تمام کودکیم با تو گذشت. تو بزرگ شدی ... درس خواندی و کنکوری دادی. زمانی دانشجو بودی و سر تمام دانشجو ها و اساتید همان بلایی را آوردی که در دوران کودکی بر سر من آمد. ازدواج کردی و حالا به دنبال رنگ مناسب برای سیسمونی دخترت میگردی ... و من هنوز همان پسر بچه ی شش ساله ام که پابه پایت نشست و تماشایت کرد و تماشایت کرد و تماشایت کرد ... و آنقدر تماشایت کرد تا گُل های روی پیراهنت پژمرد ، همان گل هایی که زمانی من آبیاریشان میکردم.