آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون



۵ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

 

١٦ اکتبر ١٨٤٦، یعنى حدودا ١٧٠ سال پیش روزى بود که "مورتون" براى اولین بار از اتر استفاده کرد تا به بیمار بیهوشى بده. یجورایى این اتفاق یکی از مهمترین رویدادهای تاریخ پزشکی بوده که توى بیمارستان ماساچوست وابسته به دانشکده پزشکی دانشگاه هاروارد انجام شد. این کار باعث شد که بیمار بتونه جراحی بدون درد رو تجربه بکنه. تا قبل از اون جراحى ها بسیار فجیع بودن و در پاره اى موارد بخاطر دردى که به بیمار وارد میشد بطور غیرطبیعى وارد فاز بیهوشى میشد. که خب چون قابل کنترل نبود میتونست به قیمت مرگش تموم بشه.


در خصوص اینکه بیهوشى از کجا اومده و چجورى اصلا شکل گرفته عقیده بر اینه که براى اولین بار از الکل(شراب) براى این کار استفاده کردن. و اینو هم ارجاع میدن به شاهنامه فردوسى. فردوسی توى شاهنامه واقعه ى به دنیا اومدن رستم رو شرح میده و از اون واقعه میشه به این نتیجه رسید که مادر رستم (رودابه)، رستم رو با استفاده از بیهوشى به دنیا آورده (چیزى که ما امروزه بهش میگیم سزارین!). واسه این عمل اول رودابه به وسیله شراب قوی(الکل) بیهوش شده و بعد سزارین انجام شده. این دو بیت نشون دهنده ى همون واقعه هستن:
نخستین به می ماه را مست کن
ز دل بیم و اندیشه را پست کن
تو منگر که بینا دل افسون کند
 به صندوق تا شیربیرون کند

بعد از ایران توى هند و سومر هم این اتفاق رخ داد و اونا از خشخاش (تریاک) واسه بى دردى و بیهوشى توى جراحى ها استفاده میکردن.  تا اینکه توى بیمارستانى در دانشگاه ماساچوست از اتر براى بیهوشى استفاده شد و جان کالینز وارن (کسى که به اثر بیهوشى دهندگىِ اتر شک داشت) تحت تأثیرِ اون قرار گرفت و گفت " آقایان این فریب نیست"

بیهوشى دنیایى عجیب، ناملموس و در اکثر مواقع ترسناک! بوده که خیلى از بیمارانى که وارد اتاق عمل میشن، صرف نظر از نوع عمل و اصلا مشکل اصلى شون، بخاطر ترس از بیهوشى نمیتونن خودشون رو کنترل و مدیریت کنن. رشته اى تقریبا جدید که میتونه کمک و همراهىِ بزرگى براى بیمارا داشته باشه تا بطور موفقیت آمیزى از دنیاى عجیب و غریبى که واردش شدن گذر بکنن

تصویر: جراحی بر روی گردن با استفاده از اتر

۱ نظر ۲۴ مهر ۹۶ ، ۱۹:۴۹
کامل غلامی


خب

بعد از کلنجارهای بسیار

جُل و پلاسمونو از بلاگفا جم کردیم اومدیم بلاگ

انتخاب راحتی نبود خدایی. من همیشه گفتم. اینجا هم میگم. من نوشتن رو با بلاگا یاد گرفتم. همون موقعا که دبیرستانی بودم. همون موقعا که سرِ ظهر هنوز لباس فرم مدرسه رو در نیاورده، میپریدم و مینشستم پای سیستم و وبلاگارو میخوندم. بلاگفا بهم یاد داد چجوری بخونم و چجوری بنویسم. هیچوقت این لطفش رو فراموش نمیکنم. ولی باید کم کم اون اصلی که همیشه وجود داشته رعایت بشه. "نو که بیاد به بازار، کهنه میشه دل آزار" بخصوص وقتی که اون کهنهه توی دوران اوجش نباشه ...




+ اگه دوس داشتین به رفقاتون بگین که ما اومدیم اینور


۵ نظر ۲۳ مهر ۹۶ ، ۲۲:۴۱
کامل غلامی


بحثِ مشکلات اخیر بلاگفا و اذیت کردناش شده بود توی اینستا که یکی از دوستای وبلاگی طی پیامی در دایرکت اعلام نمود، "کاش یه متنِ قشنگ بنویسی امشب، درباره ی نور و امید و پاییز و شباش."

واسه کسی که خودش امید زیادی برای ادامه ی کار نداره و حتی مسیرِ قطعیِ زندگیش هنوز مشخص نیست و بین سه تا انتخاب بدجور گیر کرده، نوشتن در این موردها خیلی سخته. خیلی سخت و شاید نشدنی. من توی این سه سالی که وارد دانشگاه شدم همیشه سعی کردم برم دنبال علاقه م و با تمومِ زور و تلاشم اون علاقه رو به ثمر بنشونم. ولی خب نشده. اونجور که خودم احساس رضایت داشته باشم نشده. وقتی میخوام ادبیات رو قوی ادامه بدم، درسهای دانشگاه و بیمارستان پاپیچم میشن و نمیذارن تموم زورمو بذارم پای ادبیات. وقتی میخوام برای دانشگاه و درسام وقت بذارم، شعرها و داستانا توی مغزم رژه میرن و تصویرشون حک میشه روی جزوه و کتابام. وقتی هم که دارم برای روانشناسی و مشاوره تلاش میکنم، اون دوتا موضوع با همدیگه یورش میارن و با یه تکل از پشت میزنن ساقط میکنن هر چیِ مشاوره و روانشناسی و کنکورو.

نمیدونم. واقعا نمیدونم تهِ این داستان چجوری قراره تموم بشه. ولی من تمومِ زورمو میزنم. من دارم واسه هر سه شون وقت و انرژی میذارم پس نمیتونن ازم دور بشن و بهم توجه نکنن. من از هر سه شون نتیجه میخوام. من میخوام سه تا هندونه رو با هم بردارم. هر سه رو هم سالم و محکم و توی زمان خودش به مقصد برسونم. من امیدوارم به ادامه ی راه. من نور رو میبینم توی این شبای سردِ پاییزی. من یا راهو پیدا میکنم یا یه راه میسازم. حتی اگه اون راهه، خاکی باشه. گرد و خاکای پشتم نمیتونن جلویِ دیدنِ هدفِ جلو روم رو بگیرن. میرم واسه برداشتن سه تا هندونه توی یه جاده ی خاکی.


۳ نظر ۱۵ مهر ۹۶ ، ۲۲:۳۳
کامل غلامی


میگم پاییز!
سرمات زودتر از خودت اومد
چطوریاس؟


۰ نظر ۰۷ مهر ۹۶ ، ۱۸:۲۷
کامل غلامی



وقتى مى شنوم که نماینده ى یکى از شهرهاى شمالى کشور، براى ٢ ساله شدنِ اینستاگرامش، جشن میگیرد و روى کیکِ جشن، تعدادِ فالوورهایش را مینویسد، کمى به فکر فرو مى روم و با خودم مى گویم "خداوکیلى اینها چیزیشان نشده؟!"
و به پاسخى منطقى و درست نمى رسم.

وقتى مى بینم که فلان بازیگر، به عیادتِ کودکِ بیمارى مى رود که بیمارىِ نادر و خاصى داشته و در حین بوسیدنِ وى (تاکید میکنم، در حین بوسیدنش) سلفى مى گیرد، با کف دست مى زنم روى پیشانى ام و با کمى تعجب از خودم مى پرسم "مگر میشود اینها چیزیشان نباشد؟!"

وقتى مى شنوم جوانى ١٨ ساله براى "دیده شدن" تفنگى برمیدارد و مى خواهد با آن سلفى بگیرد ولى به دلیل سهل انگارى، ناگهان شلیک کرده و جانش را از دست مى دهد، چشمانم را مى بندم، خنده ى تلخى مى زنم و زیر لب مى گویم "اینها چیزیشان شده!"

ما چیزیمان شده! دچارِ بیمارى عجیب و مهلکى شده ایم که ویروسى آن را منتقل نمى کند ولى از هر آنفولانزایى واگیردارتر است. به مرضى دچار شده ایم که هزاران بار از سرطان ناجوان مردانه تر، جان میگیرد. ما مریضیم! یک بیمار که باید داخل یک اتاق ایزوله بسترى شود تا تمام چرک هاى تنش از بین برود. پوست بیندازد. تغییر کند و دنیاى دیگرى براى خودش بسازد. دنیایى که بزرگ بودن کسى به تعداد فالوور و لایک در فضاى مجازى نباشد. دنیایى که جایى براى لاکچرى گرى هاى فتوگرافرمابانه! نباشد. جایى براى میکروسلبریتى هاى مجازى نباشد که بستنىِ ٤٠٠ هزار تومانى بخورند و سلفى بگیرند و استورى کنند و به ریشِ فالوورهایشان بخندند!
دنیایى که قشنگى اش به ثبت دائمى عکس ها در هر شرایطى وابسته نباشد. دنیایى که مردمش دنبالِ "به هر قیمتى دیده شدن" نباشند. باید راهى براى درمان این بیمارى پیدا کرد.
هر چند کار سختى نیست. راه علاجِ این بیمارى چیزى نیست جز همان فالوورها. مطمئنا اگر چنین جریاناتى دنبال نشوند و لایک و کامنت نگیرند، کم کم کرکره شان پایین خواهد آمد. مطمئنا وقتى بستنىِ ٤٠٠ هزار تومانى جذابیتى نداشته باشد، کم کم آب مى شود و میمانید بیخِ ریش صاحبش.



۰ نظر ۰۴ مهر ۹۶ ، ۲۲:۲۰
کامل غلامی