۸ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

428.

  • کامل غلامی
  • جمعه ۳۰ مرداد ۹۴
  • ۲۱:۲۵
  • ۰ کامنت


دیدی وقتی دو نفر بعدِ سالها با هم آشتی میکنن تا چند روز چقدر بطور حال به هم زنی قربون صدقه ی هم میرن ؟! هیچوقت حوصله ی اینجور قربون صدقه ها رو نداشتم. واسه همین سعی کردم هیچوقت با کسی قهر نکنم

 

+ قهر نکردن ِ کلا به از آشتی و قربون صدقه تهوع آور است !


427.

  • کامل غلامی
  • شنبه ۲۴ مرداد ۹۴
  • ۱۹:۳۶
  • ۲ کامنت

روز دختر رو به دخترهای واقعی تبریک میگم

دخترهایی که زورشون فقط به موهاشون میرسه

دخترهایی که دلخوشیشون ناخن بلند کردن و لاک زدنه

حالا فرقی نداره

که موقع خنده، صداشون هفت تا کوچه انورتر بره

یا وقتی دارن میخندن

روسری شونو بگیرن جلو دهنشون 

فرقی نداره که کفش پاشنه بلند میپوشن یا اسپورت یا آل استار رنگی

فرقی نداره شال میذارن یا روسری یا حتی مقنعه

 

 

مهم دختر بودنشونه

پاک بودن احساسشون

دستای لطیفشون

لاکای رنگیشون

جورابای تا مچشون

دستبندهای عتیقه شون!

و

همیشه

به کمک نیاز داشتنشون

 

 

 

+اینکه یه دختر به کمک پدر یا برادر یا همسرش نیاز داره نشونه نقصش نیست .. مردا به نیازمند بودن دختر یا مادر یا همسرشون، نیاز دارن:)

 

عکس از اینستاگرام خانم خادمی  @shiva_khademi

426.

  • کامل غلامی
  • سه شنبه ۲۰ مرداد ۹۴
  • ۱۹:۳۰
  • ۰ کامنت

گاهی وقت ها در بعضی کتابهای رمان، دختران زیبایی حضور دارند که عاشق یک پسر بی کار و نه چندان خانواده دار میشوند. فکر میکردم که نویسندگان اینجور رمان ها یک کمی پیاز داغ قضیه را زیاد میکنند وگرنه نه آن دختر آنقدر زیبا بوده ونه آن پسر آنقدر آسمان جُل! ولی چند روز پیش یکی از دخترخاله های مادرم نظرم را در این مورد عوض کرد .. دختری با قد متوسط و پوستی سفید، چشمهای درشت و سیاه و صورتی که لبخندهایش را زیاد روی لب کسی ندیده بودم .. بار اول که دیده بودمش هنوز ازدواج نکرده بود و دختری ۱۷-۱۸ ساله میزد . ولی حالا که دیدمش پشت شوهرش روی ترک موتور نشسته بود و پسربچه ای یکی-دو ساله توی بغلش داشت .. شوهرش را میشناختم: پسر نانوای محله مان بود .. خودش هم توی نانوایی پدرش کار میکرد .. امروز که دیدمشان آن دختر که حالا برای خودش مادر شده دیگر چشمانش درشت نبود و برق نمیزد، پوست صورتش گندمگون شده بود و زیر چشمهایش سیاه ... ولی زمانیکه لبخند زد فهمیدم هنوز هم چنین لبخندی را روی لب کسی ندیده ام ..

425.

  • کامل غلامی
  • جمعه ۱۶ مرداد ۹۴
  • ۱۲:۳۴
  • ۰ کامنت


سیمین! 

چند وقتیست که کارگرها شلخته درو نمیکنند

چون خوشنودی خوشه چین ها 

به اخم ارباب نمی ارزد

 

424. منم از اون لاغرهای خیلی بی مزه ام

  • کامل غلامی
  • سه شنبه ۱۳ مرداد ۹۴
  • ۱۱:۳۱
  • ۰ کامنت

ما کلا دو نوع تپل داریم

تپلِ خیلی بامزه

تپلِ خیلی بی مزه!



423.

  • کامل غلامی
  • شنبه ۱۰ مرداد ۹۴
  • ۰۸:۳۸
  • ۰ کامنت

کسی که عاشق نمیشه، مثل گنجشک میمونه
هر روز رو یه درخت
 هر روز رو یه شاخه!

422. الآن بنویسم قبوله ؟

  • کامل غلامی
  • چهارشنبه ۷ مرداد ۹۴
  • ۱۵:۲۱
  • ۰ کامنت

ای بابا من یادم رفت پست بنویسم فحش بدم به شیرازی !

421.

  • کامل غلامی
  • دوشنبه ۵ مرداد ۹۴
  • ۱۲:۱۴
  • ۰ کامنت

در من درختی قصد دارد مقتدر باشد
 کلِ درختانِ جهانش را بسوزاند
ویران کند بر شاخه اش هر لانه ای را هست
 حتی کلاغِ مهربانش را بسوزاند

 در من چراغی زخمی و تنها، تهِ کوچه
 که شاهدِ اعدامِ رویاهایمان بوده
 قتلِ شب ِ بی رحم و غمگین آرزویش هست
 با چند سیمِ کهنه و داغان و فرسوده

 در مغز من روباهِ پیری مادرش را کُشت
 دستانِ بابا جایِ مادر را نمی گیرد
 در خودکشیِ بیستوپنجم بود که فهمید
 یک قهرمان جان می کَنَد اما نمی میرد

 در من کلاغی عاشقانه دوستم دارد
 عشقی پُر از تاریکی و احساس تنهایی
 کوچِ پرستوهای وحشی از میانِ باغ
 یعنی تو رفتی و به خوابم هم نمی آیی

در من سه دختر عاشق یک شاعر تنها
 در فکرِ هر نوعی هم آغوشیِ شیرینند
 یک شاعر غمگین که جایِ شعرهایش را
 ده مردِ بازوپهنِ بازاری نمی گیرند

 ده مردِ بازوپهنِ بازاری نمی فهمند
 این شهر بعد از رفتنت غیراز سیاهی نیست
ده مردِ بازوپهنِ بازاری نمی دانند
 معنیِ "بی تو من دارم دیوونه میشم" چیست

بعد از تو بارانی و غمگین است گیلانم
 این کافه ها بی تو برایم عینِ زندانند
 لبخندهایِ تو جنونم را دوچندان کرد
 حرفِ مرا مردانِ عاشق خوب می دانند

 این بیت ها مصرع به مصرع داغ مجنون بود
 غمگینیِ این شعر را بر من ببخشایید
 در من دو دلقک رویِ صحنه اشک می ریزند
 و آن تماشاچیِ خوشبختی که می خندد شماهایید


#کامل_غلامی