آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون



۱۲ مطلب با موضوع «عکس هایی که حرف می زنند» ثبت شده است

گرم میشوم. داغِ داغ. شبیهِ اگزوزِ خاورهایی که تنههای درخت را از جنگل قاچاق میکنند. داغ شبیهِ سقفِ فلزیِ دکهی کبابیِ پشت شهرداری. شبیه همان لحظه که وسطِ سالنِ تاریکِ سینما دستانت را گرفته بودم و نبضت را حس میکردم. گرم میشوم توی این اتاقکِ سردِ یخ بسته که میخواهد سلول به سلول، تنم را منجمد کند. گرم میکندم دستانت که با هر بار گرفتنش خونم به جوش میآید. درِ اتاق را باز میکنم تا سرمایِ دیوارهاش را به دیگران هدیه کند. داغِ داغ میشوم. به نقطهی جوش میرسم که تبخیر شوم در تو. دستانت را بگیرم تا یادم برود بیماریات. که برایم اصلا اهمیت نداشته باشد که بیماریات مسریست. لابهلایِ چروک خوردگیِ دستانت به گونههایت فکر میکنم. به چروکِ گوشه چشمت. به موهای تل نداشتهات. فکر میکنم تا گرم شوم در این خاطرات یخزده. تا عطرت فرو برود در استخوانهایم. تا رگبهرگ بیمارترم کند این خاطراتِ مسری. که داغ شوم. داغ شبیهِ آش خوردنهایمان توی پارک شهر. شبیهِ داغیِ نیمکتِ فلزیاش. دستانت را که میگیرم گرم میشوم. به جوش میآیم و تبخیر میشوم. و اصلا برایم مهم نیست که تو رویِ تختِ بیمارستان افتادهای و زجر میکشی یا رویِ مبل خانه نشستهای و هندوانه میخوری. اصلا برایم مهم نیست که بیماریات مسری ست یا خندههایت.

.

.

عکس: Melissa Sloan

.

.

.

.

۰ نظر ۰۸ شهریور ۹۷ ، ۲۱:۵۹
کامل غلامی

خواستیم بهش بگیم بیاد بشینه پیشمون تا نگاش کنیم. رفت. فک کنیم دلیلِ مستدلیِ نداشت که بشینه پیشمون تا نگاش کنیم. خواستیم دنبالش بریم و بهش بگیم اینارو. بگیم درسته که ما شاید فلسفه ملسفه نخونده باشیم و ادبی مدبی بلد نباشیم حرف بزنیم. همیشه هم بابت اینا ضرر کردیم تو زندگیمون؛ ولی خب اونم که نباید اونقد بندِ اسم و کلمه به کلمه و واج به واج میبود. اصلن حتی اگه معلم ادبیاتم بود و توی کنکور همه سوالایِ سخت سختِ واج و تکواژ رو هم درست میزد، وقتی یه نگاه به سینهی نازکِ استخونی و قلبِ چروک خوردهی کم خونمون مینداخت کلا به شهریار میداد همه قانون و دستور زبان پارسی رو. میدونی اصلن؟ همین شعر خودش یجورایی مورد داره بنظرم. ینی یخورده تویِ مسیرِ دلبهدل راه داشتنها میاد سنگ پرونی میکنه. خواستیم بهش بگیم بیاد جلو رومون بشینه تا ببینه که بی اون شبیهِ هیچ شدیم. هیچِ هیچ. حتى از اون سایهى هیچ هم، هیچتریم! خواستیم بگیم اون صبورىاى که شما بلدى رو ما بلد نیستیم. اون تحملى که شما بهش امید دارى در وجودِ ما نیست. خواستیم بگیم اصلن هرچی غم و تلخی و دل فشردگى داره بیاره بریزه روى سرمون. غرغرهاشو بیاره خالى کنه روى تنِ استخونىمون. خواستیم بگیم جفا نکنه که طاقت نداریم. خواستیم بگیم حتى توى بىفروغترین روزا هم امیدِ جفت چشماىِ کمرنگمون به دیدنِ گونههای پررنگشه. به نفس کشیدنِ بویِ پوستِ رنگِ پوست پیازیشه. خواستیم بگیم اصلن بیاد تا واج به واج «آمدن» رو براش هجی کنیم. براش صرف کنیم که «نروی، نروم، نرویم» بیاد تا ببینه ادبیات رو از بر شدیم توی کنجِ خلوتمون. که حافظ شدیم توی مناجاتهامون. که منزوی شدیم توی تنهاییهامون. خواستیم بگیم بیاد تا براش بخونیم «هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود / در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست»

.

.

.

عکاسِ عکس؟

.

.

.

۱ نظر ۰۵ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۰۹
کامل غلامی

قبرِ خودم را کندهام. و برای خودم فاتحه نفرستادم. شبیهِ پدری شدهام که هیچ چیز برایش مهم نیست. پدری که روزها به کار فکر میکند و شبها با مخلوطی از بویِ عرق و سیگارِ روی بالشش به خواب میرود. هیچ چیز برایم ذرهای اهمیت ندارد. که خزر را دارند حراج میکنند. که دارد خاک بر سرمان میشود. که شدهایم شبیه فتحعلیشاه، و ترکمنچایها دارند تکرار میشوند. که چند وجب از خزرمان را دادند رفت. همان خزری که بخشِ ایرانیاش کثیفترین خزرِ جهان است. که فقط منتظریم یک جوی ایجاد شود تا دهانمان را باز کنیم و زرِ مفت بزنیم و بعد از دوماه هم همه چیز فراموشمان شود. که هنوز هم داریم به تاریخ میبالیم. که هنوز هم داریم زرِ مفت میزنیم. میبالیم به لوحهای شاید افسانهایمان. برایم دیگر ذرهای اهمیت ندارد. که تَکرار کردیم تا «به عقب برنگردیم». که سبز و بنفش و قهوهای دیگر برایم مهم نیستند. که دیگر برایم مهم نیست 9میلیارد دلار کجا گم شده. که چرا سهمیهی کنکوریها را به لجن کشیدهاند. که شاید همین خزر، شروعِ چندتکه شدنمان باشد. اینها را که میبینم دیگر ذرهای دستانم نمیلرزد و حالم بد نمیشود و موهایم نمیریزد. برایم ذرهای اهمیت ندارد که آلبوم محسن چاووشی مجوز نگرفته. که میخواهد سفر کند از ایران. که شاید دیگر نیاید. تاریخ و جغرافیا و موسیقی و هنر دیگر ذرهای برایم اهمیت ندارد. «پونز»ی کثیف شدهام که رویِ دیوارِ سفیدی چسبیده شده و هی هر روز با خودم تکرار میکنم «حالم این روزا حالِ خوبی نیست». شبیهِ پدری که عرقگیرش دیگر بوی عرق نمیدهد. بوی سیگار نمیدهد. پدری که عرقگیرش بویِ اشکهایِ دخترش را گرفته.

.

.

.

.

.

«عکاس را نمیشناسم»

.

.

.

۱ نظر ۲۲ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۵۵
کامل غلامی

ما بودیم. اونم بود. جفتمون بودیم. همدیگه رو هم خیلى دوست داشتیم اتفاقا. چندماهی می‌شد که شده بودیم یارِ غار و رفیق‌تر از رفیق‌های توی بوستانِ سعدی. واسش شعر می‌خوندیم. واسمون می‌خندید. واسش غیرتی می‌شدیم. واسمون قهر می‌کرد. واسش کتاب می‌خریدیم. واسمون دفترچه یادداشت می‌خرید. داشت خوب می‌گذشت. البته خب نمکِ دعواهامونم کم نبودها. دیگه داشت به مرزِ بحرانی می‌رسید که کلا قطع شد. نه اینکه خودش بخواد. مام که نمی‌خواستم. خر بودیم مگه؟ ولی یهو پیش اومد. دیگه دعوا نگرفتیم باهم. دیگه واسش شعر نمی‌خوندیم. دیگه واسمون نمی‌خندید. دیگه قهر نمی‌کرد. دیگه واسش کتاب نمی‌خریدیم. یه ماهی گذشت. دیدیم داریم بد غریبه می‌شیم با هم. معذوریت داشت از حضور فیزیکی پیشمون. ینی اون یه شهر دیگه بود. مام یه شهر دیگه کلا. ولی عاشقیت که این چیزا حالیش نبود. ینی اگه حالشیم بود خودشو می‌زد به نفهمی. به تنگ اومده بودیم. از بچگی همین‌جوری بودیم. انگاری تنمون رو با عذاب کشیدن شسته بودن توی زایشگاه. استخونمون نرم شده بود بس فشار رومون بود. تازه داشتیم بو می‌کشیدیم. تازه داشتیم مرمزه‌ش مى‌کردیم که سفره رو جمع کرد. جمع کرد تا بهمون اثبات کنه حق با کیه. تا اثبات کنه ما زاده‌ی غم بودیم. نه اینکه مُد باشه‌ها. نه. ما غم داشتیم. واقعی. حقیقتی که گلومونو گرفته بود و پوستِ تنمون رو آب می‌کرد.به والله اگه این بلا سر یکی‌تون میومد کمرتون می‌شکست. به خدا که نمی‌تونستین بلند شین از جاتون اگه اینجوری له می‌شدین. اینکه ما یکم پوست کلفتیم و توی صورتِ بی حسمون نمود نداره رو بذارین پایِ پوشیده شدنِ صورتمون از مردونگی. وگرنه مام گریه می‌کنیم. مام ناراحت می‌شیم. فقط فرقمون اینه که این گریه‌ها زیر ریش و سیبیل‌هامون قایم می‌شن. تا دیده نشن. ما غمگینیم. خیلی غمگین. و فکرم کنیم با همین غم تنمون رو می‌شورن توی غسال خونه. با همین غم برامون لااله الا الله می‌خونن. با همین غم خاکمون می‌‌‌کنن.

 

+ عکاس؟

۴ نظر ۲۱ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۲۰
کامل غلامی

گریه ام میگیرد


همان لحظه که روبهرویم نشسته بودی و روزنامه میخواندی گریهام گرفت. وقتی توی آشپزخانه بویِ پیازِ سرخ شده پرههای بینیات را آزار میداد، اشکهایم جوری دیدم را مختل کرده بود و تار میدیدم که نفهمیدم گل دوم استقلال را کی زده. توی بیمارستان که دستت را آن پرستارِ ناشی کبود کرده بود و دوتا دوتا سرم حوالهات میکرد، غصهات ذره ذره تنم را مچاله کرده بود. من ضعیفتر از آن بودم که رفتنت را ببینم و اشکهایت را لمس کنم و خداحافظیِ نالهگونهات را بشنوم و همچنان مثلِ سابق باشم. بدجور ضعیف بودم. که حالا توی هر موقعیتی اشکِ دمِ مشکم را به راه میاندازم و از هیکلم اصلا هم خجالت نمیکشم .استقلال که گل میزند به یادت میفتم. یادت که میافتم گریهام میگیرد. وقتی چندتا دختربچه توی خیابان یا پارک یا هرجایِ دیگری میبینم گریهام میگیرد. اسم «پاستا» که می‌آید گریهام میگیرد. دستبندم را که نگاه میکنم گریهام میگیرد. کتاب که میخوانم، گروههای دانشگاه را که باز میکنم، عکسهای جشن روز دانشجو را که نگاه میکنم، به چشم‌هایم که خیر می‌شوم. مطالب وبلاگم را که می‌بینم، گریهام میگیرد. به فکر انزلی رفتن که میافتم گریهام میگیرد. که بدجورِ حسرتش به دلم مانده. به حسرت که فکر میکنم گریهام میگیرد. به دلم که فکر میکنم گریهام میگیرد. من آدم ضعیفی بودم. ضعیف هستم. و ضعیفها هیچ کاری ازشان بر نمیآید، جز اینکه گریه کنند.



+ عکاس؟



۳ نظر ۲۰ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۰۱
کامل غلامی


دریای خیس

خیس شدهای. بوی نم تمام مشامم را پر کرده. تنت شور است. مزهی دریا میدهد. مزهی اشکهای بچگی توی مدارس دخترانه. از روسریات ماهیها بیرون میریزند. دستانت بوی دریا گرفته. بویِ آفتاب سوختگی. بالههایت را روی دستانم که میکشی دریا طوفانی میشود. گوشوارههایت را باز میکنی تا صدایِ مرغهای ماهیخوار توی مغزم پُر شود. همینکه به سینههایت خیره میشوم باران میگیرد. میلغزی از بین دستانم. در تنم ماسهها رسوب میکنند. بارانِ سینههایت وقتی تویِ صورتم میپاچد، غریق نجات توی ساحل غرق میشود. قایقها از گوشه چشمت عبور میکنند و همینکه به لبهایت میرسند واژگون میشوند. غرق شدن کارِ سختی نیست. فقط باید خیس شد و به گونههایت خیره نگاه کرد. تو خیس شدهای. خیس به آغوشم رسیدهای. شبیه نوزادی که با لبخند از رحمِ مادرش بیرون میلغزد.




+ عکاس؟



۰ نظر ۱۹ مرداد ۹۷ ، ۱۴:۴۵
کامل غلامی

کم آوردیم

تا کِی باید عذاب بکشیم؟ تا کِی باید دردامونو ببینی و با لبخندای مسخرهت بهمون بگی «صبر داشته باش». اونجا که گفتی بعدِ هر سختی آسونی هست، اصلا طاقتمونو دیده بودی؟ اصلا دیده بودی که نمیتونیم زیر سختیه دووم بیاریم؟ دیدیو هیچ کاری نکردی؟ به خودت قسم، ما کافر نیستیم. به قرآنی که فرستادی و توش هزار بار از حق گفتی، ما چیزی جز حقمون نمیخوایم. ما دشمن نیستیم. ما منافق نیستم. ما بیهمهچیز نیستیم. فقط خستهایم. فقط کم آوردیم توی این برزخ. که تو هم وقتی چشماتو باز کنی و خودت رو یه جوون 23سالهی داغونِ بیروحیهیِ بیآینده ببینی، خسته میشی. ما خستهایم خدا. کم آوردیم. دیگه دمِ عیساییِ پیامبرات گرم نیست. جواب نمیده. این نطفهیِ لامذهبِ نجس، دیگه زنده نمیشه. بیخودی مبعوث نکنشون. نجات دهندهای تو کار نیست. کرکره رو بده پایین خدا




+ عکاس؟



۵ نظر ۱۷ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۱۵
کامل غلامی


سوز

واسمون نقل و نبات که پخش نمیکردن. زندگی سخته بوده به هرحال. توی بعضی روزا دهنمون سرویس شده. همونجور که توی بعضی روزهای دیگهش عطرِ خوشی و خنده‌ش پیچیده لایِ گردنمون. اصلا بحثِ اعتراض و فحش و اینجور داستانا نیستا. چون دیگه توانِ اعتراض نمونده توی ماهیچههامون. انگیزهای نمونده واسه درست کردن. فقط اینارو میگیم تا گفته باشیم در کل. که بعد که دیدین نابود شدیم و داریم له میشیم نگین «عه! این که چیزیش نبود» داد و هوار زدنهامون نتیجه نداشت. که اگه داشت بیشتر از لیدرهایِ توی استادیوم آزادی داد و هوار زده بودیم. حنجره نمونده بود واسمون. ولی خب جوابگو نبود. این تخمِ لق اگه قرار بود به صدایِ حنجرههامون توجه کنه که اسمش نمیشد «زندگی»، میشد «مامان». خب به هرحال داره میگذره. اینکه سخت میگذره یا راحت دیگه به توانمون بستهست. بسته به اینه که چقد شل یا سفت بگیری. واسه ما که جفتش بوده. هرچند سختیه قلدرتر بود و پرزورتر. یهجورایی شبیه نمودار سینوسی هی بالا پایین میشد. ولی تهش تصمیم گرفت بخوابه روی زمین و اونقد بهمون سخت بگیره که له بشیم. که نابود بشیم. که سوزش حنجره‌هامونو شدیدتر کنه. حالا که دقت میکنم تازه میفهمم چرا توی دوران کنکور، از مثلثات متنفر بودم.




+ عکاس؟




۰ نظر ۱۷ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۳۳
کامل غلامی

داریم می‌میریم


دیدى چقد راحت بود؟ فقط اولش یکم درد داشت. عادت‌کردن رو می‌گم. زیر گوشمون خونده بودن وقتى یاد بگیرى عادت کنى همه چى بهتر میگذره. بهمون یاد داده بودن شلوغ که بکنى ضرر مىکنى. تهشم هیشکى نیست که بیادو طرفت رو بگیره. باید تنهایى درد بکشى توى انزواى خودت. زیرِ گوشمون خیلى آروم گفته‌بودن که «اعتراض نکن، تو یه میهنپرستِ غیرتى هستى. فریاد نزن، تو یه جوونِ قوى هستى که آیندهشو میتونه خیلى خوب بسازه.» با همینا خرمون کرده‌بودن. یه یادداشت نوشتهبودن و گذاشتهبودن توى جیبِ پیرهنِ تکتکمون. هر بار نگاش مىکردیم با حسى که مخلوطى از ترس و میهندوستى بود، از اعتراض و فریاد و شلوغ کارى دست مىکشیدیم. 
اما یادمون نبود بالاخره از یه جا نشتى مىده. حواسمون نبود آدما هم تا یه حدى توان دارن و یهو ممکنه آمپرشون بچسبه به سقف. اینارو کسى بهمون یاد نداده بود. بهمون یاد نداده بودن وقتى کسى حقمونو خورد چجورى جلوش وایسیم. بهمون یاد ندادهبودن یه کراواتى هم میتونه دزد باشه. یه قرآنخون هم میتونه فاسد باشه. کسى نبود بهمون یاد بده عادت نکنیم. کسى نبود یقهمونو سفت بچسبه و بگه «عادت کردن ینى مرگ. ینى فلاکت. ینى یه مرداب که هرچقدم آبِ تمیز توش بریزى تهش میگنده! » یادمون ندادن که کمکارى زرنگبازى نیست، حقخوریه! یادمون ندادن حقخورى تهش توى گلومون میمونه. یادمون ندادن گلو فقط واسه نشخوار کردن نیست و گاهى وقتا باید براى گرفتنِ حق به کارش انداخت. درسته ما خودمون هم نرفتیم سمتش تا درست یاد بگیریم ولى خب شرایطش هم مهیا نبود. میدونى؟ سخته که بخواى یه درخت رو روى یه زمینِ سنگى رشد بدى. نمیشه! حتى اگه اون درخت قوىترین درخت باشه. ما خیلی سعی کردیم قوی بمونیم ولی دیگه داریم کم میاریم. داریم میگندیم!


رایمون نوشت1 : دلار از 10هزارتومن گذشت.
رایمون نوشت2 :عکاس را نمیدانم.


۶ نظر ۰۷ مرداد ۹۷ ، ۱۷:۱۸
کامل غلامی


فوتبال 1

فوتبال 2


دو عکس بالا از عکس های بازیِ ایران - اسپانیا هستن. عشق و دوستی. چیزی که شاید فوتبال خیلی بهتر بتونه مارو بهش برسونه



فوتبال 3


این یکی از بازیکنایِ استرالیاست. که بعد از باخت توی یکی از بازی ها توسط فرزنداشس دلجویی میشه ^^



فوتبال 5


این «ام‌باپه» ست. کسیکه توى یکی از بازی های جام بهترین بازیکن زمین شد. ٢ تا گل زد و یه پنالتى گرفت. به دیوار اتاقش دقت کنین. به رویاهاش. به لبخندش. کم نیستن از این علیرضا بیرانوندها. ما چرا جزءشون نباشیم؟



۷ نظر ۲۵ تیر ۹۷ ، ۲۲:۳۶
کامل غلامی