بحثِ مشکلات اخیر بلاگفا و اذیت کردناش شده بود توی اینستا که یکی از دوستای وبلاگی طی پیامی در دایرکت اعلام نمود، "کاش یه متنِ قشنگ بنویسی امشب، درباره ی نور و امید و پاییز و شباش."

واسه کسی که خودش امید زیادی برای ادامه ی کار نداره و حتی مسیرِ قطعیِ زندگیش هنوز مشخص نیست و بین سه تا انتخاب بدجور گیر کرده، نوشتن در این موردها خیلی سخته. خیلی سخت و شاید نشدنی. من توی این سه سالی که وارد دانشگاه شدم همیشه سعی کردم برم دنبال علاقه م و با تمومِ زور و تلاشم اون علاقه رو به ثمر بنشونم. ولی خب نشده. اونجور که خودم احساس رضایت داشته باشم نشده. وقتی میخوام ادبیات رو قوی ادامه بدم، درسهای دانشگاه و بیمارستان پاپیچم میشن و نمیذارن تموم زورمو بذارم پای ادبیات. وقتی میخوام برای دانشگاه و درسام وقت بذارم، شعرها و داستانا توی مغزم رژه میرن و تصویرشون حک میشه روی جزوه و کتابام. وقتی هم که دارم برای روانشناسی و مشاوره تلاش میکنم، اون دوتا موضوع با همدیگه یورش میارن و با یه تکل از پشت میزنن ساقط میکنن هر چیِ مشاوره و روانشناسی و کنکورو.

نمیدونم. واقعا نمیدونم تهِ این داستان چجوری قراره تموم بشه. ولی من تمومِ زورمو میزنم. من دارم واسه هر سه شون وقت و انرژی میذارم پس نمیتونن ازم دور بشن و بهم توجه نکنن. من از هر سه شون نتیجه میخوام. من میخوام سه تا هندونه رو با هم بردارم. هر سه رو هم سالم و محکم و توی زمان خودش به مقصد برسونم. من امیدوارم به ادامه ی راه. من نور رو میبینم توی این شبای سردِ پاییزی. من یا راهو پیدا میکنم یا یه راه میسازم. حتی اگه اون راهه، خاکی باشه. گرد و خاکای پشتم نمیتونن جلویِ دیدنِ هدفِ جلو روم رو بگیرن. میرم واسه برداشتن سه تا هندونه توی یه جاده ی خاکی.