۳۱ مطلب در مهر ۱۳۹۳ ثبت شده است

313. کار آسانی نیست : نان درآوردن و غم خوردن و عاشق بودن ...

  • کامل غلامی
  • چهارشنبه ۳۰ مهر ۹۳
  • ۱۲:۵۳
  • ۰ کامنت

شب که آرام تر از پلک ، تو را می بندم؛
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست . . .                                             | محمدعلی بهمنی




+ عنوان از مجتبی کاشانی


312.

  • کامل غلامی
  • سه شنبه ۲۹ مهر ۹۳
  • ۱۵:۵۲
  • ۰ کامنت

آرزوم این نیست خوب باشه دسپُختِ زنم
 یا تنهایی یه بانکو دستبُرد بزنم
 یا برم چهارتا شیشه الکل بخرم و
بخورم و نعشمو مَردم بِبَرن !                                                                  | شایع - دنبال من بیا


311.

  • کامل غلامی
  • سه شنبه ۲۹ مهر ۹۳
  • ۱۱:۵۳
  • ۰ کامنت

امروز صبح خبر دادن که قراره از اداره چند تا بازرس بیاد مدرسه مون. وقتی مدیر(پدر گرامی) این خبر رو شنید یکم هول شد. تلفن رو که قطع کرد، موقع رفتن سمت در پاش گیر کرد به میز و داشت میخورد زمین، که با دست کمد رو گرفت و خودش رو کنترل کرد. قاسم(خدماتی مدرسه) رو صدا زد و گفت "دارن از اداره میان قاسم! یکم اینجا رو مرتب کن. حیاطو جارو برن ... " به معلم ها هم گفت که حواسشون رو جمع کنن ! بعد از این خبر ، از مجتمع(مدرسه ما با دو تا مدرسه دیگه زیر نظر یه مجتمع اداره میشه) زنگ زدن و گفتن که برنامه ی درسیِ کلاس ها رو بفرستن اونجا ! حالا تا پارسال برنامه رو نمیخواستن ها. (خودم سریع به جواب رسیدم: از اداره دارن میان .. شوخی نیست که!) داشتیم با هول و هراس وسایل رو جمع میکردیم که دیدیم مدیر مجتمع با دو تا توپ چهل تیکه اومد ! حالا چرا الآن توپ آورده بود ؟! دو روز پیش بهش گفته بودیم توپ نداریم . فکر کنم امروز یادش اومد(دلیلشم که میدونید !) الآن که دارم اینا رو مینویسم ساعت 9:45 عه. قاسم داره میز رو دستمال میکشه. پدر سرِ کلاسه و منم رو صندلی نشستم ! همه چی هم آرومه ! منتظریم تا بازرسین بیان ! 

 + بازرسین اومدن و بعد از نیم ساعت رفتن. حالا تو دفتر با مدیر چه صحبتی کردند، خدا داند (انداختنمون بیرون ، گفتن خصوصی میخایم صحبت کنیم! )


310.

  • کامل غلامی
  • دوشنبه ۲۸ مهر ۹۳
  • ۱۳:۵۱
  • ۰ کامنت

شرطِ دادنِ دل، دل گرفتنه
 وگرنه
یکی بی دل میشه ...
یکی دو دل !


309.

  • کامل غلامی
  • يكشنبه ۲۷ مهر ۹۳
  • ۱۲:۲۷
  • ۰ کامنت

[حذف شد]


308.

  • کامل غلامی
  • شنبه ۲۶ مهر ۹۳
  • ۱۳:۳۵
  • ۰ کامنت

پــدر گـوش هایش سنگیـن شده ... مــادر هم
 پـدر معلــم است ... مــادر هم !



307.

  • کامل غلامی
  • جمعه ۲۵ مهر ۹۳
  • ۱۱:۱۳
  • ۰ کامنت

به نفعته با یه جغد هوشیار بخوابی، تا با یه آدم مست !


306.

  • کامل غلامی
  • پنجشنبه ۲۴ مهر ۹۳
  • ۱۷:۳۴
  • ۰ کامنت

به جهنم که پیر می شوی دیوانه !!
 چروک زیر چشمانت،
همانقدر زیباست که چینِ رویِ دامنت ...                             | نیکی فیروزکوهی




305.

  • کامل غلامی
  • پنجشنبه ۲۴ مهر ۹۳
  • ۰۶:۵۹
  • ۰ کامنت

داشتن فوتبال بازی میکردن. یکیشون پاش پیچ خورد و رفت بیرون نشست. هم تیمی هاش برگشتن گفتن اگه پات درد میکنه بیا برو دروازه وایسا ... یعنی اوج احساسات و همدردی رو من در این صحنه دیدم !


304.

  • کامل غلامی
  • سه شنبه ۲۲ مهر ۹۳
  • ۰۷:۴۵
  • ۰ کامنت

[حذف شد]