آقای رایمون

وبلاگ کامل غلامی

آقای رایمون

وبلاگ کامل غلامی

آقای رایمون

۲۰ مطلب با موضوع «هشتگ کامل غلامی | یادداشت» ثبت شده است

«تو فکرِ یه سقفم»

سه شنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۰۴ ب.ظ


تو فکر یه سقفم

خودتو شبیهِ من نکن تا خوشبخت بنظر بیایم! این شبیه شدن ها دلشون به وصال نیست. اصلن کى گفته کسایى که شبیه به همن میتونن با هم خوشبخت بشن؟ اصلن توى کدوم افسانه هاى قدیمى عاشق و معشوق بخاطر شباهتاشون به همدیگه، عاشق هم شدن؟
همینکه من عاشق بستنى ام و تو به زور باید بستنى بخورى خودش میتونه یه مدل عاشقانگى باشه! اصلن همینکه تو روزى فلان قد کیلومتر پیاده روى میکنى و عاشق ورزشى و از اینکه خیلى وقته دوچرخه سوارى نکردى ناراحتى ولى من عاشق اینم که فقط بشینم توى خونه و کتاباى مونده روى میزم رو بخونم و ترانه بنویسم، نشون میده که عشق، شبیه بودناى مصنوعى نیست، که زور میزنیم براى اتفاق افتادنش. عشق شاید همون آبمیوه اى باشه که توى آمفى تئاتر دانشکده برام خریدى. شاید همون دفتر یادداشتى باشه که «توى فکر یه سقف بود» براى موندن و بودن. شاید همون خیره شدن به منظره هاى بدون حرفِ توى پارک شهر باشه وسط بازى هاى اون دوتا دختربچه. شاید پاستا خوردنیایى باشه که هیچوقت تکرارى نمیشن ولى همیشه دوست داریم تکرار بشن. من شبیه تو نیستم و این شاید یعنى عاشقتم!



  • ۰ نظر
  • ۰۱ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۰۴
  • کامل غلامی

کاپیتان

سه شنبه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۴۷ ب.ظ

کاپیتان

قرار بود توى این زندگى فقط یه هم تیمىِ ساده باشه؛ ولى شد کاپیتان. شد همونکه بهمون یاد میده از کدوم جناح حمله کنیم تا قشنگ تر گل بزنیم. شد همونکه بازوبندِ قرمز رنگِ کاپیتانى رو روى بازوى چپش میبنده و رگِ گردنش واسه بازى هاى حساس باد میکنه. همه ى بازیا حساسن البته. آره خب. بازى ها حیثیتى ان. اونم توى شرایطى که ما صفرِ صفر بودیم. هیچى نداشتیم توى زندگى مون جز یه دست لباسِ عرق کرده ى تیم تهِ جدولى مون. ولى همینکه کاپیتان اومد، تاکتیک عوض شد. کشیدمون یه گوشه و زل زد توى سفیدىِ چشمامونو و بهمون گفت قانوناى فیزیک شاید اینجا زیاد به کارمون نیاد ولى یه قانون اثبات شده ى ریاضى هست که میگه دو تا صفر با هم میشن بى نهایت. راستم میگفت! گفت مهم نیست الان چند چندیم. اینکه از الان قراره چند چند باشیم مهمه. اینکه باید به توپ ببندیم دروازه حریفو. اینکه باید دنیاشون بشه غوغاکده.


از وقتى کاپیتان اومد توى بازى، شدیم یه تیمِ قوى. یه ترکیبِ بى نهایت. اومدیم صدرِ جدول


  • ۳ نظر
  • ۰۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۴۷
  • کامل غلامی

هر چی یه حکمتی داره

يكشنبه, ۲ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۴۶ ب.ظ



میدونى؟ شدیم شکلِ ‌ «هر چی یه حکمتی داره». حکایتمون مثِ اون کارخونه آبمیوه سازیه‌س که همه میوه‌هاش فاسد شدن. هر چى هم شکر و اسانس و رنگ و کوفت و زهرمارم که بزنى بهش درست بشو نیست. مثلِ مزه آدامس موزیاىِ بعد از سیگار که در توانشون نیست تلخىِ سیگارو بگیرن. مثل بارونى که از ابراى کثیف میاد وخیابونارو کثیف‌تر می‌کنه. حکایت همون پسریه که یه کلیه‌ش رو هدیه داد به دخترى که دوسش داشت ولى وقتى رفت خواستگاری‌ش جواب منفى شنید. شبیه تلخیاى تهِ خیار گلخونه‌اى‌هاىِ پشت حیاط خلوت. شبیه قابى که هیچ عکسى حاضر نیست توش جا بگیره. شبیه لباسى که فقط به درد مراسم ختم پدرِ همسایه می‌خوره و بعدش باید بره تهِ کمد. شبیه خودکار رنگیایى که هیچ جا استفاده نمی‌شن و فقط جامدادیت رو پُر می‌کنن. که از دور قشنگ دیده بشن. حتى توى حکایتِ ما صدا دهل از دور هم قشنگ نیست. خش داره. میره روى اعصاب و نمیذاره اصلا بفهمى کجایى و دنیا دست کیه. ولى خب هر چى یه حکمتى داره دیگه. قبول دارى؟



  • ۱ نظر
  • ۰۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۴۶
  • کامل غلامی

فیلترینگ تلگرام

يكشنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۷، ۰۴:۴۰ ب.ظ


تلگرام


در زمان جنگ جهانى اول ایتالیایى‌ها اجازه نداشتند حتى یک سوزن را هم از مرزهاى آن کشور خارج کنند. در آن زمان مردى با دوچرخه به خط مرزى رسید که یک جعبه بزرگ روى ترک دوچرخه‌اش داشت. مامور مرزى پرسید مامور مرزى پرسید «توى این جعبه چه چیزى قاچاق می‌کنى؟»
مرد دوچرخه سوار صادقانه جواب داد «شن و ماسه!»

مامور که به شدت تعجب کرده بود، به سراغ جعبه رفت و درش را باز کرد و در نهایت شگفتى دید شن و ماسه است و بس!
این ماجرا به مدت چند سال هر روز تکرار مى‌شد و پلیس هربار مى‌ماند و یک جعبه شن و ماسه خالص که جزو کالاهاى ممنوعه نبود.
پس از پایان جنگ و زمانى که دیگر از سخت‌گیرى‌هاى مرزى خبرى نبود، همان پلیس مرد دوچرخه‌سوار را در خیابان مى‌بیند. رو می‌کند به او و می‌گوید «من هنوز به تو مشکوکم و ته دلم مى‌دانم که در کار قاچاق بودى. حالا که دیگر خبرى از جنگ نیست بگو ببینم در آن جعبه چه کلکى مى‌زدى؟»
مرد دوچرخه سوار مى‌گوید «در آن جعبه هیچ کلکى نبود. من دوچرخه ها را قاچاق مى‌کردم!»
 

باید مراقب باشیم. مراقب باشیم که حاشیه‌ها دارد حواسمان را از متن پرت مى‌کند. دارد باعث مى‌شود جورى وارد فرع شویم که اصلمان را فراموش کنیم. که اصل داستان یادمان برود.

فیلترینگ تلگرام موضوع تازه ای نیست. تازگی ها که باز سروصدایش زیادتر شده باید مطمئن باشیم که کاسه‌ای زیرِ نیم کاسه است. کاسه‌ای که داخلش چیزی نیست جز فراموشی.،جز غفلت، جز سرگرمی‌های سطحی.
راستى، کسی از جعبه سیاه سانچى خبری دارد؟!
 



(داستان رو از پیج علیرضا بندرى برداشتم)



  • ۳ نظر
  • ۱۲ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۴۰
  • کامل غلامی

بابا

جمعه, ۱۰ فروردين ۱۳۹۷، ۰۸:۵۴ ب.ظ

 

بابا

 

 

هنوزم که هنوزِ مخلصِ زیرپیرهنیاى عرق کرده‌ى بعد از کار کردنتونیم. مخلصِ دستاى زمختِ سیاه شده‌تون زیر نورِ آفتابِ تیرماه که داشتین برامون دروازه فوتبال درست می‌کردین. محوِ چشماى خاکستری‌تون که خیره شده‌بودن به اخبار شبکه‌ یک و حواسشون به قیمت دلار و خرجاىِ زندگى بود. حالا که تیغ‌هاى توى روشویى زودتر از قبل تموم می‌شن و توى ریش داشتن داریم باهاتون مسابقه می‌دیم خواستیم بگیم اینا همه‌ش درس پس دادنامونه پیشتون. حالا که موهاى سفید دارن رژه میرن روى صورتتون و حرصمون میدن خواستیم بگیم که به دل نگیرین هارتوپورت کردنامونو. به دل نگیرین که هنوزم یه دردیم براتون روى درداىِ دیگه. که هنوزم یادمون مونده از وقتیکه جوراباى پامون به یه شماره بودن رسیدن و شما جوراب کهنه هارو می‌پوشیدین تا تازه ها برسه به ما. یادمون مونده موتورسواریاى بچگی‌مون پشتتونو. که باد بوى تنتون رو می‌رسوند لاى گردنِ از یقه اسکى بیرون زده‌مون. یادمون نرفته چیپس نخوردناتون به بهونه‌ى دوست نداشتن، اون موقعا که تعدادمون زیاد بود و چیپسا کم. یادمون نرفته صداى خنده‌هاى بلندتون که صورتتونو چروکیده‌تر می‌کردن ولى قشنگ بودن. یادمون نرفته معجزه‌هاتون. که از هر پیامبرى واقعى‌تر بودن. که از رسالتى عاشقانه‌تر بودن. که از هر کتابى خوش دست‌تر بودن. شما پیامبرِ خونه‌ى ما بودین با این تفاوت که ادعاى رسالت نداشتین. ادعاى هیچى نداشتین.
به اندازه‌ى تمومِ ادعاهاى نداشته‌تون چاکرتونیم. به اندازه‌ى تمومِ مشکوک شدناتون توى دوران دبیرستان، دوستون داریم. به اندازه‌ى تموم تفاوت عقیده‌هامون عاشقتونیم. به اندازه‌ى تموم ثانیه‌هایى که ما بزرگ شدیم و شما پیر، مخلصتونیم بابا.

 

 

+ عکس پوستر بابامونه

خوندیم تا بشنوینش
Download

 

 


صدا و ادیت: امیرمهدی زمانی
انتخاب دیالوگ: محمد راد



 

  • ۲ نظر
  • ۱۰ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۵۴
  • کامل غلامی

کاش نویسنده بودی

چهارشنبه, ۸ فروردين ۱۳۹۷، ۰۸:۵۳ ب.ظ


نویسنده

کاش نویسنده بودى تا گاه و بى‌‌گاه در داستان‌هایت حرفى از عشق مى‌زدى. و یا مرا وارد داستان‌هایت می‌کردی. حتى اگر شده باشد نقشِ مزخرف داستانت را به من بدهی. کاش آنجا که توى دفترت نوشتى «هیچ چشمى عاشقانه به زمین خیره نبوده» مى‌توانستم حل شوم لاى کتاب‌ها، مخلوط شوم در نوشته‌ها و محو شوم در کلمات تا ثبات کنم که «سهراب» اشتباه می‌کرد. من عاشقانه دیدمت. من عاشقانه نوشتمت. من عاشقانه خواندمت. تو را. زمینى را که تو تویش نفس مى کشى. همان زمان که بوى خودنویس آبی‌ات را در ریه‌هایم کشاندم و به عکس‌هایِ روى دیوار اتاقت خیره شدم، فهمیدم که دنیا جای خوب‌تری می‌شد اگر تو رمانِ جنگ‌و‌صلح را می‌نوشتی. تا خیره ‌شوم به عکس‌ها و اصلا به این فکر نکنم که پدرت به موهاى بیرون‌زده‌ى خانم فالاچى غضب‌گونه مى‌نگرد. کاش نویسنده بودى و مى‌نوشتى از روزگارت تا مى‌دانستم نمى‌خواستى که توى دبیرستانِ نمونه دولتى درس بخوانى. تا مى‌فهمیدم دلیل سنگین بودن کوله‌پشتى‌ات، کتاب‌هاى تستِ کنکور نبوده. تا کیفور مى‌شدم از شاملو خواندن‌هایت توى زنگ تفریحِ مدرسه. می‌نوشتی که زیرِ مانتوى زبر و خشکِ سورمه‌اى رنگت، تى‌شرتِ طرحِ جغد پوشیده‌اى. همان تی‌شرتی که پدرت قرار بود بسوزاندش. می‌نوشتی که صدایِ تیزِ النگوها، اعصاب مدیر را به هم می‌زند. می‌نوشتی تا خیابان‌هاى پاییز را جورى مى‌بلعیدیم که دیگر دلش براى هیچ قدم‌زدنى تنگ نشود. کاش تو نویسنده بودى تا خط‌به‌خط روى جزوه‌هایت شعر مى‌شدم. حالا که با دو خط خندیدن مى‌شود شاعر شد، کاش تو به جاى خندیدن شاعر مى‌شدى. میدانى؟ من تابِ دیدنِ خنده‌هایت را ندارم.

کاش تو نویسنده بودى. حتى اگر توى داستانِ زندگى‌ات، قصد پاک کردنم را داشتى. حتى اگر نقشِ مزخرفِ داستانت باید توی قسمتِ اول، خط مى‌خورد.



  • ۶ نظر
  • ۰۸ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۵۳
  • کامل غلامی

وبلاگ جوانمرگ شد!

دوشنبه, ۶ فروردين ۱۳۹۷، ۰۱:۳۸ ب.ظ


 
 
این جمله را حسن صنوبرى (فعال رسانه اى و وبلاک نویس) در برنامه‌‌ى مجازیست شبکه افق عنوان مى‌کند. وبلاگ و وبلاگ‌نویسى که پیشینه‌اى نه چندان دراز داشته، پس از حضور وحشتناک و مغول‌گونه‌ى سایر شبکه‌هاى مجازى به گوشه‌اى خزید و مُرد! محیطى که فارغ از هرگونه شخصیت‌گرایى و به نوعى سلبریتى‌گرى، صرفا سخن و اندیشه‌ی وبلاگ‌نویس را منعکس مى‌کرد و شاخصِ خوب یا بد و درست یا نادرست بودن مطالب، خودِ مطالب بودند و نه پروفایلِ دارنده‌ى آن مطلب.
 
ما از وبلاگ شکایتى نداریم ولى از سایر شبکه‌هاى اجتماعى شکایت‌هاى زیادى داشته‌ایم. حضورِ بى‌واسطه‌ى دولت‌ها در زندگى مردم یا به تعبیر حامد عسگرى «فروش حریم خصوصى» نشان از بى‌اعتمادى، حاشیه‌رانى و زرد بودنِ چنین شبکه‌هایى داشته و قطعا نمى‌تواند پُر کننده‌ى جاى وبلاگ باشند.
 
درست است که امکانِ گفتگو(چت) در وبلاگ به نسبتِ سایر شبکه‌هاى اجتماعى خیلى کمتر و محدودتر بوده ولى نکته‌ى جالب توجه این است که به نظر بنده این از محسناتِ چنین شبکه‌ها و صفحات است، نه مضرات.
 
حسن صنوبرى در انتها مى‌گوید: «ما با گذر از وبلاگ به شبکه‌هاى  اجتماعى خیلى چیزها رو از دست دادیم. از جمله آگاهى، آزادى و اخلاق»
 
حالا نکته‌ى قابل توجه این است که «خب! اگه واقعا شبکه‌هاى مجازى اینقدى که میگى داغونن، خودت چرا تلگرام و اینستا دارى؟!»
واقعیتى که باید بدان اذعان کرد همان «تیترِ مطلب» است. وبلاگ تقریبا جوانمرگ شده، هرچند هنوز هم که هنوز است رگه‌هایى از حیات را مى‌توان در این جزیره‌ى آرام مشاهده کرد.
به نوعى زندگى در یک شهرِ شلوغ و کسب تجارب جدید مى‌چربد بر زندگى در جزیره‌اى که شاید تعداد افراد خانوارش به تعداد انگشتان دو دست هم نرسد. حتى اگر آن شهر هواى آلوده و زمینى کثیف داشته باشد. شاید بهترین رسالتمان این باشد تا کمک کنیم، که شهر مدرن‌مان بیش از این، آلوده و کثیف نشود.
 





📎 دانلود این گفتگو




  • ۸ نظر
  • ۰۶ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۳۸
  • کامل غلامی

کتاب‌ها غمگینت مى‌کنند و موسیقى منزوى‌ات

يكشنبه, ۵ فروردين ۱۳۹۷، ۰۱:۵۴ ب.ظ



خودت را بچپانى توى اتاق و با مجلاتِ دانشگاه سرگرم شوى تا فکرت زیاد به این شاخه و آن شاخه سرک نکشد که یکهو غصه‌ات بگیرد و تهِ دلت خالى شود و استخوانِ درشت‌نى‌ات زق زق کند و معده درد بگیرى از این‌همه غم خوردن بدونِ سس اضافه! همیشه که نباید غمگین بودن را نوشت. همیشه که نباید شوآف کرد که «هاى مردم! ببینید من الان غمگینم‌ها!» براى اینجور کارها نباید زیاد زبر و زرنگ بود. همین‌که پناه ببرى به خیره شدن‌هاى روى جلد مجله و بى‌وقفه دقایقِ طولانى بدان خیره شوی یعنى یک جاى کار دارد بدجور مى‌لنگد. البته زیاد این‌ها را به خودت نگیر. نگذار که کتاب‌ها از این غمگین‌ترت بکنند. هرچند آدم هر چه بیشتر مى‌فهمد، غمگین‌تر مى شود. براى همین است که پسرخاله‌ى دوساله‌ام دیشب خیلى خیلى شاد بود. آرى! کتاب‌ها غمگینت مى‌کنند و موسیقى منزوى‌ات. غم داشتن توى انزوا یکجورِ عجیبى مى‌چسبد. شبیهِ شادى‌هاى توى شلوغى است. کسى نمى‌فهمد. کسى درکش نمى‌کند. فقط خودت توى دلِ خودت و براى خودت دلت مى‌سوزد. از جنسِ رفتارى که دخترک‌ها توى جشن عروسى دارند. دخترکانى که لباس سپید عروس مى‌پوشند. توى آن شلوغى خوشحال‌ند و مى‌رقصند. ولى خودشان به قطع مى‌دانند که هنوز عروسِ خوشبختى نشده‌اند.
 


  • ۱ نظر
  • ۰۵ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۵۴
  • کامل غلامی

تو هم مث من مجبوری؟

سه شنبه, ۸ اسفند ۱۳۹۶، ۱۰:۱۳ ب.ظ


زندگى جبر عجیبى توى نطفه ش داره. به زور به دنیا میاى. باید به زور یکیو انتخاب کنى که دوسش داشته باشى تا ادامه ى زندگیت رو تنها نباشى. تهشم به زور میمیرى!
البته این وسط یخورده اختیار هم دارى. اونم در حدِ انتخاب رنگ شال و نوع چیپسیه که میخورى. یا دیگه تهش اگه خیلى خوش شانس باشى میتونى رشته دانشگاهیت رو خودت انتخاب کنى. بقیه ش دیگه دست خودت نیست. بقیه ش فیک هایى ان که هرازگاهى بین اورجینالا پیدا میشن.
 همین که سعى کنى این فلاکت رو جورى بگذرونى که هفته اى یبار خنده بیاد روى لبات، ماهى یبار از تهِ روده کوچیکه ت قهقهه بدنى، سالى یبار هم جورى بخندى که از شدتش اشکت در بیاد، جواب دندون شکنى دادى به این نطفه ى اجبارى.
تو باید برنده باشى، حتى اگه این برنده بودن به اندازه ى حق انتخاب بین چیپس فلفلى و سرکه اى باشه

  • ۰ نظر
  • ۰۸ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۱۳
  • کامل غلامی

منتظرانِ سکوت!

سه شنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۶، ۰۲:۴۸ ب.ظ




دردناک است که اجتماعى، جوگیرانه و بدون آگاهى، مذهب و یا شخصى را معبود خود مى پندارند و این جمعِ جوگیرمآب دورِ هم جمع مى شوند و بدون اینکه در خصوص آن سانحه، اتفاق و یا تنش اطلاع درست و دقیقى داشته باشند شروع مى کنند به اظهار فضل نمودن.

گروهى جو مى گیردشان و حاتمى کیا را مى گیرند زیر توپ و تشرهایشان و تهمتِ دربارى بودن بدان مى زنند، درحالیکه شاید اصلا تا به حال ٤تا فیلم از وى ندیده باشند. و گروهى دیگر (که اتفاقا و دقیقا حتى ٤تا فیلم از حاتمى کیا ندیده اند) مى آیند و هى پشت هم او را ستایش مى کنند و لقب هاى چنان و آنچنان به وى مى دهند

گروهى جوگیرمآب تر از گروه نخست مى آیند و على کریمى را بت مى کنند و جورى راجع به وى حرف مى زنند که انگار تا دیروز در مقامِ حقوقىِ باشگاه هاى ورزشى چندین پست و مسند تغییر داده اند و حالا مطالبه گر و دادخواهند. در حالیکه از فوتبال تنها همین را مى دانند که "به على کریمى مى گویند جادوگر و به عابدزاده مى گویند عقاب آسیا و استقلال شیش تایى است"!
طى یک جمله ى تند و ضایع کننده حالشان دگرگون مى شود و آن تکه ى فیلم را بر مى دارند و به همه نشان مى دهند و این شلوغ کارى را خوب و قشنگ و دادخواه منشانه عنوان مى کنند. در حالیکه همین گروه در جوابِ گرانىِ تخم مرغ، ترجیح دادند به جاى تحریم و امتناع از خرید، میزان خریدشان را دوبرابر کنند! گروهى که به تعبیرى "منتظرانِ سکوت"ند و نهایت کارى که مى کنند و بدان مفتخر نیز هستند هشتگ زدن هاى عدالت خواهانه توى اینستاگرام آن هم با آیدى فیک است!

گروه سوم هم که از خیلى سال پیش این جوگیرى را در نطفه شان دارند و در حالیکه توى گروهِ تلگرامىِ عمه ناهید اینا از "این کشور دیگه جاى موندن نیست" حرف مى زنند و هر هفته تورهاى آنتالیا را چک مى کنند، همیشه در راهپیمایى هاى ملى - مذهبى حضورى چشمگیر و باشکوه دارند و سلفى هایشان مادیان را به شیهه وا مى دارد.

"جوگیرى" به علاوه ى عنصرِ خطرناکِ "نادانى" معجونى از ما ساخته که اگر تاریخ پرفراز و نشیب کشورمان را مطالعه کنیم در مى یابیم نه فلان پادشاه عامل از دست دادنِ فلان سرزمین هایمان شد و نه بهمان وزیر  بهمان عهد نامه را امضا کرد.
این خودمان بودیم که نادانى مان چون سپرى قوى جولان گاهى براى سوء استفاده ى اشخاصى شد تا به ریشمان بخندند و برایمان تصمیم بگیرند. این ما بودیم که جوگیرى هاى مقطعى مان موجى پفکى به وجود آورد و به جایى نرسید. موجى که در عرض چند ثانیه خوابید. چنان خرس در شب هاى زمستانى!
این ما بودیم که عهدنامه ترکمنچاى را امضا کردیم نه فتحعلى شاه قاجار.  معاهده فینکنشتاین را ما با دستان خودمان به روسیه تقدیم کردیم، نه  عسگرخان افشار. این ماییم که مى دزدیم و مى خوریم و بالا مى کشیم، نه بابک زنجانى ها و خاورى ها و کفاشیان ها. چون در مقابل دزدى و بالا کشیدن ها سکوت کرده ایم. سکوتى گوش خراش که حنجره مان را به صلابه کشانده تا کم کم تارهاى صوتى مان فلج شوند. تا براى همیشه لال شویم. تا براى همیشه منتظرانى باشیم از جنسِ سکوت



  • کامل غلامی