آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون



۶۶ مطلب با موضوع «هشتگ کامل غلامی | یادداشت» ثبت شده است

نشسته بود لبِ حوض توی پارک آدامس می‌جویید که با خنده گفتیم «دیدی دلار چه ارزون شد کشید پایین؟» خواستیم از این در واردِ بحث شیم که سرِ صحبتو باز کرده باشیم باهاش. ولی سکوتِ وحشیانه‌ی بعدش که حاکم شد بینمون نشون داد توی انتخابِ راه اشتباه رفته بودیم. نه اینکه دلار پایین نیومده باشه و اوضاع کشور گل و بلبل نبوده باشه و پراید دیگه شاخِ کوچه‌مون نباشه‌ها! نه. ایناهم بود ولی بحثی که مهم بود اون بود که حواسش بهمون نبود. گفتیم بابا نگا کن پاییز اومده. برگا یکی یدونه دارن سکته میزنن میفتن رو دامنِ موزاییکا. خش‌خش میکنن عینِ دامن کاغذیِ ننه‌جون. توام بیا برگایِ رو موهاتو ول بده روی شونه‌های یخ زده‌ی از زمستون به یادگار مونده‌مون که خش‌خش سکته کنیم برات. می‌گفتیم حالا که هوا داره سرد می‌شه اون پالتو کت‌و‌کلفتاتو دربیار از تو کمد. که دنیامون دیگه تیره نباشه خب. بیا دنیامونو بکن شبیه این آسمون. آبی نیسانی. آکبند. با نیم‌نگاهی که می‌گفت «باز هم آبی، همان سیاهِ مایل به خاکستری‌ست» کیفشو برداشت و از بغلِ حوضِ توی پارک شروع کرد به رفتن «چه کنم؟ چه بگویم» تنمون اینارو با ایما اشاره بهش می‌رسوند ولی خب کفاف نمی‌داد حقیقتا. لب و دهنمون شده بود مثلِ تخته پاک‌کن‌های خیسِ اول مهر. فقط لک و لوک می‌کرد حرفای قبلی‌مونو. گفتیم سکوت کنیم تا بلکه‌ فرجی بشه توی دنیای عجیب و هولناکمون. گفتیم بشیم شبیه خودِ تخته سیاه. یه مدت اراجیف نبافیم وسط خش‌وخشِ پاییز. پس سکوت می‌کنیم. سکوت می‌کنیم به احترام همون کلاغه که غارغار نمی‌کنه و غمگینه. به احترام صدا. به احترامِ گابریل گارسیا مارکز. به احترام کتابدار بداخلاقِ کتابخوانی ملی. به احترامِ ماهیای خاکستریِ نیمه‌جون توی حوضِ پاکِ شهر «به احترام همه‌ی حروف‌چین‌های خسته‌ی این سال‌ها»



مطالبِ توی گیومه از  سیدعلی صالحی

.

.

.

.

۰ نظر ۱۲ مهر ۹۷ ، ۱۷:۱۹
کامل غلامی

.

.

دقیقا یک روز مانده بود به ماهِ مهر. شدیدا درگیرِ برنامه­ی دانشجویان جدیدالورود بودیم که داشت برای نخستین بار توی زیباکنار برگزار می­شد. از شارژ گوشی­ام که ساعت 9 صبح 35% بیشتر نبود باید متوجه می­شدم که روزِ عجیبا شلوغی خواهم داشت. تویِ گروه تلگرامیِ ترتیب داده شده که به یک روال ثابت برای شروع هر کاری تبدیل شده (برای شروعِ هر کاری؛ چه اکیپ رفتن به کوه باشد، چه تولد گرفتن و چه کادر اجرایی مراسم دانشجویان جدیدالورود و چه شب یلدا، نخستین اقدامی که باید انجام داد، ساختِ گروهی با اسم مشخص و اد کردن چند نفر از فعالینِ آن حوزه است) ، وظایف هر کس مشخص شده بود و داشتم برایشان توضیح میدادم که دقیقا چه کاری باید بکنند. تویِ اتاقِ گرد گرفته­ی خوابگاه که به دلیلیِ تعمیراتِ تابستانه (که به مهر متاستاز داده بود)  شبیه قبرستان­­های مسیحیان شده بود، راه می­رفتم و با Voice به بچه­ها توضیح می­دادم که ماجرا از چه قرار است. صدایم از فریاد زدنهای آن روز گرفته بود این موضوع نکته مثبتی برایم محسوب میشد. مسلما کسانی که من را پیش از این نمیشناختند با شنیدنِ چنین صدایِ خشن و نخراشیدهای کمی حواسشان را بیشتر جمع میکردند. خلاصه 6 - 7 موضوع مطرح و توضیحاتِ تفصیلی در خصوص هر کادر و برنامهاش ارائه شد. در طولِ همهی این صحبتها کنارِ تخت و به دیوارِ روبهروییام تکیه داده بود و با تعجب به من نگاه میکرد. «ترمک» بود. بقیه جاها را نمیدانم ولی ما در دانشگاه علوم پزشکی گیلان به ترم پایینیهامان میگوییم «ترمک!». «کاف» در ترمک نشانهایست از تحبیب و نه تصغیر! تازه وارد اتاقم شده بود و قرار بود از این به بعد اینجا باشد. اما نمیدانست که یک هفته بیشتر قرار نیست اینجا باشم و دو سالِ آیندهی عمرم را به جایِ خوابگاه دانشگاه باید در خوابگاهِ پادگان بگذرانم. خوب بود که این را نمیدانست چون همین اولِ کار پررو میشد. بعد از اینکه صحبتهایم تمام شد و بلند شدم تا کمی وسایلم را جمع و جور کنم، بدون هیچ مقدمهای گفت «داداش شما تمیزین دیگه؟!» برق از سرم پرید یکهو. یعنی چی که شما تمیزین دیگه؟ نه کثیفیم! لبخندِ مسخرهای زدم و به چشمانِ پر از سوالش نگاه کردم و گفتم «دمت گرم دیگه!». دستپاچه شد و شبیهِ کسانی که خرابکاریای کرده باشند و بخواهند خرابکاریشان را جبران کنند گفت «نه نه. منظورم اینه که شما اینجا سیگار اینا که نمیکشین؟» به نظر میرسید دنبال یکسری جملات میگشت تا گندِ بالا آورده را جمع و جور کند: «آخه میدونی چیه؟ من آسم دارم. خواستم مطمئن شم که اینجا مشکلی برام پیش نمیاد» هدفش چیز بدی نبود ولی نوع بیانش جوری بود که اگر خسته نبودم و کمی حال داشتم ممکن بود جوابِ دندانشکنی بهش بدهم. گلویم میسوخت. آب دهانم را قورت دادم و با همان لبخند مسخره گفتم «نه من سیگار نمیکشم. دو نفری هم که اینجا هستن سیگار نمیکشن.» خیالش راحت شده بود اما فکر میکنم نمیدانست هوایِ مرطوبِ شرجیِ گیلان برای کسانی که با این آب و هوا خو نگرفتهاند از هر سیگارِ بدونِ فیلتری هم عذابآورتر است.

.

.

.

رایمون نوشت: عکس خوابگاه بوستان است | رشت

.

.

.

.

.

رایمون نوشت: عکس همان بیمارستان است. ولی آن شخص نه «گل شیر سوار» است و نه «احمد شیشه بر»

.

.

.



وبلاگ کامل غلامی | mr-raymon.blog.ir

۵ نظر ۰۶ مهر ۹۷ ، ۰۸:۵۴
کامل غلامی

از «آی لاو یو امام رضا» تا «من روانی حسینم»؛ نقدی بر نوحهخوانیِ مداحان

روی سکویی که با پارچه­های سرتاپا سیاه پوشیده شده، ایستاده است. لباسی کاملا مشکی به تن دارد. حرکات پرجنب و جوشش در نورِ کم و فضای غم­انگیزِ هیئت گم شده. شالی به دور گردنش انداخته و درحالی­که زاویه دوربین پرده­ی «محب الحسین» را نشانه ­گرفته ­است از بلندگوها صدای «دلم با تو هماهنگه / بی عشقِ تو کارم لنگه»! پخش می­شود. این کنسرت را زیر صدایِ عجیبِ «سین سین سین سین» همراهی می­کند ...

 

فالش نخوان مداح!

«سلامِ من به تو یارِ قدیمی! منم همون هوادارِ قدیمی!» ترانه­ای که خیلی ناگهانی به گوشم خورد. در شرایطی که اصلا انتظارش را نداشتم. این ترانه توی کازینو پخش نمی­شد. این ترانه توسط خانمِ خواننده­ی به اصطلاح لس­آنجلسی توی مجلسِ رقص خوانده نمی­شد.­ حتی این ترانه را شبکه­های ماهواره­ای نیز پخش نمی­کردند. این ترانه در مراسمِ سوگواریِ امام حسین و توسط مداحِ معروفِ عاشقِ محرم خوانده می­شد.

اگر «مداحی لس­آنجلسی» را توی گوگل سرچ کنیم با صفحه­های گوناگونی مواجه می­شویم. به گزارش خبرآنلاین این سبک جدید موسیقایی در نوحه‌ها با ورود سبک شور به مداحی‌ها باب شد و نه تنها فروکش نکرد و جلویش گرفته نشد، بلکه پس از استقبال شدید جوانان در هیئت­ها و بلند­گوی ماشین­هاشان توسط مداحان دیگر نیز مورد استفاده و بهره­برداری قرار گرفت. سیدمحمدجواد ذاکر مخترع! این سبک نوحه‌خوانی بود که با وجودِ مخالفت برخی از روحانیون و شخصیت‌های مذهبی این مسیر را ادامه داد تا راه به سمتی رود که در ادامه بدان می­پردازیم. ذاکر نخستین مداحی بود که واژه «سگ» را در مداحی‌هایش وارد کرد؛ همان­جا که می­خواند: «منم سگ کوی حسین / دیوانه روی حسین / کشته مرا کشته مرا / تیغ دو ابروی حسین ... »

 اگر بخواهیم نمونه­هایی از این اشعار نامناسب و گاهی مبتذل را عنوان کنیم به مطالبی بر می­خوریم که واضحا تعجب برانگیزند. ملودی یا الفاظی که شورانگیزند ولی در بسیاری موارد مبتذل بیان می­شوند، صرفا برای جلب مخاطب. گذشته از سیاسی شدن برخی از نوحه‌ها و حتی توهین به برخی شخصیت‌های سیاسی از منابر روضه‌خوانی، محتوای اشعار نوحه‌ها نیز به اشعار و آثار مصرفی و کوچه بازاری بدل شده­اند. استفاده و یا بهتر بگوییم سوء استفاده از یک جریانِ معروف یا محبوب در جامعه و مورد استفاده قرار دادنِ آن و یا جلب توجه از طریق تکه­کلام­های موجود در سریال­ها و موسیقی­های پاپ و راک به سنتی جدید در محافل عزاداری تبدیل شده­است. سنتی که ظاهرا هدفی برایِ انتقال درستِ نهضت عاشورا ندارند و اصلا قیامِ حسین (ع) را نمی­شناسند. به سه مورد از نمونههایِ سخیف این مداحیها توجه کنید:

-         ورود به جنت ممنوع / اینجی کلش واس ماس! (استفاده از تکه کلام جواد رضویان در سریال در حاشیه)

-         نوارِ مغز سرم در محضر دکترا خط­خطی و قاطی بود / طبیب توی مطب متحیر صدا زد این چه نوار مغزی بود  

-          (انگلیسی) آی لاو ­یو امام رضا یا مولا ­/­ وری کورنر آو مای هارت سیز یا امام رضا / مای لاو مای مستر سیز یا امام رضا

مجبور نیستید مداح باشید. بروید خواننده پاپ بشوید!

ابدا هدف تصدیق یا ردِ خوانندگانِ (به اصطلاح) لس­آنجلسی نیست. هر انسانی علایق و عقایدِ شخصی خاص خودش را دارد و نمی­توان گفت که داشتنِ فلان مسئولیت و یا مقامِ خاص باید مانع بروز برخی علایق باشد. برای مثال­، غلامرضا کویتی‌پور، در مصاحبه با افکار­نیوز به علاقه‌اش به داریوش اقبالی اشاره کرد. او این‌طور توضیح داد: «من با صدای داریوش بزرگ شده‌ام و همچنان هم با صدای او نفس می‌گیرم.» پر واضح است اینکه فلان مداح در خلوت خود چه می­گوید و چه گوش می­دهد و چه می­کند هیچ ارتباطی با ما ندارد، اما کسانی­که به عنوان دوست­دار اهل بیت و با اسمِ نوکر امام حسین بودن، مردم را به پیروی از راه او دعوت می­کنند، حق ندارند کاری خلافِ عقاید او انجام دهند. سوء­استفاده از منبر حسین ­(ع) و تبلیغِ غیر از حسین ­(ع) چیزی جز خیانت نیست. اگر علاقه و هدف­تان خوانندگی و شور است مجبور نیستید مداح باشید. بروید خواننده پاپ بشوید و کنسرت برگزار کنید!

کج­روی برای چه؟ تا کجا؟

مسیری که انتخاب کرده­ایم خیلی کج است. مسیری که به جایِ تشویق و ترغیب شاعرانِ جوان به سرایش شعرها و ترانه­های شایسته و در­خور، به سمتی رفته که توسط همه شخصیت­های مذهبی از آن منع شده بود. چرا این سبک و این حرکت در مذهبی­ترین زمان (شهادت­ها و به خصوص ماه محرم)  و مکان (هیئت­ها)  در کشورمان رشد می­کند و پروار می­شود؟ درحالی­که در برنامه­های مختلفِ مذهبی­مان در مسجد و پایِ منبر، بارها توی گوشمان، مبتذل خوانده شده­اند و از شنیدن و به سمتشان رفتن منع شده­ایم. نکته مهمی که باید در خصوصش تأمل کرد این است که چرا چنین سوژه­هایی توسط مردم مورد حمایت قرار میگیرند. آیا ناتوانیِ مجالسِ سنتیِ روضه در جلب توجه مخاطب عامل این ابتذال نیست؟ آیا نداشتنِ یک استاندارد و حتی مجوز برای برپایی چنین برنامه­هایی باعث هرج و مرج و به انحراف کشیدنش نشده؟ در کشوری که برایِ دریافت مجوز یک آهنگ ساده­ی پاپ باید از هفت خان گذشت، ظهور و بروز بی­رویه­ی چنین خوانندگانِ مذهبی­ای (و نه مداح اهل بیت) چه توجیهی می­تواند داشته باشد؟ آیا وقت آن نرسیده که بیش از این به دین و معصومان خود توهین نکنیم و آنان را وسیله­ی رسیدن به اهداف خود قرار ندهیم؟ آیا وقت آن نرسیده به «شور با شعور» به معنای واقعی، جامه عمل بپوشانیم و به جای الفاظِ نامفهومِ و جوگیرمآبانه­ی مد شده، پیام درست را منتقل کنیم؟ همانطور که مقام معظم رهبری در سخنرانی  ۲۰ آبان سال ۹۲ در این‌باره گفتند: «چقدر خوب است که در این نوحه‌خوانی‌ها مضامین اسلامی گنجانده شود. یک وقتی هست که سینه می‌زنند و صدبار با تعبیرات مختلف می‌گویند «حسین وای». این هیچ فایده­ای ندارد. انسان هیچ چیزی از «حسین وای» یاد نمی‌گیرد»

.

.

.

.

چاپ شده در ویژه نامه ماه محرم نشریه ماسو | دانلود ویژه نامه

.

.

.

.

۴ نظر ۲۸ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۳۴
کامل غلامی

سینهام را سپر کردم و با صدایِ بلند شروع کردم به صحبت کردن: «اگه دو جلد کتاب میخوندین میدونستین چی میگم. اگه تاریخ خونده بودین میفهمیدین منظورم از این حرفا چیه. که این انگلیسیهای پدر سگ چه جوری شماها رو انداختن توی خُمره و سرشو با دستمال یزدی پلمپ کردن.» میدانستم که هیچ کدامشان تاریخ نخواندهاند. میدانستم برای کسانی که کتاب نمیخوانند چطور باید حرف زد که به عنوان یک باسوادِ کتابخوان، موجه جلوه کنم. هر بحثی که پیش میآمد یا هرجا که توی بحث به تنگنا میرسیدم پناه میبردم به تاریخ و ادبیاتی که همهاش خلاصه میشد به لیستِ تویِ کیف پولم. اسمِ چند نویسنده و چندتا از کتابهایش را لیست کرده بودم یک سمتِ برگه. اسمِ چند پادشاه و چندتا وکیل و وزیر  را هم سمتِ دیگرش. هر جا که میدیدم بحث دارد از دستم خارج میشود. شروع میکردم به سخن راندن: «شما اصلا مشروطه خوندین؟ که اگه میخوندین اصلا اینجوری صحبت نمیکردین. شماها چن نفرتون نیچه خونده؟ چن نفرتون میدونه هایدگر کیه؟ که خب وقتی اینارو نمیشناسین چجوری از جامعه و قانون حرف میزنین؟» بدون اینکه ذرهای توضیح بدهم یا کتابِ خاصی را علم کنم سعی میکردم ندانستنهایشان را جوری برجسته کنم که توان بحث نداشته باشند. جوری تحقیر شوند که دیگر جرات و جسارت صحبت کردن را نداشته باشند. تازه یاد گرفته بودم چطور میشود از نقاطِ ضعفِ دیگران درست استفاده کرد، اصلا هم برایم مهم نبود که خودم هم بدجور مبتلا به آن نقطه ضعف بودم.

۵ نظر ۱۹ شهریور ۹۷ ، ۲۱:۰۸
کامل غلامی

 

میخواهم به تو فکر کنم. تا منتشر شوی در من. شبیه لختههای خون رویِ چاقویِ کندِ قاتلها. شبیهِ ویروسهای هپاتیت در تنِ نحیفِ افریقاییها. شبیهِ جنگ در خاورمیانه. میخواهم به تو فکر کنم. تا شعر شوی. تا دکمههای پیراهنت را باز کنی و کلمه باشد که بیرون بریزد از تنت. میخواهم به تو فکر کنم. نه مثلِ همه. نه مثلِ همیشه. خیلی عجیبتر. خیلی تازهتر. شبیهِ رقصِ دخترانِ ابوریجینال1 روی تکههای یخ. میخواهم عجیب به تو فکر کنم. حتی اگر مثلِ فرارِ سربازهایِ سوری غیرقانونی باشد. که سرپیچی ساده میشود وقتی قانون به سلیقهات نیست. به تو فکر کنم تا یخ بزنم در تنِ آتشینت. تو پُری از تناقض. و من پُرم از تو. شبیهِ کارخانهای که تفنگِ دوربیندار را در کنارِ جلیقهی ضد گلوله میفروشد. باید به فکرِ منفعت بود. شبیهِ تلویزیون که وقتی دخترانِ هزاره2 خودشان را از کوه پرت میکنند، تبلیغِ کرمِ ضدِ خارش پخش میکند. که وقتی بویِ اشکهای کارگری را استشمام میکند، از صادرات پستهی خندان خبر میدهد. باید همیشه به فکر منفعت بود و بیرحم. و من همین را میخواهم. میخواهم بیشتر به تو فکر کنم.

.

.

.

1. ابوریجینال: ساکنان بومی استرالیا که قدمتی 50هزار ساله دارند. بعد از تصرف استرالیا توسط انگلیس، بیش از 80 درصد جمعیتشان قتل عام شدند. این نسل به «نسل ربوده شده» شهرت دارند.

2. دختران هزاره: قتل عامِ اقلیت هزاره توسط «عبدالرحمن». چهل دخترِ هزاره که اسیر بودند و راهی جز اسارت و تن دادن به شهوترانیهایِ امیرِ افغان نداشتند، به شکلی متحد خود را از کوه به پایین پرت کردند. کوهی که بعدها به «چهل دختر» معروف شد.

+ عکاس را نمیدانم.

.

.

.

.

۳ نظر ۱۶ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۱۷
کامل غلامی

و خداوند خلق کرد انسانها را از خاک. و خداوند خلق کرد تو را از باد. و گفت نفسهات را عمیقتر بکش، ای دمِ مسیحایی. ای که خندههات نور است و تنت درختِ بارورِ سیب. که خوشه خوشه گندم است موهایِ پاشیده شده روی شانههای آبی رنگت. تو که صدایت مشروب است و چشمهات سرکه. ای که لبخندهات قرآن. و آنان چه میدانند اعجاز چیست. گفت بخوان که آدم خوبی نمیشوم بی تو. که مبعوث نمیشود کسی جز تو. که حرا دیگر تاریک نیست. و ما ادراکَ سیاهیِ چشمهات. که تو خود پیغامبری و  من به تو مومن. حتی اگر گردوهایِ کالِ سینههات را ندیده باشم. که حتی اگر ملائکِ بسیاری سینههاشان را باز کرده باشند. عطرت ایمان است. دستانت طنابِ رسیدن است به رسوایی. و چه خوب شیرین است رسوایی. شبیهِ طعمِ درختِ تاک. و سوگند به انگور. که شرابِ نابِ نشئگیهایِ عروج است به آسمانِ لاغرِ گردنت. آنجا که ملائکِ روسپیای که دوست داشتند باکره باشند، مریم را آبستن میبینند. و چه خوب زمانیست آنگاه که عیسی را پیش از آنکه سخنی بگوید در نطفه خفه میکنی. بر گردنم بیاویز ای خلق شده از باد. حالا که هیچکس نمیداند آویختن چیست.

.

.

.

.

+ عکاس را نمیدانم

.

.

.

۶ نظر ۱۵ شهریور ۹۷ ، ۲۱:۴۱
کامل غلامی

 

کلا ترجیح مىدادم زیاد در خصوص «ادبیات» صحبت نکنم. اینکه کى شاعر خوبىست یا کى خیلى بد مىنویسد یا اینکه کى مزخرف مىنویسد حتى. اوایل اینطور نبودم حقیقتش. مقابله مىکردم. وقتى چیزى میخواندم که به اسم شعر بیرونش داده بودند و مطابق با آموختههایم (به عنوانِ شعر) نبود، جلویش مىایستادم و از خالقش انتظار پاسخگویى داشتم. و خب خیلى وقتها هیچ پاسخى به پرسشهایم داده نمىشد و خیلى وقتها خودم بودم که لبپَر مىشدم و پرم مىسوخت. نه به این دلیل که سوادِ ادبیاتى نداشتم یا اینجور چیزها. بلکه به این خاطر که ممبرهاى کمترى نسبت به طرفِ مقابلم داشتم. بله! ممبر یا عضو که این تازگى نامش شده «مشترک». که به شکلى کاملا ساختارمند و البته خیلى عجیب؛ واقعیتها را در نطفه خفه مىکند.
خیلى بار نقد کردم. چه توى وبلاگ چه توى جلسات شعرخوانى دانشکده و چه در گروههاى تلگرامى. گفتم اینها که شما مىنویسید شعر نیستند. اینها داستانهایىست که مادر براى برادر کوچکترم مىنوشت تا به معلم انشایش تحویل بدهد. البته یکخورده اینتر بیشتر دارد. ولى خب همیشه متهم میشدم به «حسود بودن»، به «چشمِ دیدنِ پیشرفتِ بقیه را نداشتن» به «بىسواد بودن». هرچند نمىدانم شاعرى که کتابهایش توسط انتشارات کودک و نوجوان و به عنوان شعر چاپ مىشود چه حسودىاى دارد. نمىدانم چه حسودىاى دارد برگزیده شدن در جشنوارهاى که داورهایش میکروسلبریتیهایىِ متنِادبىنویسِ اینستاگرامىاند که تازگىها گندش در آمده دزدى هم مىکنند. نمى دانم چرا سواد - که یک امرِ کیفىست - را با مخاطب یا فالوئر - که یک متغیرِ کمىست - مىسنجیم. البته حالا امیدوارم سوار بر موجِ مزخرفی نشده باشم که این مدت علیهِ یکی از همان جشنواره برگزارکنندههای اینستاگرامی راه افتاده. اصلا دوست ندارم اینطور باشد؛ هرچند دوست داشتن یا نداشتنم تاثیر مثبتی بر قضاوت شدن نخواهد گذاشت. اینها حرفهایی بود که از حدود سه سال قبل توی گلویم جمع شده بود و داشت عفونی میشد. روزهایی که یکهو مطالبم از کانالهای همان سلبریتیهای ادبیاتی پاک شد و دیگر متنی ازم منتشر نشد، صرفا به این دلیل که نقد شده بودند. که مطمئنم اگر اسم یکیشان را بیاورم باز همان فالوئرها و ممبرها و مشترکها بهم هجوم میآورند و ماتحتم را نشانه میگیرند که «نه خیلی هم خوبه. تویِ بدبخت حسودی نمیتونی پیشرفتش رو ببینی. اگه نبود که 100وخوردهایK فالوئر نداشت.» غمگینم که همان فالوئرها حافظه خوبی ندارند. که یادشان میرود روز به روز و شب به شب. که آلزایمر برای فالوئری که ملاکِ واقع گراییاش عددِ روی پیج است، اصلا چیز خوبی نیست.

.

.

.

.

۶ نظر ۱۳ شهریور ۹۷ ، ۲۱:۵۱
کامل غلامی

گرم میشوم. داغِ داغ. شبیهِ اگزوزِ خاورهایی که تنههای درخت را از جنگل قاچاق میکنند. داغ شبیهِ سقفِ فلزیِ دکهی کبابیِ پشت شهرداری. شبیه همان لحظه که وسطِ سالنِ تاریکِ سینما دستانت را گرفته بودم و نبضت را حس میکردم. گرم میشوم توی این اتاقکِ سردِ یخ بسته که میخواهد سلول به سلول، تنم را منجمد کند. گرم میکندم دستانت که با هر بار گرفتنش خونم به جوش میآید. درِ اتاق را باز میکنم تا سرمایِ دیوارهاش را به دیگران هدیه کند. داغِ داغ میشوم. به نقطهی جوش میرسم که تبخیر شوم در تو. دستانت را بگیرم تا یادم برود بیماریات. که برایم اصلا اهمیت نداشته باشد که بیماریات مسریست. لابهلایِ چروک خوردگیِ دستانت به گونههایت فکر میکنم. به چروکِ گوشه چشمت. به موهای تل نداشتهات. فکر میکنم تا گرم شوم در این خاطرات یخزده. تا عطرت فرو برود در استخوانهایم. تا رگبهرگ بیمارترم کند این خاطراتِ مسری. که داغ شوم. داغ شبیهِ آش خوردنهایمان توی پارک شهر. شبیهِ داغیِ نیمکتِ فلزیاش. دستانت را که میگیرم گرم میشوم. به جوش میآیم و تبخیر میشوم. و اصلا برایم مهم نیست که تو رویِ تختِ بیمارستان افتادهای و زجر میکشی یا رویِ مبل خانه نشستهای و هندوانه میخوری. اصلا برایم مهم نیست که بیماریات مسری ست یا خندههایت.

.

.

عکس: Melissa Sloan

.

.

.

.

۰ نظر ۰۸ شهریور ۹۷ ، ۲۱:۵۹
کامل غلامی

خواستیم بهش بگیم بیاد بشینه پیشمون تا نگاش کنیم. رفت. فک کنیم دلیلِ مستدلیِ نداشت که بشینه پیشمون تا نگاش کنیم. خواستیم دنبالش بریم و بهش بگیم اینارو. بگیم درسته که ما شاید فلسفه ملسفه نخونده باشیم و ادبی مدبی بلد نباشیم حرف بزنیم. همیشه هم بابت اینا ضرر کردیم تو زندگیمون؛ ولی خب اونم که نباید اونقد بندِ اسم و کلمه به کلمه و واج به واج میبود. اصلن حتی اگه معلم ادبیاتم بود و توی کنکور همه سوالایِ سخت سختِ واج و تکواژ رو هم درست میزد، وقتی یه نگاه به سینهی نازکِ استخونی و قلبِ چروک خوردهی کم خونمون مینداخت کلا به شهریار میداد همه قانون و دستور زبان پارسی رو. میدونی اصلن؟ همین شعر خودش یجورایی مورد داره بنظرم. ینی یخورده تویِ مسیرِ دلبهدل راه داشتنها میاد سنگ پرونی میکنه. خواستیم بهش بگیم بیاد جلو رومون بشینه تا ببینه که بی اون شبیهِ هیچ شدیم. هیچِ هیچ. حتى از اون سایهى هیچ هم، هیچتریم! خواستیم بگیم اون صبورىاى که شما بلدى رو ما بلد نیستیم. اون تحملى که شما بهش امید دارى در وجودِ ما نیست. خواستیم بگیم اصلن هرچی غم و تلخی و دل فشردگى داره بیاره بریزه روى سرمون. غرغرهاشو بیاره خالى کنه روى تنِ استخونىمون. خواستیم بگیم جفا نکنه که طاقت نداریم. خواستیم بگیم حتى توى بىفروغترین روزا هم امیدِ جفت چشماىِ کمرنگمون به دیدنِ گونههای پررنگشه. به نفس کشیدنِ بویِ پوستِ رنگِ پوست پیازیشه. خواستیم بگیم اصلن بیاد تا واج به واج «آمدن» رو براش هجی کنیم. براش صرف کنیم که «نروی، نروم، نرویم» بیاد تا ببینه ادبیات رو از بر شدیم توی کنجِ خلوتمون. که حافظ شدیم توی مناجاتهامون. که منزوی شدیم توی تنهاییهامون. خواستیم بگیم بیاد تا براش بخونیم «هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود / در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست»

.

.

.

عکاسِ عکس؟

.

.

.

۱ نظر ۰۵ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۰۹
کامل غلامی

.

.

امروز شاهد بیمارِ مسنی بودیم که با شکایت از درد شدید شکم؛ وارد اتاقعمل ٢ بیمارستان رازى شد. با توجه به لفظِ «درد شکم» که رویِ بُردِ مخصوص عملهای اتاقعمل نوشته شده بود، فکر مىکردیم وضعیت شدیدى نداشته و یک عمل ساده در پیش خواهد داشت. اما خب مثل خیلى وقتها اشتباه فکر مىکردیم. همینکه روی تخت دراز کشید و جراح چند سوال از وی پرسید، متوجه شدیم بیمار روز گذشته توسط شوهرش به نوشیدنِ مایعى مبادرت ورزیده یا بهتر بگویم مجبور شده! که به گفته شوهرش «نوشابه گازدار» بوده. اما ظاهرا این نوشابه معجونى متشکل از برخى موادشوینده بوده که با هدفى معین! به خانم بیمار خورانده شده. خیلى خوش و راحت هر دو نوشیدنىاى را خورده بودند که براى شوهر، نوشابه گازدار و براى خانم، مایع شوینده بود! همهمان تعجب کرده بودیم که مگر هنوز هم هستند کسانی که با دادنِ اینجور چیزها سعی کنند همسر خود را بکشند؟! آن هم زوجی که کمِ کم 30 سال در کنارِ هم زندگی کرده بودند. بعد که فکر کردم دیدم آنها در کنار هم زندگی نکرده بودند. صرفا همدیگر را تحمل میکردند!

.

.

یکشنبه 21 مرداد 97

عکس مربوط است به بیمارستان امیرالمومنین رشت

.

.

.

۷ نظر ۰۴ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۳۱
کامل غلامی