آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون

و خدا برای هیچ کاری
با ما مشورت نخواهد کرد ...

بایگانی

۱۴۰ مطلب با موضوع «هشتگ کامل غلامی | یادداشت» ثبت شده است

راستشو بخوای همیشه فکر می‌کردم یه دوست‌دختر با سینه‌های بزرگ گیرم میاد. ینی توی خیالاتم این فکرو همیشه داشتم. به هیچ‌چیزش فکر نمی‌کردم جز سینه‌هاش. من آدمِ شهوت‌رانی نیستم. شایدم باشم. اصلن اونی که میگه نیست، هست. پس منم هستم! چی؟ دوست‌دختر قبلی‌م؟ نه! نه! اون سینه‌های بزرگی نداشت. منم زیاد دوستش نداشتم. واسه همین حرف اول اسمشو روی هیچ جای بدنم خالکوبی نکردم. ولی ایندفعه می‌خوام اینکارو بکنم. واسه دوست‌دختر جدیدم که عاشقِ حیوونای خونگی نباشه و بلد باشه سیگار رو بده توی ریه‌هاش و گیاهخوار باشه و سینه‌های بزرگی داشته باشه. چی؟ من گیاهخوارم؟ نه! من هیچوقت گیاهخوار نبودم. ولی دوست دارم اون گیاهخوار باشه تا تیکه‌های مرغ و گوشتِ توی غذاش رو من بخورم. اینا چیه که دارم بهتون می‌گم؟ شماها اینجا چی میخواین؟ این کیه که داره جای من حرف می‌زنه؟ دیوونه شدم؟ نمی‌دونم. راستشو بخوای همیشه فکر می‌کردم دیونه بودن بهتره. آره. کاش دیوونه شده باشم. یه دیوونه که دوس‌دخترش سینه‌های بزرگی داره.

۰۸ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۴:۰۸
کامل غلامی

 

 

همیشه از یه حدی که بگذره قضیه برعکس میشه. از یه حدی که مهربون بشی ممکنه دشمنات زیاد شن. از یه حدی که بیخیال شی همه چی روال‌تر میشه. اون «حد» مهمه. باید ازش گذشت. وقتی توی ماشین نشستی و سریع می‌ری انگاری همه چیزای اطرافت دارن به سرعت ازت عبوی می‌کنن؛ اما وقتی خیلی سریع‌تر می‌ری - ینی از حد می‌گذری - و سرعتت خیلی بیشتر میشه همه چیزای دیگه آروم میشن. سکون پیدا می‌کنن. انگار یه گوش نشسته باشی. همیشه همینطوره. می‌گیری چی می‌گم؟ حد مهمه. اون حد رو پیدا کن.

 

 

۶ نظر ۱۴ فروردين ۹۹ ، ۱۵:۲۷
کامل غلامی

 

من یه آدمم. واقعیِ واقعی. نه فیلمم نه عروسک. یه آدمِ واقعی‌ام. بابت همه‌ی حرف‌های بدی که می‌زنی ناراحت می‌شم. اگه بازوم رو زیادی فشار بدی دردم می‌گیره. بهم بی‌محلی کنی غصه‌م می‌شه. منو بزنی گریه می‌کنم. من یه آدمم. اگه منو بکُشی واقعن کشته می‌شم. به چشمام نگاه کن. هم‌رنگِ خورشیده. موقعِ غروب. غروبِ یک روزِ تعطیل. نارنجیه؛ مثلِ یه پرتقالِ خونیِ پرآب. دستام رو ببین. شبیهِ بالِ نهنگه. یه نهنگِ غمگین که وقتی گریه می‌کنه دریا بزرگ‌تر می‌شه. ببین لب‌هام رو. مزه‌ی چوب می‌دن. مزه‌ی براده‌های چوب که تو شیشه‌ی مربای آلبالو ریخته باشنش. چوبِ یه درختِ قدیمی وسطِ جنگلای آفریقا. من یه آدمم. یه آدمِ واقعی. اگه منو بکشی کشته می‌شم. با همه‌ی خورشیدها و پرتقال‌ها و نهنگ‌ها و دریاها و چوب‌ها و جنگل‌هایی که تومه کشته می‌شم. واقعیِ واقعی

 

 

۴ نظر ۱۱ فروردين ۹۹ ، ۲۳:۵۷
کامل غلامی

 

آدم که حتمن نباید بره دریا تا غرق شه. حتمن که نباید وسط حجم عمیقی از آب دریا باشه که احساسِ خفگی کنه. گاهی وقتا آدم وسط موزاییک نیم‌متری هم غرق میشه. توو برگ‌های یه کتابِ چند صفحه‌ای هم حس خفگی بهش دست میده. میونِ چندتا عکسِ رنگی توی گالری. میونِ آهنگِ خوشِ اون‌روزها. توی گردنبندِ طرحِ عقرب. حتی وسطِ پاستایِ خوشرنگِ کافه‌ی میدون شهرداری. می‌دونی که چی می‌گم؟ گاهی وقتا خاطره‌ها خیلی عمیق‌تر از آب‌هایِ توی دریان. راحت‌تر خفه‌ت می‌کنن.

 

۰۸ فروردين ۹۹ ، ۱۹:۵۸
کامل غلامی

وقتی بزرگ‌تر می‌شدم حس خوبی داشتم. اینکه هی روی صورتم موهای کم‌پشت و نرمی شروع می‌کردند به رشد کردن و نشان می‌دادند قاطیِ آدم‌بزرگ‌ها شده‌ام، حسِ شکست‌های بچگانه‌ی دبیرستان از ذهنم پاک می‌شد. نمی‌دانستم این «آینده» که باید می‌آمد و در نتیجه‌اش من را بزرگ می‌کرد، قرار است چطور باشد. خبر نداشتم در ازایِ پیوستن به آدم‌بزرگ‌ها باید چه چیزهایی از دست می‌دادم و چه چیزهایی به دست می‌آوردم. راستش، آن موقع‌ها اصلن برایم مهم نبود این چیزها. دوست داشتم حتی اگر شده غم و غصه‌های بزرگسالی را تحمل کنم تا از نهال بودن فاصله بگیرم و درختی شوم که میوه بدهد. یا سایه داشته باشد. مفید باشد به هر حال. فکر می‌کردم غم‌ها دوره‌ی مشخصی دارند و می‌آیند و اذیت می‌کنند و می‌روند بالاخره. هیچ چیز ماندگار نیست. حتی اندوه. اما اشتباه می‌کردم. حواسم نبود که بعضی چیزها حتی اگر بروند هم، ردی از خود برجای می‌گذارند. یادم نبود که وقتی درختی آسیبی می‌بیند و یا رویش ضربه‌ای زده می‌شود و یا وقتی با چاقویی بر بدنش خط می‌اندازند (حتی اگر یادگارهای خوب خوب نوشته باشند) هیچگاه آن رد از بین نمی‌رود. درخت بزرگ می‌شود، رشد می‌کند و دوباره برگ و میوه می‌دهد، اما آن ضربه هیچوقت از تنش پاک نمی‌شود. باهاش رشد می‌کند، بزرگ می‌شود و تا آخر عمر نشانی از آن باقی می‌ماند. غم‌ها مثلِ شراب نیستند. آن‌ها با گذشت زمان بهتر نمی‌شوند. بزرگ‌تر می‌شوند و نامردتر.

 

 

۲ نظر ۲۵ بهمن ۹۸ ، ۱۸:۵۵
کامل غلامی

سلام ریحانه! دیروز رفته بودم عزاداری. عزای همان‌ها که در هواپیما بودند. البته بعضی‌ها می‌گفتند ما داریم شلوغ می‌کنیم و این نامش تجمع و تظاهرات است؛ نه عزاداری. ولی باور کن ما هیچ چیز را نشکستیم و هیچ جایی را آتش نزدیم. حاضرم قسم بخورم. ولی از بیسیمِ یکی که کلاه حفاظتی روی سرش بود و هیکل بزرگی داشت شنیدم که می‌گفتند «اونجا رو پاکسازی کنید.» ریحانه مگر ما لجنیم که پاکسازی‌مان کنند؟! مگر کثافتیم؟ اصلن پاکسازی از چه؟ با چه؟ باتوم؟ نمی‌دانم ریحانه. از وقتی رفته‌ای دیگر از این جمع شدن‌ها و شعار دادن‌ها نمی‌ترسم. دیگر از آن باتوم به دست‌هایی که بلندبلند حرف می‌زنند و هیکلشان بزرگ‌تر از حالت استاندارد است نمی‌ترسم. دیگر از اینکه من را بیندازند توی ون‌های مشکی رنگ و بهم دستبند پلاستیکی بزنند نمی‌ترسم. از هیچ‌چی نمی‌ترسم. از وقتی رفته‌ای دیگر از هیچ‌چی نمی‌ترسم ریحانه. البته من هنوز هم که هنوز است از خشونت بدم می‌آید. آنجا هم حرف خشنی نزدم و کارِ خشونت‌باری نکردم. ولی خب باز هم جمع‌مان را متفرق کردند ریحانه. دیگر باید چه می‌کردیم تا کاری به کارمان نداشته باشند؟ خسته شده‌ام از اینهمه زور. از زوری که منطق ندارد. آری ریحانه! آن‌ها منطق نداشتند. شبیهِ پدرت. دارم فکر می‌کنم که اگر دولت مجارستان اینهمه دروغ می‌گفت و سر مردم شیره می‌مالید، هنوز هم تلویزیونشان برف‌بازی نشان می‌داد؟ اصلن توی مجارستان برف می‌بارد؟ آیا توی مجارستان به جمع شدن عده‌ای برای عزاداری گیر می‌دهند؟ آن‌هم با باتوم و کلاه‌محافظ و فریادهای عجیب و غریب. اصلن توی مجارستان هواپیمایی را با موشک می‌زنند بعد نگویند که ما زده‌ایم و بعد که نزدیک به ضایع شدنشان باشد بگویند اشتباه شده و خب پیش می‌آید؟ ریحانه! تو که اطلاعات زیادی از مجارستان داری میشود جواب این سوال‌هایم را بدهی؟

راستی تو هم آمده بودی توی خیابان؟ امیدوارم آمده باشی! اینبار نمی‌خواهم به تو بگویم که نیا و توی شلوغی‌ها نباش و الکی برای خودت دردسر درست نکن. نه ریحانه! هر کاری دوست داری بکن. شاید دلت آرام بگیرد. شمع روشن کن. اشک بریز. خشمگین باش. تنها چیزی که از تو می‌خواهم این است که شال خاکستری رنگت را بپوشی و کمی بیشتر دوستم داشته باشی. شاید این آخرین‌نامه‌ای باشد که برایت می‌نویسم. شاید دیگر فرصتی نباشد برای دوست داشتن. دوستت دارم ریحانه. مثل قبل. کمی غمگین‌تر. کمی خشمگین‌تر.

[عکس را یکی از دوستان گرفته ولی نخواست نامی از وی آورده شود.]

۴ نظر ۲۲ دی ۹۸ ، ۱۷:۲۱
کامل غلامی

به نظرم ارزشمندیِ هر چه به غم‌انگیز بودنش است. یعنی گمان می‌کنم هر چیزی که غم‌انگیز‌تر باشد، ارزشمندتر است. البته تعریف هر کس از «ارزش» ممکن است متفاوت باشد [که ناگزیر است]، ولی هر کس یا هر چیزی که باعث بشود انسان به چیزی فراتر از سطح معمول زندگی بیاندیشد ارزشمند است. غم چنین کاری می‌کند. البته غمی که نتیجه‌اش چیزی شبیهِ مادیاتِ جهانی‌مان نباشد. غمِ روحانی شاید. غمِ فرادنیایی. انسان‌های غمگین از حرص و جوش دورترند. تقلا نمی‌کنند برای به دستِ آوردنِ هر چیزی به هرقیمتی. حتی گمان می‌کنم آن‌ها دروغ هم کمتر می‌گویند. غم؛ انسان‌ها را بزرگ می‌کند. بهشان قدرتِ شگرف‌تری می‌دهد و آگاهشان می‌کند و این؛ ارزشمند است. ارزشِ وجودی هر کس به آن میزان اندوهی‌ست که حملش می‌کند. اندوهی که از خشم دور است. از آدم‌کُشی دور است. به نظرم شاعرها یا نقاش‌ها یا عکاس‌ها و یا بازیگرانِ تیاتر انسان‌های غم‌انگیزتری از خلبانان یا رانندگان و یا فوتبالیست‌ها هستند . آری! غم شاید همان باشد که هنر می‌آفریند. حتی اگر این هنر؛ آشپزی باشد. خیاطی باشد. غم و انسانِ غم‌انگیز، دوست‌داشتنی است. شاید بیشتر از هر کسِ دیگری. حتی می‌خواهم پایم را فراتر بگذارم. گمان می‌کنم آدم‌های غمگین زندگیِ شادتری دارند! در این خصوص دلیل متقنِ علمی یا استدلال منطقی ندارم. چون اصلن غم یک چیز منطقی نیست. غم نسبیتی است که نصیب هر کسی ممکن است بشود. برای برخی بیشتر و برای برخی کمتر. به آن «ظرف» بستگی دارد. [البته امیدوارم غم را در اینجا آنچیزی تصور کنید که مقصودم هست. ایضن شادی را.]

۱ نظر ۲۰ دی ۹۸ ، ۰۰:۲۹
کامل غلامی

شاید هم ما تنها نسلی بودیم که واقعن نمی‌دانستیم باید چه‌کار کنیم. شاید از ما بلاتکلیف‌تر در هیچ برهه‌ی تاریخی‌ای پیدا نشود. اولش که بچه بودیم و نفهم‌. بزرگ‌تر که شدیم بهمان گفتند این‌هایی که معروف شده‌اند و توی تلویزیون می‌بینی‌شان آدم‌های موفقی هستند. سعی کن شبیه آن‌ها شوی. ما هم فکر می‌کردیم این‌ها که معروفند همه‌ی کارهایشان درست است. چون موفق بودند بالاخره و توی تلویزیون نشانشان می‌داد. ما هم سعی کردیم دوستشان داشته باشیم و عکس و پوسترشان را روی دفتر و کتاب و میز تحریرمان می‌چسباندیم. بعد که سنمان به رای دادن رسید به همان حرف‌های بچگی‌مان برگشتیم و سعی کردیم به حرف آدم‌های موفق گوش کنیم. گوش کردیم و رای دادیم. نمی‌دانستیم قرار است تهش چه شود. هیچ‌کس نمی‌دانست خداوکیلی. هیچکس به ما نگفت موفق شو و بزرگ شو و معروف شو، همه بهمان گفته بودند شبیه فلانی شو [که معروف است و توی تلویزیون است و قاعدتن موفق] و ببین چه می‌گوید و چه می‌کند. ما هم همینکار را کردیم. از کجا می‌دانستیم داریم غلط می‌کنیم. کف دستمان را که بو نکرده بودیم. اتاق تاریک بود و هیچ نوری دستمان نبود و از سمتی که نور می‌آمد صدای شلیک گلوله هم شنیده می‌شد. آن موقع‌ها به دست‌هایمان ایمان نداشتیم. به خاطر همین بود که کف دستمان را بو نکرده بودیم. اما حالا قضیه فرق کرده. حالا داریم کف دستمان را بو می‌کنیم. بوی خون می‌دهد. بوی زخم و عفونت می‌دهد. بویِ خونِ همان هم‌کلاسی‌های‌مان که هیچوقت پوستر و برچسبِ آدم‌های معروف را روی دفتر و کتاب‌هاشان نزده بودند. آن‌هایی که به حرف‌های آدم معروف‌ها گوش نکرده بودند. آن‌هایی که شاید آدم‌های موفق و معروفی نشده باشند و توی تلویزیون نشانشان ندهند ولی لااقل کاری کردند که بلاتکلیف نمانند.

۳ نظر ۱۴ آذر ۹۸ ، ۲۰:۲۵
کامل غلامی

سلام ریحانه! این روزها خیلی بیشتر از قبل به مجارستان فکر می‌کنم. نمی‌دانم تو هم داری به آن فکر می‌کنی یا نه. البته امیدوارم با وضعی که پیش آمده بقیه‌ی مردم به فکر مجارستان نیفتند. شاید وقتی متقاضی زیاد شود مرزهارا تنگ‌تر کنند و نگذارند خیلی راحت به آنجا برویم. ولی هرجوری شده باید برویم. اینجا وضع خوب نیست ریحانه! اینجا وقتی دولت پول کم می‌آورد دست می‌گذارد روی یک چیزی و گرانش می‌کند تا کم‌مانده‌اش را از مردم بگیرد و ورشکسته نشود. بعد مردم که حتی قبل از گرانی هم هشت‌شان گروِ نه‌شان بود اعتراض می‌کنند. بعد دولت و یکسری گروه‌های دیگر که نمی‌دانم دقیقن کیستند به آنان که به این گران‌شدن‌ها اعتراض می‌کنند انگِ اغتشاش‌گر و آشوب‌طلب می‌زنند و می‌اندازندشان توی زندان. بعد توی تلویزیون هی می‌آیند و تکذیب می‌کنند. هی تکذیب می‌کنند. خیلی زیاد تکذیب می‌کنند ریحانه! خدا می‌داند به قولِ آن‌یکی رئیس کِی تکذیب‌دانشان پاره خواهد شد. ولی گمان می‌کنم مجارستان اینطور نباشد. مجارستان یکهو بنزین را سه برابر نمی‌کنند و یکهو ۱۲روز اینترنت را قطع نمی‌کنند و یکهو اسلحه دستشان نمی‌گیرند و یکهو دخترِ ۱۴ساله نمی‌کُشند. نه اینکه مجارستان گل‌و‌بلبل باشد‌ها. نه. اینجا خیلی زیادی خار و پشگل است اوضاع. سخت شده زندگی برای همه‌مان. دوست دارم تو را توی مجارستان ببینم. حتی شده حاضرم با پدرت هم آشتی کنم و هر روز تحقیر کردن‌هایش را تحمل کنم. قسم به مقدسات که این‌ها از حال فعلی‌مان قابل تحمل‌تر است. حداقلش یک نفر پیدا می‌شود که مسؤولیتش را قبول کند. اینجا خیلی هرکی‌هرکی است. من از اینجا می‌ترسم.

۷ نظر ۰۷ آذر ۹۸ ، ۱۶:۳۰
کامل غلامی

میترسم. از قوی بودن می‌ترسم. از اینکه بدونم تهِ این ماجرا چیه می‌ترسم. می‌گن «حرفای خوب بزن یارو. الکی خودتو درگیر تیرگی و سیاهی نکن.» ولی نمی‌گنجه‌. این حرفا توو زبونم نمی‌گنجه. من خیلی وقته از یادم رفته چجوری باید حرفِ خوب زد. هرچند از حرفِ خوب زدن هم می‌ترسم. می‌ترسم فکر کنن حالم خوبه و کمک‌م نکنن. من به کمکشون نیاز دارم آخه. به کمکِ همه‌شون. من یه وابسته‌ی کارنابلدِ الکی خوش بودم که نمی‌تونستم بگم بهشون نیاز دارم. اونام هیچوقت نبودن. اونا یه همیشه حاضرِ توی عکسان. و همیشه غایبِ تویِ دردا. می‌تونستن باشن و نبودن. تنها چیزی که برامون موند پاکتِ سیگارِ رفیق‌مون بود. که خالی هم بود. می‌دونستیم سیگار ارزون‌ترین مسکنیه که می‌تونه کمک‌مون کنه.  بهترین مُسکن واسه ادمایِ طبقه پایین. واسه ندارها. ندارهای غم‌دار. دلم ریش شده. شده مثلِ رشته‌های توی آش‌رشته. راستی! نمی‌دونم گفته بودم یا نه. من آش رشته رو خیلی دوست دارم. و این؛ تنها چیزِ دوست‌داشتنی‌ایه که ازش نمی‌ترسم.


۱۰ نظر ۰۲ آذر ۹۸ ، ۱۱:۵۵
کامل غلامی