آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون

و خدا برای هیچ کاری
با ما مشورت نخواهد کرد ...

بایگانی

۱۴۰ مطلب با موضوع «هشتگ کامل غلامی | یادداشت» ثبت شده است

علیرضا قربانی می‌خوند «عشق اگر عشق است، آسان ندارد» داریم بهش فکر می‌کنیم. شاید عشق اومده که ماها رو قوی کنه. شاید اگه آسون بگیره قوی نشیم. مثلِ استادِ تربیت‌بدنی‌مون توی دانشگاه. که یه مقاله‌ی مسخره‌ی فیزیولوژی دادیم بهش و بهمون بیست داد. آسون گرفت. مام خوشحال شدیم. نمی‌دونستیم باعث میشه ضعیف شیم. نمی‌دونستیم اون کار خوشحالی نداره. گمونم باید حداقل اونقدر عُرضه داشته باشیم که ضعیف نمونیم. حتی اگه قراره سختی بکشیم.

۲۰ آبان ۹۸ ، ۱۳:۰۶
کامل غلامی

 

‌وقتی مادرم - یا هر زنِ دیگری اصلن - در مورد بچه‌دار شدن و زایمانش صحبت می‌کند، احساس می‌کنم چه اتفاق لذت‌بخش و خوبی است. گمان می‌کنم اینکه بتوانی مولدِ کسی شبیه خودت باشی قدرت عجیبی می‌خواهد. اینکه حاملِ انسانی باشی که چند سال بعد قرار است مهندس بشود، دکتر بشود و حتی رانندگی کند و قسط‌های خانه‌ی اجاره‌ای‌اش را بپردازد اگر عجیب نباشد، لااقل جذاب و هیجان‌انگیز است. اما گاهی وقت‌ها به شکل دیگری به این قضیه نگاه می‌کنم‌. حتی اگر مادر شدن مقدس باشد؛ اما آیا تماما لذت‌بخش است؟ آیا حملِ چند کیلو روی شکم در مدتی چند ماهه می‌تواند لذت خاصی داشته باشد؟ آیا فشارِ عجیب برای خروج نوزاد یا خوردنِ سوزنی تو خالی و چند سانتی به نخاع و بیحسیِ بعد از آن و خالی شدنِ یکباره‌ی رحم، و تهوع و استفراغ و ضعف و تنگیِ نفسِ متعاقبش دردناک نیست؟ آیا شنیدنِ چندباره‌ی صدای ونگ‌زدن‌های بچه‌ای که نمی‌گوید دردش چیست و چه می‌خواهد، می‌تواند لذت بخش باشد؟ چرا مادر بودن نمی‌تواند باعث شود که به خود اجازه بدهیم نسبت به رفتارهای چندش‌آور فرزندمان احساسات منفی داشته باشیم؟ آیا کودکی چند سانتی که در لایه‌ای از خون و مایع آمنیون غوطه‌ور است و یک بندِ محکمِ گوشتی به نافش وصل شده واقعا می‌تواند دوست‌داشتنی باشد؟ آیا تقدس می‌تواند کاری کند که چیزی عذاب‌آور نباشد؟ چرا سعی می‌کنیم از بدی‌های مادر شدن نگوییم؟ فقط چون مقدس است؟ اصلن آیا واقعا مادر شدن امری مقدس است؟!

 

 

۵ نظر ۱۸ مرداد ۹۸ ، ۱۵:۴۱
کامل غلامی


از وقتی که پست دادن‌هامون توی برجک تموم شد و تقسیم شدیم و به لطفِ رشته‌ی دانشگاهیمون، بهداریِ پادگان رو زدن پشتِ قباله‌مون یه ماهی می‌گذره. بهداری جای خوبیه. ینی در بیابان لنگه کفش هم نعمت است به هر حال. می‌دونین که چی میگم؟ یکی از بهترین فایده‌های اینجا اینه که همه بهت وابسته‌ن! از سرداری که دماغش فین‌فین میکنه و باید چارتا آمپول و سرم بخوره تا برگرده به حالتِ قبل و به بقیه زور بگه تا سربازی که غیبت کرده و به زور رفته از یه ننه مرده‌ای گواهیِ استعلاجی گرفته و افتاده به پات تا دکتر استعلاجی‌شو تایید کنه. از آشپزهایی که بیمه بهشون تعلق نمی‌گیره و مجبورن دارو رو آزاد بخرن ولی وقتی با سربازهای اینجا اوکی باشن میشه از چار ورق قرصِ ناپدید شده صرف‌نظر کرد! از اون حاج‌آقایی که تسبیح‌ش رو بیسوچاری توی دستش می‌چرخونه و چون اعتقاد داره «ثواب داره» یه ماه در میون میاد حجامت تا سرباز نشده‌هایی که می‌خوان به هر ضرب و زوری گواهیِ معافیت از خدمت بگیرن. از همه‌و همه‌ی اینا. و جالبیش اینه که بچه‌های اینجا تقریبا به هیشکی وابسته نیستن. تهش شاید آخرِ خدمت به نیروی انسانی وابسته باشن. که اونم باید بیان تا اضاف‌خدمت‌هاشونو ببخشن و گیروگوری توی پرونده‌شون بود برطرف کنن.

دیشب رفتیم آشپزخونه. با حسن. که از قدیمی‌هاست و ۴-۵ ماه دیگه میره از اینجا. رفتیم و نشستیم روی میزِ سالن غذاخوریِ آشپزخونه و گرم صحبت شدیم با آشپزها. همه‌مون سفید پوشیده بودیم. ما روپوش به اقتضای «بهداری بودنمون» و اونا پیرهن و شلوار و چکمه‌ی سفید واس خاطرِ «آشپز بودنشون». دیگ‌های بزرگِ پخت برنج رو که می‌دیدم توی مغزم دنبالِ یه جایی می‌گشتم که بتونم اینجا رو باهاش مقایسه کنم. اما چیزی پیدا نمی‌کردم. تا حالا جایی نبوده که ۷-۸ تا دیگِ بزرگ داشته باشه که با لوله‌های قطوری به مخزنِ آبِ جوش وصلن و توی کمتر از یک‌ساعت و نیم کل برنج رو دم میارن. ینی من تاحالا ندیده بودم.
یادم رفته بود که واسه چی اومده بودیم. اما حسن خوب یادش بود: بردنِ غنیمت! گفته بودم که. یکی از موهبت‌های بهداری‌عه! چند ورق قرص و مواد ضدعفونی کننده در عوضِ هندونه و پنیر و روغن و تخم‌مرغ. گمونم مبادله‌ی منطقی‌عی بوده باشه! به عدالت و انصاف و اینجور چیزها معتقدیم‌ها. ولی خب آدم بعضی وقتا وارد جریانی میشه که مجبوره همه چیو به دایی‌جانش بگیره! مام فعلا توی این مرحله‌ایم. غنیمت‌ها رو برداشتیم و برگشتیم بلوکِ خودمون. امشب بهمون ماکارونی دادن. ماکارونی که چه عرض کنم. خمیرِ سویا بود! گمونم تخم‌مرغ‌ها باید زودتر از چیزی که فکر می‌کردیم مورد استفاده قرار بگیره! حالا که دقیق‌تر میشم می‌بینم واقعا می‌ارزید. چارتا ورق سیتریزین و لوراتادین، به جایِ شامِ چارشنبه‌شبمون. یه مبادله‌ی کاملا عادلانه!


۴ نظر ۰۸ خرداد ۹۸ ، ۲۲:۱۵
کامل غلامی

 

روی فرشِ کثیفِ آسایشگاه نشسته‌ام و لیست کلینیک‌هایی که آگهی استخدام زده‌اند روبه‌رویم است. محمد اصفهانی توی گوشم می‌خواند و کانال‌های خبری از آهنگ ساسی‌مانکن می‌گویند. آن‌ورِ گوشی خانمی با صدایِ دست‌کاری شده - که واضحا تلاش می‌کند سکسی باشد - می‌گوید که همکار آقا نمی‌خواهیم. چند تای دیگر هم همین حرف را می‌زنند با این تفاوت که این آخری هیچ تلاشی برای سکسی شدنِ صدایش نمی‌کند. تصویرِ دخترانِ سورمه‌ای پوشی که با آهنگِ «جنتلمن» بالا و پایین می‌روند و می‌رقصند پررنگ‌تر از شماره تلفن‌های کلینیک توی مغزم ثبت می‌شود. پیدا کردنِ کار آنهم در جوِ غبار آلود تهران، سخت‌تر از روزه‌خوریِ قایمکی‌ست. بسته‌ی شیر و کیک را از توی یخچال بیرون می‌آورم و با یک معذرت‌خواهیِ کوتاه و ظاهری از بچه‌های آسایشگاه که روزه‌اند، چند ساعت زودتر افطار می‌کنم! آسایشگاهِ ۴ نفره از آسایشگاه ۲۰وخورده‌ای نفره دلگیرتر است. این را بعد از گذشت یک هفته تازه فهمیده‌ام. آن بیرون، مرد بودنمان گرچه باعثِ رسیدن به کلینیک و درمانگاه و بیمارستان نمی‌شود ولی این داخل ما حافظ مرزهای کشور شده‌ایم و مثلن زینت مملکت هستیم. نمی‌دانم چطور می‌شود. نمی‌دانم چرا درد را نمی‌شود نشان داد. شاید باید ما هم بیخیال باشیم و مانتوی سورمه‌ای به تن کنیم و جلوی دوربین برقصیم تا توی پیجِ ۲ میلیونی ساسی‌مانکن نشانمان دهند .‌.
 
 
 
۵ نظر ۱۹ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۲:۰۷
کامل غلامی

 

 

می‌خواستم از معلم‌ها بگم. بعد دیدم خب اینهمه ازشون گفتن و هی پلاکارد بالا گرفتن از حقوقِ نداشته‌شون و انگیزه‌ی پرپر شده‌شون و صدای خفه‌شده‌شون. تهش هم هیچی به هیچی. ینی یه درجه هم زاویه‌ی مسخره‌ی نامساعدِ وضعشون اصلاح نشد که نشد. حالا هی بیان سنوات و بیمه طلایی و کوفت و زهرِ مار ببندن به نافِ معلم‌ها. درست میشه مگه؟
می‌دونم! می‌دونم که اولین نکته‌ای که میشه در خصوص یه معلم توی این مملکت گفت [احتمالا] اینه که حقیقتن اونی نیستن که باید باشن. اومدن که یسری سر فصل بگن و برن‌. نه درس زندگی بلدن که یاد بدن و نه دلسوزیِ شدید و قابل لمسی دارن که بخوان در قبال دانش‌آموزاشون داشته باشن. سیاه‌نمایی نیست‌ها. اینو منی دارم می‌گم که بابام معلمه. مامانم معلم. دوتا از خاله‌هام. یکی از شوهرخاله‌هام. یکی از عمه‌هام. دوسه تا از شوهرعمه‌هام. یکی از دخترعموهام و چندتایی که گمونم آمارشون دستم نیست الان. نصف فامیل معلمن ولی واقعیتی که هست اینه که تلخ شده این حرفه. سخت شده. در مورد حقوق و مسائل مالیش صحبتی نمی‌کنم چون واضحن مشخصه وضع. اما سطح ارزش‌گذاریِ اجتماعیِ معلم‌ها توی این مدت هم شدیدن افت کرده. وقتی که دانش‌آموز روی معلم دست بلند می‌کنه و حتی معلم نمی‌تونه از روی دلسوزی سرِ دانش‌آموزش داد بزنه، تبدیل میشیم به ملتی که مدرسه‌های غیرانتفاعی‌ش شلوغ‌تر از دولتی‌هایِ عادی‌ان. اونایی هم که توی عادیه موندن پولِ غیرانتفاعی‌عه رو نداشتن، وگرنه تاحالا بارو بسته بودن. بحث کنکور و کتابای کمک‌آموزشی و کلاس‌های فوق‌العاده‌ی میلیونی و روزی ۱۰ ساعت درس خوندن و این مسخره‌های هر سال بیشتر شونده هم صحبتیه که مجال شدیدن زیادی می‌خواد واسه نطق.
تهش نتیجه‌ی خاصی نمی‌خوام بگیرم از این حرفا. که حتی اگه نتیجه هم بگیرم توی عمل تغییرِ محسوسی نخواهیم دید. همونجور که توی این ۲۰وچند سالی که عمر گرفتم تغییری ندیدم توی وضع مامان و بابا.
تنهای چیزی که می‌دونم اینه که، مملکتی که توش معلم به فکرِ شیفتِ اضافه و کار کردن با ماشین و مشاور املاک و باغ و مزرعه‌ست، نمی‌تونه به جایی برسه. نمی‌تونه دانش‌آموزِ خلاق پرورش بده. نمی‌تونه جاش وسطِ بهشت باشه!
 
 
 
۱۲ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۳:۰۱
کامل غلامی

 

شاید دیده و شنیده باشید که برخی محصولات، برخی انسان‌ها و برخی برنامه‌ها یکدفعه و در نتیجه‌ی یک تبلیغِ همه‌گیر تبدیل به یک کالا یا شخص یا برنامه‌ی بسیار معروف و مشهور می‌شوند و در مقابلِ سایر رقیبان تقریبا یک سروگردن بالاتر قرار می‌گیرند، درحالیکه شاید از نگاه تخصصی و ریزتر، مستحق چنین جایگاهی نباشند.
طبقِ نظرِ آدورنو (فیلسوف آلمانی) «در روند ایجاد شهرت و برندسازی ما با پدیده‌هایی مواجهیم که حتی ممکن است غیراخلاقی باشند.» مثلا اخبارِ دروغین در خصوص رسوایی‌ها، روابط خصوصی و شخصی، توقیف شدنِ یک اثر و .. این دست‌کاری‌ها می‌توانند همان کاری را با هر محصول و شخص و برنامه‌ای بکنند که [مثلا] با صابونِ گلنار کردند! ایجاد فضایی متفاوت و در بعضی موارد غیرطبیعی و مضحک که باعثِ تقاضایی کاذب و غیرضروری - حتی مشکل‌ساز - می‌شود. حال تصور کنید که شهرت‌های اینچنینی در خصوص هنرمندی جوان، یا یک نویسنده و یا .. رخ بدهد. کیم کارداشیان در نتیجه‌ی لو رفتنِ فیلم خصوصی‌اش معروف شد‌. جاستین بیبر در یوتیوب خود را عرضه و هوادار جمع کرد. و هزاران نفرِ دیگر مثلِ بدلِ ایرانیِ مسی که حتی با چند کیلو اضافه وزن هم اعتماد به نفسی شدید دارد تا در نیوکمپ حاضر شود و با مردم عکسِ یادگاری بگیرد!
چاپلین می‌گفت «شهرت بلایی‌ست که اگر در بیست سالگی بر سر کسی بیاید تا آخر عمر او را فلج خواهدکرد.»
و همین می‌شود که می‌بینیم در جامعه‌ی مشهورهایِ مجازی‌مان - یا به قولی سلبریتی‌ها - تناقض رفتاری و فکری مسخره‌ای در جریان است که شبیهِ بیدِ ناتوانی در حالِ اینور و آن‌ور شدنند! تناقضی که «طبلِ توخالی بودن»شان را واضحا فریاد می‌زند. سلبریتی‌های ما می‌خواهند هم ادای هنرمندان و میلیونرهای آن‌ورِ آبی را در بیاورند و هم شبیهِ مردم کوچه و بازار، توی پیاده‌روها کباب مگسی بخورند.
ما مخاطبان هستیم که در بروزِ قارچ‌گونه‌ی این مشهورشدن‌ها سهم بزرگی داریم. و همین که می‌بینیم هیچکس از این دوگانگی تعجب نمی‌کند و عکس‌العملی نشان نمی‌دهد شاید به معنای پذیرش این رفتار است. جامعه خود را مبتلا به این بیماری می‌داند و توانش را ندارد تا خودش را از آن پاک کند. شاید هم نمی‌خواهد!
البته باید اذعان داشت که هیچ فیلتری، قدرتمندتر و دقیق‌تر از «زمان» نیست. کافی‌ست اجازه دهیم تا زمان کارِ خودش را بکند. آن‌وقت است که می‌توانیم از «بودن» دقیق‌تر حرف بزنیم.
 
 
۰۸ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۹:۵۲
کامل غلامی

 

قبلِ اینکه چشمامونو ببندیم متوجه می‌شیم استکان آخریِ چای پر‌رنگمون کار خودشو کرده. خوابمون نمی‌بره. سرفه‌های خشکِ یادگاری از آسایشگاه سهمیه‌های روزانه‌شونو دقیق‌تر حساب می‌کنن. شدن شبیه این تاجرای بازار بزرگ که می‌ترسن ضرر کنن. می‌ترسن جنساشون فروش نره. می‌ترسن جنساشون ارزون فروش بره حتی. خودمونو با بازی‌های تلگرامی مشغول می‌کنیم تا زمان بگذره و مغزمون خسته شه. بلژیک چهارمین گل رو هم به بلاروس زده. تخمه‌هایِ نم‌گرفته‌ی رویِ میز هنوز بهترین انتخاب برای گذرونِ این زمانِ مادرمرده‌ن. زیرنویسِ تلویزیون رو که می‌بینیم جوری توی فیلم و سریال گذاشتن عجله دارن که کسی ندونه فک می‌کنه گلدن‌گلوب گذاشتن اصلن. از اینکه هی دارن به شکممون فیلم و سریال‌های آبکی می‌بندن حالمون بد می‌شه. هرچند همیشه گفتیم و ملتفتیم که کلِ زندگی‌مون شده فیلم و سریال. با سکانس‌های مسخره‌ی آبکی. گفتیم آب، یادِ گلستان افتادیم. یادِ لرستان، شیراز، جنوب، غرب، شمال. چه کابوسی بود پسر! چه کابوسی هست. هنوز تموم نشده حتی‌. با خودمون فکر می‌کنیم این خاک چجوری می‌خواد اینهمه آبو پس بده؟ چجوری می‌خواد قبول کنه چنین مکافاتیو اصلن؟ چشمامونو می‌بندیم و زور می‌زنیم که بخوابیم. انگار رویِ نیم‌متر آب دراز کشیده باشیم. تنمون نم‌گرفته. بلاروس توی ضدحمله پنجمین گل رو هم می‌خوره. گزارشگر میگه اونا بی‌گدار به «آب» زدن.
 
 
۰۷ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۳:۰۵
کامل غلامی
 
کارِ گروهی بلد نیستیم. این را خیلی شنیدم‌ام. و حقیقتا هم چیزی‌ست که نمی‌شود کتمانش کرد. در مدارسمان، دانش‌آموزان با وجودیکه سعی می‌کنند با گفتنِ «ما» به جایِ «من» غریزه‌ی اجتماعی‌شدن‌شان را قوت ببخشند اما مدرسه هی هربار این غریزه را نادیده می‌گیرد. مثلا اگر دو تا دانش‌آموز سوالی را با هم و با مشورت جواب بدهند، از سوی معلم تشویق نمی‌شوند که هیچ، بلکه با برچسبِ تقلب آن‌ها را مستحقِ تنبیه می‌دانند. مثلا به تصویری از دانش‌آموزان دقت کنید که کیف‌هاشان را بین هم قرار می‌دهند تا بیش از همیشه غریبه باشند. یا وقتی که توی حیاطِ مدرسه تعدادی از دانش‌آموزان دورِ هم جمع می‌شوند و بلندگو با پرخاش اعلام می‌کند که «اونجا چه خبره؟ معرکه گرفتین؟!» انگار حکومت نظامی‌ست!
هنگامی که در چنین گروه‌ها و اجتماعاتِ رسمی‌ای نتوان اتحاد و کار گروهی را تمرین کرد، درجایی دیگر این قضیه اجرایی می‌شود. نمی‌دانم که می‌دانید یا نه. تبهکاران در انجام کارهای گروهی موفق‌ترند!
 
 
 
۰۲ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۳:۵۴
کامل غلامی
 
سوارِ بی‌آر‌تی که شدم هی با خودم کلنجار می‌رفتم و ساعت را نگاه می‌کردم که یک موقع دیر نشود. بعضی مسافرها بیشتر از من عجله داشتند و با فریادِ «آقا حرکت کن دیگه!»هایشان این موضوع را ابراز می‌کردند. هرچند پسری که کنارم نشسته بود و قرار بود ایستگاهِ منتهی به بانکِ شهر را بهم نشان بدهد خیلی بیخیال‌تر از این‌حرف‌ها بود. توی اینستاگرام کلیپ‌های رپِ بهزاد لیتو و رفیقانش را نگاه می‌کرد. کله‌ام توی گوشی‌اش نبود. صدایِ بلندی که از سمتش می‌آمد این را بهم می‌فهماند. کارمندِ بانک شهر نصیبی بهمان نرسانده بود و باید مسیرِ تقریبا طولانیِ بازگشت را با فحش به آنان‌که نمی‌گذاشتند کتابِ بیشتری بخرم ادامه می‌دادم. البته زمختیِ پوتین و کلفتیِ اورکتِ نظامی به اندازه‌ی کافی جا برای فحش دادن به پادگان و فرمانده‌ی زبان‌نفهمش گذاشته بود که اصلن چیزی به کارمندِ بانک و راننده‌ی بی‌آرتی و آدامس‌فروشِ سمجِ توی ایستگاه نمی‌رسید.
خودم را زدم به بیخیالی. کاری که توی این چند ماه خیلی خوب از پسش برآمده بودم. رفتم سوپرمارکت و برای خودم آبمیوه‌ی موگو موگو خریدم. آدامسِ تریدنت جویدم و درحالیکه اصلا دوست نداشتم ریختِ دژبان را ببینم، به پادگان برگشتم.
حالا روی تختِ سفت و کثیف خود دراز کشیده‌ام و درحالیکه توی ذهنم یک «گورِ بابایِ همه‌شون»ِ خاصی قدم می‌زند، می‌خواهم بخوابم.
 
 
۰۲ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۳:۳۴
کامل غلامی
 
تمامِ زورم را زده بودم به موقع به پادگان برسم. آدم‌حسابی‌ها می‌گویند جمعه برای اهل خانه است. شاید آدم‌حسابی نبودم که ساعت ۵ صبحِ جمعه توی بارانِ شدیدِ تهرانِ کم‌باران به صندلی‌های اتوبوس‌واحد پناه آورده بودم. شاید هم مجبور بودم. خواب و بیدار نفهمیدم چطور تا ایستگاه مترو رسیدم. اما وقتی با کرکره‌یِ کشیده‌ی‌ مترو مواجه شدم دوباره یادم افتاد که جمعه برای آدم حسابی‌‌ها برای اهلِ خانه است. شاید نگهبان مترو آدم‌حسابی بود. اورکتِ نظامی‌ام خیس خیس شده بود و بویی شبیه انباریِ نم‌دارِ خانه‌ی مادربزرگ می‌داد. از ترسِ دژبانی و اضاف خوردن گوشی‌ام را با خودم نبرده بودم. حوصله‌ام داشت سر می‌رفت.مجبور شدم به آدم‌های توی ایستگاه نگاه بیندازم. یک‌سومِ جمعیتِ منتظر، سرباز بودند. با لباس‌های پلنگیِ رنگ‌ووارنگ. با موهای کوتاه شده‌ی عموما شوره‌دار. با صورت‌هایِ سوخته‌ی آرایش نکرده. با ساکِ همیشه رویِ کولشان. وقتی‌ آن‌ها را می‌دیدم آرامشم بیشتر می‌شد. هم‌جنسم بودند. هم‌سنم بودند و شاید هم‌دردم. هی همه‌اش ساعتم را نگاه و توی ذهنم حساب و کتاب می‌کردم که ببینم چه ساعتی به پادگان می‌رسم. آیا تاخیر می‌خورم و بعد همین تاخیر خوردن‌ها تهش باعث بدبین شدنِ فرمانده‌ی دژبانی می‌شود و بیشتر و سخت‌تر کوله‌ام را می‌گردد؟ نمی‌دانم از چه می‌ترسیدم. نه گوشی با خودم داشتم و نه سیگار. اما از اینکه بخواهند کوله‌ام را بازرسی کنند می‌ترسیدم. برایم توهینِ بزرگی بود. انگار بیایند روبه‌رویت بایستند و بگویند «تو هنوز نمی‌دونی چی باید حمل کنی و چی نه. اینجا بهت یاد می‌دیم!» 
از خط واحد و مترو و تاکسی‌هایی که تلاش می‌کردند هرجور شده هزار تومان بیشتر ازم بگیرند گذر کردم و رسیدم به دژبانی. دفترچه‌ام را دادم و منتظر ماندم تا بازرسی بدنی شوم. پاسبخش دژبانی گفت «برو. حال ندارم»! این برای اولین بار بود که متهم به سیگار جابه‌جا کردن نمی‌شدم! در هفته‌ای که فرمانده به خاطرِ ماموریت، توی پادگان نبود و آرامش عجیبی بین بچه‌ها وجود داشت، این یکی حقیقتا عجیب چسبید. شاید همیشه هم جمعه نباید برای اهلِ خانه باشد.
 
 
 
۳۰ فروردين ۹۸ ، ۲۲:۳۱
کامل غلامی