آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون



۶۳ مطلب با موضوع «هشتگ کامل غلامی | یادداشت» ثبت شده است

سینهام را سپر کردم و با صدایِ بلند شروع کردم به صحبت کردن: «اگه دو جلد کتاب میخوندین میدونستین چی میگم. اگه تاریخ خونده بودین میفهمیدین منظورم از این حرفا چیه. که این انگلیسیهای پدر سگ چه جوری شماها رو انداختن توی خُمره و سرشو با دستمال یزدی پلمپ کردن.» میدانستم که هیچ کدامشان تاریخ نخواندهاند. میدانستم برای کسانی که کتاب نمیخوانند چطور باید حرف زد که به عنوان یک باسوادِ کتابخوان، موجه جلوه کنم. هر بحثی که پیش میآمد یا هرجا که توی بحث به تنگنا میرسیدم پناه میبردم به تاریخ و ادبیاتی که همهاش خلاصه میشد به لیستِ تویِ کیف پولم. اسمِ چند نویسنده و چندتا از کتابهایش را لیست کرده بودم یک سمتِ برگه. اسمِ چند پادشاه و چندتا وکیل و وزیر  را هم سمتِ دیگرش. هر جا که میدیدم بحث دارد از دستم خارج میشود. شروع میکردم به سخن راندن: «شما اصلا مشروطه خوندین؟ که اگه میخوندین اصلا اینجوری صحبت نمیکردین. شماها چن نفرتون نیچه خونده؟ چن نفرتون میدونه هایدگر کیه؟ که خب وقتی اینارو نمیشناسین چجوری از جامعه و قانون حرف میزنین؟» بدون اینکه ذرهای توضیح بدهم یا کتابِ خاصی را علم کنم سعی میکردم ندانستنهایشان را جوری برجسته کنم که توان بحث نداشته باشند. جوری تحقیر شوند که دیگر جرات و جسارت صحبت کردن را نداشته باشند. تازه یاد گرفته بودم چطور میشود از نقاطِ ضعفِ دیگران درست استفاده کرد، اصلا هم برایم مهم نبود که خودم هم بدجور مبتلا به آن نقطه ضعف بودم.

۵ نظر ۱۹ شهریور ۹۷ ، ۲۱:۰۸
کامل غلامی

 

میخواهم به تو فکر کنم. تا منتشر شوی در من. شبیه لختههای خون رویِ چاقویِ کندِ قاتلها. شبیهِ ویروسهای هپاتیت در تنِ نحیفِ افریقاییها. شبیهِ جنگ در خاورمیانه. میخواهم به تو فکر کنم. تا شعر شوی. تا دکمههای پیراهنت را باز کنی و کلمه باشد که بیرون بریزد از تنت. میخواهم به تو فکر کنم. نه مثلِ همه. نه مثلِ همیشه. خیلی عجیبتر. خیلی تازهتر. شبیهِ رقصِ دخترانِ ابوریجینال1 روی تکههای یخ. میخواهم عجیب به تو فکر کنم. حتی اگر مثلِ فرارِ سربازهایِ سوری غیرقانونی باشد. که سرپیچی ساده میشود وقتی قانون به سلیقهات نیست. به تو فکر کنم تا یخ بزنم در تنِ آتشینت. تو پُری از تناقض. و من پُرم از تو. شبیهِ کارخانهای که تفنگِ دوربیندار را در کنارِ جلیقهی ضد گلوله میفروشد. باید به فکرِ منفعت بود. شبیهِ تلویزیون که وقتی دخترانِ هزاره2 خودشان را از کوه پرت میکنند، تبلیغِ کرمِ ضدِ خارش پخش میکند. که وقتی بویِ اشکهای کارگری را استشمام میکند، از صادرات پستهی خندان خبر میدهد. باید همیشه به فکر منفعت بود و بیرحم. و من همین را میخواهم. میخواهم بیشتر به تو فکر کنم.

.

.

.

1. ابوریجینال: ساکنان بومی استرالیا که قدمتی 50هزار ساله دارند. بعد از تصرف استرالیا توسط انگلیس، بیش از 80 درصد جمعیتشان قتل عام شدند. این نسل به «نسل ربوده شده» شهرت دارند.

2. دختران هزاره: قتل عامِ اقلیت هزاره توسط «عبدالرحمن». چهل دخترِ هزاره که اسیر بودند و راهی جز اسارت و تن دادن به شهوترانیهایِ امیرِ افغان نداشتند، به شکلی متحد خود را از کوه به پایین پرت کردند. کوهی که بعدها به «چهل دختر» معروف شد.

+ عکاس را نمیدانم.

.

.

.

.

۳ نظر ۱۶ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۱۷
کامل غلامی

و خداوند خلق کرد انسانها را از خاک. و خداوند خلق کرد تو را از باد. و گفت نفسهات را عمیقتر بکش، ای دمِ مسیحایی. ای که خندههات نور است و تنت درختِ بارورِ سیب. که خوشه خوشه گندم است موهایِ پاشیده شده روی شانههای آبی رنگت. تو که صدایت مشروب است و چشمهات سرکه. ای که لبخندهات قرآن. و آنان چه میدانند اعجاز چیست. گفت بخوان که آدم خوبی نمیشوم بی تو. که مبعوث نمیشود کسی جز تو. که حرا دیگر تاریک نیست. و ما ادراکَ سیاهیِ چشمهات. که تو خود پیغامبری و  من به تو مومن. حتی اگر گردوهایِ کالِ سینههات را ندیده باشم. که حتی اگر ملائکِ بسیاری سینههاشان را باز کرده باشند. عطرت ایمان است. دستانت طنابِ رسیدن است به رسوایی. و چه خوب شیرین است رسوایی. شبیهِ طعمِ درختِ تاک. و سوگند به انگور. که شرابِ نابِ نشئگیهایِ عروج است به آسمانِ لاغرِ گردنت. آنجا که ملائکِ روسپیای که دوست داشتند باکره باشند، مریم را آبستن میبینند. و چه خوب زمانیست آنگاه که عیسی را پیش از آنکه سخنی بگوید در نطفه خفه میکنی. بر گردنم بیاویز ای خلق شده از باد. حالا که هیچکس نمیداند آویختن چیست.

.

.

.

.

+ عکاس را نمیدانم

.

.

.

۶ نظر ۱۵ شهریور ۹۷ ، ۲۱:۴۱
کامل غلامی

 

کلا ترجیح مىدادم زیاد در خصوص «ادبیات» صحبت نکنم. اینکه کى شاعر خوبىست یا کى خیلى بد مىنویسد یا اینکه کى مزخرف مىنویسد حتى. اوایل اینطور نبودم حقیقتش. مقابله مىکردم. وقتى چیزى میخواندم که به اسم شعر بیرونش داده بودند و مطابق با آموختههایم (به عنوانِ شعر) نبود، جلویش مىایستادم و از خالقش انتظار پاسخگویى داشتم. و خب خیلى وقتها هیچ پاسخى به پرسشهایم داده نمىشد و خیلى وقتها خودم بودم که لبپَر مىشدم و پرم مىسوخت. نه به این دلیل که سوادِ ادبیاتى نداشتم یا اینجور چیزها. بلکه به این خاطر که ممبرهاى کمترى نسبت به طرفِ مقابلم داشتم. بله! ممبر یا عضو که این تازگى نامش شده «مشترک». که به شکلى کاملا ساختارمند و البته خیلى عجیب؛ واقعیتها را در نطفه خفه مىکند.
خیلى بار نقد کردم. چه توى وبلاگ چه توى جلسات شعرخوانى دانشکده و چه در گروههاى تلگرامى. گفتم اینها که شما مىنویسید شعر نیستند. اینها داستانهایىست که مادر براى برادر کوچکترم مىنوشت تا به معلم انشایش تحویل بدهد. البته یکخورده اینتر بیشتر دارد. ولى خب همیشه متهم میشدم به «حسود بودن»، به «چشمِ دیدنِ پیشرفتِ بقیه را نداشتن» به «بىسواد بودن». هرچند نمىدانم شاعرى که کتابهایش توسط انتشارات کودک و نوجوان و به عنوان شعر چاپ مىشود چه حسودىاى دارد. نمىدانم چه حسودىاى دارد برگزیده شدن در جشنوارهاى که داورهایش میکروسلبریتیهایىِ متنِادبىنویسِ اینستاگرامىاند که تازگىها گندش در آمده دزدى هم مىکنند. نمى دانم چرا سواد - که یک امرِ کیفىست - را با مخاطب یا فالوئر - که یک متغیرِ کمىست - مىسنجیم. البته حالا امیدوارم سوار بر موجِ مزخرفی نشده باشم که این مدت علیهِ یکی از همان جشنواره برگزارکنندههای اینستاگرامی راه افتاده. اصلا دوست ندارم اینطور باشد؛ هرچند دوست داشتن یا نداشتنم تاثیر مثبتی بر قضاوت شدن نخواهد گذاشت. اینها حرفهایی بود که از حدود سه سال قبل توی گلویم جمع شده بود و داشت عفونی میشد. روزهایی که یکهو مطالبم از کانالهای همان سلبریتیهای ادبیاتی پاک شد و دیگر متنی ازم منتشر نشد، صرفا به این دلیل که نقد شده بودند. که مطمئنم اگر اسم یکیشان را بیاورم باز همان فالوئرها و ممبرها و مشترکها بهم هجوم میآورند و ماتحتم را نشانه میگیرند که «نه خیلی هم خوبه. تویِ بدبخت حسودی نمیتونی پیشرفتش رو ببینی. اگه نبود که 100وخوردهایK فالوئر نداشت.» غمگینم که همان فالوئرها حافظه خوبی ندارند. که یادشان میرود روز به روز و شب به شب. که آلزایمر برای فالوئری که ملاکِ واقع گراییاش عددِ روی پیج است، اصلا چیز خوبی نیست.

.

.

.

.

۶ نظر ۱۳ شهریور ۹۷ ، ۲۱:۵۱
کامل غلامی

گرم میشوم. داغِ داغ. شبیهِ اگزوزِ خاورهایی که تنههای درخت را از جنگل قاچاق میکنند. داغ شبیهِ سقفِ فلزیِ دکهی کبابیِ پشت شهرداری. شبیه همان لحظه که وسطِ سالنِ تاریکِ سینما دستانت را گرفته بودم و نبضت را حس میکردم. گرم میشوم توی این اتاقکِ سردِ یخ بسته که میخواهد سلول به سلول، تنم را منجمد کند. گرم میکندم دستانت که با هر بار گرفتنش خونم به جوش میآید. درِ اتاق را باز میکنم تا سرمایِ دیوارهاش را به دیگران هدیه کند. داغِ داغ میشوم. به نقطهی جوش میرسم که تبخیر شوم در تو. دستانت را بگیرم تا یادم برود بیماریات. که برایم اصلا اهمیت نداشته باشد که بیماریات مسریست. لابهلایِ چروک خوردگیِ دستانت به گونههایت فکر میکنم. به چروکِ گوشه چشمت. به موهای تل نداشتهات. فکر میکنم تا گرم شوم در این خاطرات یخزده. تا عطرت فرو برود در استخوانهایم. تا رگبهرگ بیمارترم کند این خاطراتِ مسری. که داغ شوم. داغ شبیهِ آش خوردنهایمان توی پارک شهر. شبیهِ داغیِ نیمکتِ فلزیاش. دستانت را که میگیرم گرم میشوم. به جوش میآیم و تبخیر میشوم. و اصلا برایم مهم نیست که تو رویِ تختِ بیمارستان افتادهای و زجر میکشی یا رویِ مبل خانه نشستهای و هندوانه میخوری. اصلا برایم مهم نیست که بیماریات مسری ست یا خندههایت.

.

.

عکس: Melissa Sloan

.

.

.

.

۰ نظر ۰۸ شهریور ۹۷ ، ۲۱:۵۹
کامل غلامی

خواستیم بهش بگیم بیاد بشینه پیشمون تا نگاش کنیم. رفت. فک کنیم دلیلِ مستدلیِ نداشت که بشینه پیشمون تا نگاش کنیم. خواستیم دنبالش بریم و بهش بگیم اینارو. بگیم درسته که ما شاید فلسفه ملسفه نخونده باشیم و ادبی مدبی بلد نباشیم حرف بزنیم. همیشه هم بابت اینا ضرر کردیم تو زندگیمون؛ ولی خب اونم که نباید اونقد بندِ اسم و کلمه به کلمه و واج به واج میبود. اصلن حتی اگه معلم ادبیاتم بود و توی کنکور همه سوالایِ سخت سختِ واج و تکواژ رو هم درست میزد، وقتی یه نگاه به سینهی نازکِ استخونی و قلبِ چروک خوردهی کم خونمون مینداخت کلا به شهریار میداد همه قانون و دستور زبان پارسی رو. میدونی اصلن؟ همین شعر خودش یجورایی مورد داره بنظرم. ینی یخورده تویِ مسیرِ دلبهدل راه داشتنها میاد سنگ پرونی میکنه. خواستیم بهش بگیم بیاد جلو رومون بشینه تا ببینه که بی اون شبیهِ هیچ شدیم. هیچِ هیچ. حتى از اون سایهى هیچ هم، هیچتریم! خواستیم بگیم اون صبورىاى که شما بلدى رو ما بلد نیستیم. اون تحملى که شما بهش امید دارى در وجودِ ما نیست. خواستیم بگیم اصلن هرچی غم و تلخی و دل فشردگى داره بیاره بریزه روى سرمون. غرغرهاشو بیاره خالى کنه روى تنِ استخونىمون. خواستیم بگیم جفا نکنه که طاقت نداریم. خواستیم بگیم حتى توى بىفروغترین روزا هم امیدِ جفت چشماىِ کمرنگمون به دیدنِ گونههای پررنگشه. به نفس کشیدنِ بویِ پوستِ رنگِ پوست پیازیشه. خواستیم بگیم اصلن بیاد تا واج به واج «آمدن» رو براش هجی کنیم. براش صرف کنیم که «نروی، نروم، نرویم» بیاد تا ببینه ادبیات رو از بر شدیم توی کنجِ خلوتمون. که حافظ شدیم توی مناجاتهامون. که منزوی شدیم توی تنهاییهامون. خواستیم بگیم بیاد تا براش بخونیم «هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود / در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست»

.

.

.

عکاسِ عکس؟

.

.

.

۱ نظر ۰۵ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۰۹
کامل غلامی

.

.

امروز شاهد بیمارِ مسنی بودیم که با شکایت از درد شدید شکم؛ وارد اتاقعمل ٢ بیمارستان رازى شد. با توجه به لفظِ «درد شکم» که رویِ بُردِ مخصوص عملهای اتاقعمل نوشته شده بود، فکر مىکردیم وضعیت شدیدى نداشته و یک عمل ساده در پیش خواهد داشت. اما خب مثل خیلى وقتها اشتباه فکر مىکردیم. همینکه روی تخت دراز کشید و جراح چند سوال از وی پرسید، متوجه شدیم بیمار روز گذشته توسط شوهرش به نوشیدنِ مایعى مبادرت ورزیده یا بهتر بگویم مجبور شده! که به گفته شوهرش «نوشابه گازدار» بوده. اما ظاهرا این نوشابه معجونى متشکل از برخى موادشوینده بوده که با هدفى معین! به خانم بیمار خورانده شده. خیلى خوش و راحت هر دو نوشیدنىاى را خورده بودند که براى شوهر، نوشابه گازدار و براى خانم، مایع شوینده بود! همهمان تعجب کرده بودیم که مگر هنوز هم هستند کسانی که با دادنِ اینجور چیزها سعی کنند همسر خود را بکشند؟! آن هم زوجی که کمِ کم 30 سال در کنارِ هم زندگی کرده بودند. بعد که فکر کردم دیدم آنها در کنار هم زندگی نکرده بودند. صرفا همدیگر را تحمل میکردند!

.

.

یکشنبه 21 مرداد 97

عکس مربوط است به بیمارستان امیرالمومنین رشت

.

.

.

۷ نظر ۰۴ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۳۱
کامل غلامی

واردِ اتاق عمل که شد میخندید. انگار نه انگار قرار است بیهوش شود و قسمتی از بدنش را با تیغهای وحشیِ جراحی زخمی کنند و یک تکه را بردارند. در پروندهاش قید شده بود که به متادون معتاد است. البته اگر توی برگهاش ننوشته بود و پرستارِ بخش ریکاوری هم نمیگفت، خودش با سینهای سپر شده این موضوع را طوری اعلام کرد که انگار افتخاریست شبیهِ طلایِ المپیک. میخندید و زیاد حواسش نبود جریان از چه قرار است؛ تا اینکه متخصص بیهوشی وارد شد و پرسید «سابقه تشنج داری؟» پاسخش مثبت بود و در جوابِ اینکه چند بار و در چه بازهای و به چه علت، به شکلی خیلی مختصر گفت «سه بار واسه متادون - دوبار هم واسه قرصهایِ دیگهم. نزدیک 10 سال پیش» بیهوشی برای تشنجیها کمی ریسکِ بالایی دارد و خب متخصص بیهوشی هم نمیخواست چنین بیماری را با داروهای وحشتناک بیهوشی بفرستد برزخ. پروندهاش را دقیقتر خواند و بررسی کرد و تصمیم گرفت که بیهوشیاش صرفا نخاعی باشد؛ یعنی کمر به پایین. میگفت «من صرع ندارمها. بخاطر متادون چن بار تشنج کردم فقط. مشکلی داره عملم؟ منو بیهوش میکنین؟ خطر داره؟ چرا یهو اینجوری شدین؟» خیلی حرف میزد. و خب معتادان به خاطرِ تحملی که نسبت به مخدرها و داروهای بیهوشی پیدا میکنند جزء بد بدنترین بیماران هستند. برایش توصیح دادم که ماجرا از چه قرار است و مدل بهوشیاش چه طور خواهد بود. با چشمانی که نگرانیِ واضحی نداشت پرسید «تو هم اینجا میمونی؟» اطمینان خاطر دادم که تا پایان عمل پیشش میمانم. بعد از اینکه سوزن نخاعی را بهش زدند و مادهی بیحسی تزریق شد و عمل را شروع کردند، جفت چشمانم بهش بود که مشکلی برایش پیش نیامده باشد. ماسکِ اکسیژن را روی صورتش گرفته بودم تا پوزیشن خاصی که داشت مشکلی برای تنفسش ایجاد نکند. نزدیک صورتش که شدم دیدم دارد اشک میریزد. آن صلابت و خندهروییِ قبل از عمل و «متادون متادون» کردنهای روی تخت یکهو همینقدر بچگانه، ضعیف شده بود. جوری خُرد شده بود که اشک از صورتش جاری میساخت. از توی کمد، گازِ تمیزی برداشتم و دادم دستش. داشت صورتش را پاک میکرد که به یادِ متادون تعارف کردنهای معتادی دیگر افتادم. کنارِ استخرِ لاهیجان بود. بهش پرتقال تعارف کرده بودم. و او متادون.

.

.

عکس: ICU بیمارستان پورسینا

خاطره: اتاق عمل توراکس بیمارستان رازی

.

.

.

۴ نظر ۰۲ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۴۵
کامل غلامی

خندههای مستمر و مسخره و «مخلصم» گفتنهایِ پشتِ سرِ هم که شاید چندان در رسانه باب نیست. شوخی با بدنِ خود. مسخره کردنِ خود. نشان دادنِ ایرادهای خود. و خود را سوژهی طنز کردن که کارِ هر کسی نیست.  شبیهِ «فلفل دلمهای» عنوان کردنِ انگشت اشارهاش و تمرکز روی این موضوع در اجراهای نخست، شاید این موضوع را به ذهن متبادر میکند که هدفی جز خریدن ترحم ندارد. اما هر چه که جلوتر میرودیم میبینیم باید به وحید رحیمیان احترام گذاشت. «مگس» شدنش را نمیتوان از دیدها پنهان کرد. هرچقدر که مضحک باشد، هر چقدر که کوچک باشد «خیلی باحاله به خدا. نمیدونی که. مخلصم». اینها را وسطِ اجرایِ کسی میبینیم که مگس شده. که مخاطب را تویِ اجرایش میکشاند. که خارج از اجرا نیز به رقیبانش عشق میورزد. «داداشی» گفتنهاش به بقیه حسیست شبیهِ کسی که سالهاست داداشی ندارد. کسی که دوست دارد همه را دوست داشته باشد و همه دوستش داشته باشند. حرص و ولع در این رفتار به نظر خارج از جذب حداکثریِ رای است. اما یکهو همه چیز خاکستری میشود. «اجرام تموم شد» وسطِ اجرا بود که بعد از خوردنِ مقداری آب این جمله را بیان کرد. بهتی شکننده که در چشمهای اشکان خطیبی حس میشد به نظر برای هیچکس غریب نبود. «دیگه نمیتونم اجرا کنم. به خدا نمیدونم. ببخشید. عیبی نداره. عیبی نداره. نه نه. عیبی نداره. نمیدونم چرا اینجوری شدم. همه رو یادم رفت. عیبی نداره. معذرت میخوام.» جملاتِ متزلزلی که داشت همه چیز را برای او تمام میکرد. اما اشکان خطیبی نگذاشت: «باید پوستِ روحی ِ روانت رو کلفت بکنی برادر وگرنه ویران میشی» حالا باید منتظر میشدیم. جملهی مریضی که از دهانِ لرزان وحید رحیمیان خارج شد شاید در قلب همهمان چکانده شد. آنجا که گفت «اونقد تمرین میکنم که این اتفاق نیفته. من همهی دنیا رو میخندونم» این زلزله هی مخربتر میشود. آنجا که وحید رحیمیان پس از اجرای آخرش گفت «نه سال پیش از یکی از دوستام توی باشگاه خبرنگاران، شماره رامبد جوان و آقای آئیش رو گرفتم و بهشون اساماس دادم که تو روخدا از من تست بگیرین. من استعدادشون دارم. من میتونم آدما رو بخندونم. خب طبیعیه که جواب ندادن. من بهشون پیام دادم که یه روزی جلوی شما بازی میکنم و شمارو میخندونم. این کارو کردم امسال» دوست دارم بتوانم شبیهش باشم. شاید خیلیها دوست داشته باشند شبیهش باشند. شبیهِ همانجا که گفت «الان خیلی از مردم دوسم دارن منم همهشونو دوس دارم حتی اونایی که دوسم ندارن»

.

.

.

۱۰ نظر ۰۲ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۰۶
کامل غلامی

.

.

 «سلسته آیالا»، مأمور پلیس استان بوئنوس آیرس، برای انجام مأموریتِ تحویل کودکی به بیمارستان «بریسو» در این شهر رفته بود، متوجه گریه‌های این کودک شد که از گرسنگی داشت از حال می‌رفت. او که در آن زمان مادرِ شیرده بوده، تصمیم میگیرد به کودک شیر بدهد تا بتواند گریهاش را کم کند. مارکوس هردیا، همکار وی عکسی از او در حال شیر دادن به بچه گرفته و در فیسبوک منتشر میکند، عکسی که در عرض چند روز ده‌ها هزار لایک خورد. این خبر وقتی به وزیر امنیت داخلی رسید تصمیم گرفت به زن ترفیع درجه بدهد.

«من هر وقت و هر جا نیاز باشد به فرزندم شیر خواهم داد.» این جملهی آلیا شاگیوا جوان‌ترین دختر رییسجمهوری قرقیزستان است که سال گذشته عکسی را روی صفحه اینستاگرامش منتشر کرد که در آن با لباس زیر به نوزادش شیر می‌داد. بعد از این اقدام، وی مورد انتقاد شدید رسانهها قرار گرفت. تا حدی که مجبور شد عکس را از اینستاگرامش پاک کند. او در مصاحبه با بی‌بی‌سی اذعان داشت «این بدنی که به من هدیه شده مبتذل نیست بلکه کارآمد و به درد بخور است. این بدن برای رفع نیازهای طبیعی فرزندم ساخته شده نه برای اینکه به آن نگاه جنسی بشود.» آلیا شاگیوا در اینستاگرام فعالیت زیادی دارد و روزانه عکسهای زیادی پست میکند که در عمومِ این عکسها در حال شیر دادن به فرزندش است. او میگوید «وقتی من به نوزادم شیر می‌دهم احساس می‌کنم بهترینی را که در توانم هست در اختیار او می‌گذارم.»

شاید نوشتن و خواندن در این خصوص با توجه به وضعیتِ فعلیِ کشور و دغدغههای عجیب و خشنِ دیگری که باهاش دست و پنجه نرم میکنیم، مسخره و شوآفگونه باشد. اما نکتهای که میتواند توجیهِ مناسبی بر این اقدام داشته باشد این است که شاید عمومِ مشکلاتِ فعلیِ به وجود آمده در اطرافمان به دلیل نداشتنِ اطلاع صحیح و فرهنگِ نادرست در کشورمان باشد. چه در اقتصاد. چه در هر حوزهی ساده و پیچیدهی دیگر. در سالهای اخیر شیردادن به نوزاد در ملاعام بسیار مورد توجه رسانهها قرار گرفته است. توجه و تکثرِ حماتیهای اینچنینی علاوه بر اینکه نتیجه حضورِ موثرِ زنانِ جوان در سیاست است نتیجهی حمایتهای زنان در مقابل زنان دیگر نیز هست. چند سال پیش در یکی از هتل‌های مشهور لندن به زنی که در رستوران به فرزندش شیر می‌داد اخطار داده شد. پس از این مسئله حدود 15 مادر با نوزادانشان به نشانه اعتراض بیرون هتل تجمع کرده و شروع به شیر دادن به فرزندانشان کردند.

لاریسا واترز نماینده مجلس استرالیا در ماه مه سخنرانی خود را درحالی انجام داد که داشت به فرزندش شیر میداد. در گذشته این اتفاق با استهزای سایرین همراه میشد و چندان در عالم سیاست مورد قبول نبود ولی اکنون مسیری به گونهای رشد یافته که همان سیاستمداران به لاریسا بابت بچهدار شدنش تبریک میگویند.

مارا مارتین - مانکن آمریکایی - در نمایش مد لباس‌های شنا در میامی در حالی روی صحنه ظاهر شد که آریا، دختر ۵ ماهه‌اش را در آغوش گرفته بود و به او شیر می‌داد. او در پستی در صفحه اینستاگرام خود نوشت: «نمی‌توانم باور کنم که به خاطر کاری که هر روز انجام می‌دهم، پایم به سرخط خبرها کشیده شود.»

بحث و توجه به این موضوع پس از سخنان عجیب نایجل فراژ داغتر شد. این سیاست مدار بریتانیایی عنوان کرده بود «زنان برای شیر دادن به نوزادان خود باید به یک گوشه بروند» که البته پس از به راه افتادن موجی از مخالفتها علیه این موضوع وی مجبور به پس گرفتن سخنانش شد.

موضوعِ شیر دادنِ مادران به نوزادشان در ایران با توجه به فیلترهای موجود در سنتِ خانوادههای ایرانی، هنوز به بحثی عمومی تبدیل نشده است. در برخی از شهرها مادران تحت حمایتِ زنان و همچنین مردان، اقدام به شیردادن به نوزادان خود میکنند و چنین سنتی را میتوان در برخی شهرها دید. همچنین شهرداری تهران در ایستگاه‌های مترو اتاق‌‌های مادر و کودک تاسیس کرده که برای مادران محیطی آرام و تمیز برای عوض کردن پوشک نوزادان و شیردهی فراهم می‌کند.

دو سال پیش سازمان ملل برای مقابله با عیب شمردن شیر دادن در اماکن عمومی و تشویق زنان به شیر دادن کمپین «برلفی» را که ترکیبی از دو کلمه شیردهی (breast feeding) و سلفی یا خودنگاره (e selfi) به زبان انگلیسی است، در شبکه‌های اجتماعی راه‌اندازی کرد و از مادران خواست که هنگام شیردادن به نوزاد خود سلفی بگیرند.

موضوعاتی که مطرح است و باید در خصوصش صحبت شود شاید در دو گروهِ بزرگ موافق و مخالف به این اعتقاد خلاصه شوند. در عینِ حفظ برخی حدود که به نوعی به هنجار در تمامیِ کشورها(جدایِ از بحث مذهب) تبدیل شدهاند باید برای ایجاد شرایطی اقدام کرد تا مادران باردار و شیرده بدون نگرانی و استرس یکی از طبیعیترین نیازهای خود که مسلما وابسته به نسل های بعد نیز هست را انجام دهند. مسلما مجلس جایِ شیردادن به بچه نیست. مسلما نمایشگاه مُد نیازی به نشان دادن شیردهی به بچه ندارد. ولی خب این نیز مسلم است که این رفتارهای نمادین صرفا برای ایجاد دید بهتر و مهربانترِ مردم و به خصوص دولتهاست تا با ایجاد و تاسیس مکانهایی ویژه برای مادران شیرده، عاملی برای منع یا حضور سختِ چنین مادرانی در اجتماع نباشند.

.

.

.

۲ نظر ۳۱ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۲۳
کامل غلامی