بشنوم و همچنان مثلِ سابق باشم. بدجور ضعیف بودم. که حالا توی هر موقعیتی اشکِ دمِ مشکم را به راه میاندازم و از هیکلم اصلا هم خجالت نمیکشم .استقلال که گل میزند به یادت میفتم. یادت که میافتم گریهام میگیرد. وقتی چندتا دختربچه توی خیابان یا پارک یا هرجایِ دیگری میبینم گریهام میگیرد. اسم «پاستا» که می‌آید گریهام میگیرد. دستبندم را که نگاه میکنم گریهام میگیرد. کتاب که میخوانم، گروههای دانشگاه را که باز میکنم، عکسهای جشن روز دانشجو را که نگاه میکنم، به چشم‌هایم که خیر می‌شوم. مطالب وبلاگم را که می‌بینم، گریهام میگیرد. به فکر انزلی رفتن که میافتم گریهام میگیرد. که بدجورِ حسرتش به دلم مانده. به حسرت که فکر میکنم گریهام میگیرد. به دلم که فکر میکنم گریهام میگیرد. من آدم ضعیفی بودم. ضعیف هستم. و ضعیفها هیچ کاری ازشان بر نمیآید، جز اینکه گریه کنند.



+ عکاس؟



۴ نظر ۲۰ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۰۱
کامل غلامی


بچهها میخوام مطلب پست کنم. میگه «حداکثر باید 300000 حرف باشه»! ینی بیشتر از اونو پست نمیکنه. میدونین داستانش چیه؟


بعدانوشت: فک کنم یافتم داستان چیه. ظاهرا در هر روز اجازه پست کردن یه مطلب بالای 300000 حرفی توسط بیان داده میشه! الان که از 12 گذشت تونستم پست کنم مطلب رو :|




۱۱ نظر ۱۹ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۳۳
کامل غلامی


دریای خیس

خیس شدهای. بوی نم تمام مشامم را پر کرده. تنت شور است. مزهی دریا میدهد. مزهی اشکهای بچگی توی مدارس دخترانه. از روسریات ماهیها بیرون میریزند. دستانت بوی دریا گرفته. بویِ آفتاب سوختگی. بالههایت را روی دستانم که میکشی دریا طوفانی میشود. گوشوارههایت را باز میکنی تا صدایِ مرغهای ماهیخوار توی مغزم پُر شود. همینکه به سینههایت خیره میشوم باران میگیرد. میلغزی از بین دستانم. در تنم ماسهها رسوب میکنند. بارانِ سینههایت وقتی تویِ صورتم میپاچد، غریق نجات توی ساحل غرق میشود. قایقها از گوشه چشمت عبور میکنند و همینکه به لبهایت میرسند واژگون میشوند. غرق شدن کارِ سختی نیست. فقط باید خیس شد و به گونههایت خیره نگاه کرد. تو خیس شدهای. خیس به آغوشم رسیدهای. شبیه نوزادی که با لبخند از رحمِ مادرش بیرون میلغزد.




+ عکاس؟



۰ نظر ۱۹ مرداد ۹۷ ، ۱۴:۴۵
کامل غلامی

تلخ

گریه کرده بودم. خیلی. بدجور به جملهی «مرد که گریه نمیکنه!» انگشت شست نشان داده بودم و برایش آرزوی سلامتی نکرده بودم. تلخ بودم. تلختر از چایِ تریاکیها. تلختر از کاکائوهای 90%. تلختر از روزی که آقاجان آلزایمر گرفت. دردهایم هر روز شدیدتر میشد. شبیهِ رحمِ مادرِ جوانی که یک جنینِ دوقلو داخلش با هم میجنگیدند. استخوانهای تنم صدایشان درآمده بود. توی کتابها زیر مواد کلسیمدار خط میکشیدم تا یادم بماند. به قفسهی کتابهایم که نگاه کردم فهمیدم هرچه تعداد کتابهایم بیشتر میشود دردهایم نیز شدیدتر میشوند. میخواستم خودم را بزنم به بیخیالی و خودم را با آهنگ و چیپس و تخمه و فوتبال خفه کنم ولی نمیشد. بدجور خراب بودم. شبیه یک خانه متروکه پس از بمبارانهای موشکی. شبیه دخترکی که کنارِ جنازه ی پدرش نشسته و بویِ خون و عرق تمامِ حلقش را پر کرده است. که با ترس به سربازانی خیره شده که وارد میشوند  و نوک اسلحهشان را روبهرویش میگیرند و به وی دستور میدهند. خیلی گریه کرده بودم، شبیه وقتی که دخترک را مجبور میکردند تا لباسش را دربیاورد.




+ عکس؟




۶ نظر ۱۸ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۵۶
کامل غلامی

کم آوردیم

تا کِی باید عذاب بکشیم؟ تا کِی باید دردامونو ببینی و با لبخندای مسخرهت بهمون بگی «صبر داشته باش». اونجا که گفتی بعدِ هر سختی آسونی هست، اصلا طاقتمونو دیده بودی؟ اصلا دیده بودی که نمیتونیم زیر سختیه دووم بیاریم؟ دیدیو هیچ کاری نکردی؟ به خودت قسم، ما کافر نیستیم. به قرآنی که فرستادی و توش هزار بار از حق گفتی، ما چیزی جز حقمون نمیخوایم. ما دشمن نیستیم. ما منافق نیستم. ما بیهمهچیز نیستیم. فقط خستهایم. فقط کم آوردیم توی این برزخ. که تو هم وقتی چشماتو باز کنی و خودت رو یه جوون 23سالهی داغونِ بیروحیهیِ بیآینده ببینی، خسته میشی. ما خستهایم خدا. کم آوردیم. دیگه دمِ عیساییِ پیامبرات گرم نیست. جواب نمیده. این نطفهیِ لامذهبِ نجس، دیگه زنده نمیشه. بیخودی مبعوث نکنشون. نجات دهندهای تو کار نیست. کرکره رو بده پایین خدا




+ عکاس؟



۵ نظر ۱۷ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۱۵
کامل غلامی


سوز

واسمون نقل و نبات که پخش نمیکردن. زندگی سخته بوده به هرحال. توی بعضی روزا دهنمون سرویس شده. همونجور که توی بعضی روزهای دیگهش عطرِ خوشی و خنده‌ش پیچیده لایِ گردنمون. اصلا بحثِ اعتراض و فحش و اینجور داستانا نیستا. چون دیگه توانِ اعتراض نمونده توی ماهیچههامون. انگیزهای نمونده واسه درست کردن. فقط اینارو میگیم تا گفته باشیم در کل. که بعد که دیدین نابود شدیم و داریم له میشیم نگین «عه! این که چیزیش نبود» داد و هوار زدنهامون نتیجه نداشت. که اگه داشت بیشتر از لیدرهایِ توی استادیوم آزادی داد و هوار زده بودیم. حنجره نمونده بود واسمون. ولی خب جوابگو نبود. این تخمِ لق اگه قرار بود به صدایِ حنجرههامون توجه کنه که اسمش نمیشد «زندگی»، میشد «مامان». خب به هرحال داره میگذره. اینکه سخت میگذره یا راحت دیگه به توانمون بستهست. بسته به اینه که چقد شل یا سفت بگیری. واسه ما که جفتش بوده. هرچند سختیه قلدرتر بود و پرزورتر. یهجورایی شبیه نمودار سینوسی هی بالا پایین میشد. ولی تهش تصمیم گرفت بخوابه روی زمین و اونقد بهمون سخت بگیره که له بشیم. که نابود بشیم. که سوزش حنجره‌هامونو شدیدتر کنه. حالا که دقت میکنم تازه میفهمم چرا توی دوران کنکور، از مثلثات متنفر بودم.




+ عکاس؟




۰ نظر ۱۷ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۳۳
کامل غلامی