آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون

و خدا برای هیچ کاری
با ما مشورت نخواهد کرد ...

بایگانی

۱۴۰ مطلب با موضوع «هشتگ کامل غلامی | یادداشت» ثبت شده است

 

داشت سعدی می‌خوند. همونجا که گفت «هر جا که هست بی تو نباشد نشستِ ما» صداش کردیم و کف دستمون رو گذاشتیم روی برگه‌ی کاهیِ تاشده‌ی کتاب. به گردنِ طلایی رنگش خیره شدیم و گفتیم «اصلن ما حسِ عاشقونه‌ی شبایِ شعر خوندن‌تون. مستاصل‌ترین بیت‌شون حتی. اصلن ما دکمه کوچیکه‌ی بالای بلوزتون. یا بستنی متریِ سرِ ظهر تابستون‌تون. حتی آب معدنیِ موقع بدمینتون بازی‌کردنتون. احتیاج می‌دونین یعنی چی؟»
‌دست چپش رو بالا آورد و موهایِ قهوه‌ایِ طره شده‌ی جلو چشماشو کنار زد و خیره شد به دستایِ شبیهِ بالِ نهنگش. گفته بودیم؟ دستاش شبیه بال نهنگ بود. هیچ حرفی نزد. حتی نگفت «با چون خودی درافکن اگر پنجه می‌کنی». خوشحال شدیم حقیقتا. چون قبلنا از این فازا داشت. بعضی وقتا یه حرکتایی می‌زد شبیه اونایی که هادی ساعی روی حریفاش می‌زنه. خوشحال شدیم که هیچی نگفت. نذاشتیم بین دو راند استراحت کنه. همینجور که کفِ زمختِ دستمون روی سعدیِ کاهی بود گفتیم «وقتی می‌خندین انگار توی این دنیا هیشکی دیگه نیست که بتونه بخنده. انگار کل قشنگیارو پودر کرده باشن ریخته باشن توی خنده‌هاتون. انگار مومیایی‌ش کرده باشن توی موزه. انقد که کم‌یابه. انقد که نداریم ازش نمونه. زیبایی می‌دونین یعنی چی؟»
دیدیم غلظت هوایِ اکسیژن‌دارِ اطرافمون داره کم میشه. هر چی بیشتر نفس می‌کشیدیم، بیشتر حس خفگی بهمون دست می‌داد. فهمیدیم اثرش رو گذاشته. فهمیدیم که الکترون‌ها و پروتون‌ها هم فهمیدن‌ عاشقیت رو. که مدارِ کل شاعرا از قدیم تا جدید هولِ اون می‌چرخید. واسه همین بود که اون لحظه دستمون رو گذاشتیم روی سعدی. تا چشش نخوره به اونجایی که میگه «رفتیم اگر ملول شدی از نشست ما». چشمامونو بستیم و دندونامون رو به هم فشردیم و با صدایی که می‌لرزید گفتیم «ترس می‌دونین یعنی چی؟» ‌

 

۴ نظر ۲۹ فروردين ۹۸ ، ۱۸:۴۰
کامل غلامی

قرار بود برویم میدانِ تیر و تیراندازی کنیم. فرمانده همان حرفی را که هنگام رژه بهمان گفته بود، تکرار کرد‌. روی تپه‌ی گِلیِ کوچکی ایستاده بود و درحالیکه بارانیِ سبزِ زیتونی رنگش را دو دستی چسبیده بود که باد نبَرَد، با ته‌لهجه‌ی مازندرانی‌اش گفت «بچه‌ها به سیبل زل نزنین! خیره نشین به سیاهیِ وسطِ سیبل. چشاتون خطا می‌کنه. ممکنه تیرتون بخوره به پشت تپه‌ها و کلا از مرحله حذف شین» توی رژه هم همین را بهمان گفته بودند. به خصوص به کسانی که کد ۱ بودند و قد بلندترین نفرِ گروهان و یکجورهایی شاخص برای نفرات بعدی. می‌گفتند اگر به یک‌جا خیره شویم ممکن است سرمان گیج برود و کنترلمان را از دست بدهیم و بخوریم زمین. و خب با اسلحه زمین‌خوردن بین یک جمع ۴۰۰ - ۵۰۰ نفری عمیقا اتفاقِ زجرآوری بود.
بعدها سعی کردم این رفتار را در زندگی‌ام حفظ کنم. سعی کردم به اهدافم خیره نگاه نکنم. زوم نکنم روی یک هدف و موقعیت تا بقیه‌ی موقعیت‌ها را از دست بدهم. من به شدت آدمِ زودخسته‌شونده‌ای هستم. زود با هر شرایط مسخره‌ای کنار می‌آیم، چون توان و حوصله‌ی جنگیدن‌های الکی را ندارم. اما باید هر جور شده به خودم ثابت می‌کردم که کی آقای اینجاست. باید برای هدف‌های حداقلی‌ام که شده انرژی می‌گذاشتم. باید هدف حدودی‌ام را پیدا می‌کردم روی دور و برش زوم می‌کردم و به سراغش می‌رفتم. اینجوری نه سرگیجه می‌گرفتم و نه تیرهایم به خطا می‌رفت.

۱ نظر ۲۷ فروردين ۹۸ ، ۱۶:۳۶
کامل غلامی


توی آلمان چیزی به نامِ «آموزش نویسندگی» وجود نداره! از نظر آلمان‌ها ایجاد محیطی که خارج از فطرت ذاتیِ انسان‌ها باشه، یجورایی هتک حرمت به هنرِ ناب تلقی میشه! اون‌ها معتقدند که برای نویسنده بودن و برای نشون دادنِ استعداد نویسندگی، باید منبع الهامی ذاتی در ذهن و مغز شخص وجود داشته باشه و آموزشِ صرف به هیچ‌وجه پذیرفته نیست. البته این سنت به صد سال پیش برمی‌گرده و کم‌کم در حالِ براندازیه، اما نابغه‌پرستی توی آلمان هنوز هم اجازه نداده که موسسه‌ها و آموزشگاه‌های مختلفی مثل قارچ سر از خاک بیرون بیارن و شروع به هنرجو پذیرفتن کنن. اتفاقی که توی آمریکا به شکلی افسارگسیخته در حال انجامه و البته ایران هم وضعیت خیلی بهتری نداره. با یه مقایسه کلی بین موسسه‌های آموزشی آلمان و آمریکا به این نتیجه می‌رسیم که توی آلمان ارزش‌گذاری بر نوشتن چیزی فراتر از یک هنر یا استعداده. تنها یک موسسه آموزشی ادبیات در این کشور به شکل آکادمیک فعاله درحالیکه تعداد این مراکز در آمریکا به پونصد عدد هم می‌رسه! و خب توی ایران هم که آمار مشخص و دقیقی نداریم و نداشتیم هرگز!
اما چه کنیم اگر قراره به این کلاس‌ها وابسته نباشیم. خوندن و نوشتن، اولین، بهترین، موثرترین و کم‌هزینه‌ترین راهیه که می‌تونیم و باید انتخاب کنیم. رفتن به کلاس‌های فلان نویسنده که کتابش به چاپ بیست‌وپنجم رسیده و توی اینستاگرام فلان‌قدر کا فالوور داره، هیچ کمکی که نه، ولی کم‌ترین کمک رو بهمون می‌کنه. باید زیاد بخونیم و زیاد بنویسیم. نویسندگی رو فقط از طریق انجام دادنش میشه یاد گرفت. و اگر دیدیم داریم به زور می‌نویسیم یا حوصله‌ی خوندن کتاب‌های ۴۰۰ - ۵۰۰ صفحه‌ای رو نداریم، بهتره نوشتن رو بذاریم کنار. هیچکس مارو مجبور نکرده که نویسنده باشیم!

۲ نظر ۱۶ فروردين ۹۸ ، ۱۸:۱۱
کامل غلامی

‌‌


دیروز وقتی می‌خواستم برگردم پادگان توی مسیر سوار ماشینی شدم که عطرِ تلخش نشان از تلاش برای خفه کردنِ بوی سیگارهای کشیده شده می‌داد. نفرِ جلویی یکی از سربازهای ارتش بود که راننده ظاهرا باهاش گرم گرفته بود و از خاطرات دوران سربازی‌اش می‌گفت. از فرار کردن‌ها و مرخصی نوشتن‌های قایمکی می‌گفت و خنده‌ی کم‌رنگی که روی لبش بود، می‌خواست زرنگی‌اش را ثابت کند. ولی من که می‌دانستم نصف حرف‌هاش بلوف است! به آخرهای مسیر رسیده بودیم که با همان لبخندِ کمرنگ و سیگارِ نیمه‌جان و درحالیکه به جاده خیره شده بود گفت «دو تا چیز توی ذهنت باشه و تا وقتی که این لباس تنته هیچ‌وقت فراموششون نکن. اولی اینکه توی پادگان هیچکس رو به هیچ‌وجه نفروش. هیچوقت. دوم اینکه تا می‌تونی بپیچون! گورِ بابایِ دولت!»

۲ نظر ۱۵ فروردين ۹۸ ، ۱۸:۱۳
کامل غلامی

 

بیخیالِ صفِ گوشت و مرغ شده‌ام. بیخیالِ هر چه که بخواهد جمله‌ی «حق گرفتنی‌ست» را هی توی مغزم بکوبد و ناتوانی‌هایم را به رخم بکشد. دیگر پلاکارد بالا نمی‌گیرم و به گلویم باد نمی‌اندازم و جلوی درِ دانشگاه به عالم و آدم اعتراض نمی‌کنم. به نظرسنجی‌های مسخره‌ی اینترنتی بدبین‌تر از همیشه شده‌ام و دیگر انگیزه‌ای برای این‌جور مسخره‌بازی‌ها ندارم. به حرف پدرم برگشته‌ام که می‌گفت «کلاهت را سفت بگیر تا باد نبرد». تا توی این وضعیتِ نامشخصِ هر روز به یک شکل، بتوانم زندگیِ حداقلی‌ام را حفظ کنم. با بچه‌ها برای دیدنِ فیلمِ مسخره‌ای قرار گذاشته‌ام که مطمئن هستم ارزش دیدن ندارد. هنوز یک دقیقه از زمانِ خرید بلیط نگذشته که از خریدش پشیمان می‌شوم. بلیط را به رفتگری که کنار خیابان ایستاده می‌دهم. هندزفری را توی گوشم می‌گذارم تا صدایِ دستفروش‌های جلوی سینما توی مخم نرود. نمی‌توانمِ حریفِ اصرارهای بی‌خودِ بچه‌ها برای سینما رفتن بشوم. یک بلیط دیگر از گیشه می‌خرند و مرا به زور هل می‌دهند توی سینما. بلیطِ نصف شده را توی زیپِ کوچک کیفم می‌اندازم و روی صندلیِ آخر می‌نشینم‌. بچه‌ها یکی از تماشاچیان را سوژه کرده‌اند و دارند بهش می‌خندند. خنده‌ام نمی‌گیرد. خیلی وقت است که خنده‌ام نمی‌گیرد. همینکه چشم‌هایم را باز می‌کنم صدای تیتراژِ انتهای فیلم را می‌شنوم. نمی‌دانم فیلم چه بوده اما تیتراژِ مزخرفی که پخش می‌شود بهم انگیزه‌ای برای پرس‌وجو در خصوص موضوع فیلم نمی‌دهد. بچه‌ها با خنده‌های حال‌به‌هم‌زنی سالن را ترک می‌کنند. پشت شیشه‌ی کثیفِ سالن منتظرم مانده‌اند. به گوشه‌ی دیگر سالن نگاه می‌کنم. مسؤول سالن در حالِ بیرون انداختنِ مرد نارنجی‌پوشی‌ست که روی یکی از صندلی‌های انتهایی سالن جوری خوابیده که به نظر می‌رسد صد سال می‌شود مرده است.


زمانه کیفرِ بیداد سخت خواهد داد
سزایِ رستمِ بد، روزِ مرگِ سهراب است
هوشنگ ابتهاج

 

عکس: علی فرجیان

 

 

 

۲ نظر ۱۰ فروردين ۹۸ ، ۱۰:۵۲
کامل غلامی

 

برآمدگیِ پیشونیش رو نشونه گرفته بودیم و زل زده بودیم بهش. شبیه آهوهایی که خیره شده باشن به برگای آویزونِ شاخه‌ی درختا. چشاش بدجور خمار بود. انگار یه بسته کلونازپام ریخته باشن توی حدقه‌ی چشاش. نمی‌دونستیم چی بایس بهش بگیم. مغزمون تبخال زده بود انگاری! تعارف زدیم که توی این گرما که ممد استخون هم عرق‌سوز میشه بیاد بریم با هم کوکاکولای تگری بزنیم. نه گذاشت و نه برداشت با لحنی که مشخص بود میگه «عاشق چشم و ابروت که نیستم. با این قیافه‌ت که شبیه وصیت‌نامه می‌مونه» دوتا حدقه‌ی چشم‌شو ازمون برگردوند. جوری رفت که حقیقتا باورمون شد داستانای عاشقونه همه‌شون تهش غمه. همه‌شون تهش تلخه. ولی کم نیاورده بودیم. بهش گفتیم «ببین فاصله‌ی «بودن» و «نبودن»تون یه نون بیشتر نیستا. بیا و به حرمت الفبا هم که شده نذار غلط بنویسیم. نذار نمره‌مون کم شه. نذار اون کارت صدآفرینا برسه دست شاگرد زرنگِ صندلی جلو نشینِ کلاسمون.» وایساد. برگشت نیگامون کرد. نیگاش شبیه نگاه آمیتاپاچان بود به خواهر ناتنی‌ش که تازه عروس شده. گفتیم «وقتی نیگامون می‌کنین روده‌هامون درد می‌گیره. انگار یخ پاشیده باشن روی قلبمون. رنگش مثِ پیکانِ داداشتون می‌شه. سفید یخچالی. انگار که می‌خواد بپره بیرون و بتپه توی حدقه‌ی چشاتون» فهمیده بود دیوونه‌ایم. باورش شده بود که واقعا یچیزایی توی چنته داریم. با حجب و حیایی شبیه این دختر جوونایِ فیلمای ِ شبکه ۳ خندید. روده‌هامون دوباره درد گرفتن. یه تیکه یخ برداشت و انداخت توی استکانِ جلو روش. دستایِ پوست گردویی‌ش رو به هم مالید و گفت «کوکاکولا فقط تگری می‌چسبه»


 

۱ نظر ۰۴ فروردين ۹۸ ، ۱۱:۰۸
کامل غلامی

 

خودم را محکم گرفته‌ام و از تمام چیزهایی که می‌توانند حواسم را پرت کنند دور شده‌ام. نمی‌دانم نتیجه‌ی این رفتار چه می‌شود. نمی‌خواهم هم بدانم. تصمیمم را گرفته‌ام تا روی کسی حساب ویژه باز نکنم. از کسی توقع نداشته باشم و فکر نکنم همه به من بدهکارند. خودم را عامل همه‌ی بدبختی‌های داشته‌ام می‌دانم، همانطور که عامل تمامِ موفقیت‌های زندگی‌ام خودم بوده‌ام. خودم را از کادو پیچ بودن خارج کرده‌ام، از دکوری بودن دور شده‌ام و دیگر برای تعریف کردن‌های الکیِ آشنایان ذوق‌زده نمی‌شوم. هی هر روز اینستاگرامم را چک نمی‌کنم که ببینم چه کسی ازم تعریف کرده یا فلان پستم را دوست داشته یا بهمان حرفم را تایید نموده. سرم را توی لاک خودم فرو برده‌ام. کارِ خودم را می‌کنم. شبیهِ کبکی که سرش را توی برف کرده و همینکه چشمانش را باز می‌کند و سرش را بالا می‌گیرد متوجه می‌شود بهار آمده و تمام برف‌ها آب شده‌اند. شبیه همان موقعی که لبخند می‌زند و از اینکه شکارچیانِ احمق نتوانستند شکارش کنند خدا را شکر می‌کند، اما هیچگاه ممنونِ شکارچی‌ها نخواهد بود. هرگز از احمق‌ها متشکر نخواهم شد، حتی اگر «کبکِ سر تویِ برف‌فروبرده» باشم!


 

۲ نظر ۰۱ فروردين ۹۸ ، ۲۳:۰۴
کامل غلامی

یک چیزی بگویم در خصوص ماهی‌گلی‌های عید که هر سال اسفندماه برایشان کمپین و دسته گل و عزا و عروسی می‌گیرند و فتوا می‌دهند که این‌ها را نخرید و اگر بخرید فلان هستید و «در قتل عام ماهی‌ها شرکت نکنید» و از این شعارهای رویِ بیلبورد قشنگ. نظرم کاملا شخصی‌ست و می‌تواند که از بیخ و بن غلط و غلوط باشد.
اول از همه باید توجه کنیم که این ماهی قرمزها در ایران غیربومی محسوب می‌شوند‌. یعنی اینطور نیست که اگر ما صیدشان نکنیم بتوانند به شکل طبیعی در دریاهای کشورمان یا دریاچه‌ها تولیدمثل و زندگی کنند. به نوعی این ماهی‌های پرورشی با هدفی اینچنینی وارد کشورمان (و البته بسیاری از کشورها)شدند: تزیین و دکور!
یک مثال دیگر شاید بتواند دقیق‌تر منظور را برساند: قطعِ درختان برای تولید کاغذ و چاپ کتاب و روزنامه، کاری ضدمحیط‌زیستی محسوب می‌شود و مخالفت با آن کاملا منطقی و درست است. دقیقا مشابهِ ممنوعیتی که در خصوص صیدِ ماهی‌ها در فصل تخم‌ریزی و تولیدمثل وجود دارد. اما آیا اگر شرکتی بیاید و در ازای قطع چنین درختانی، در فضایی مناسب درخت بکارد، می‌شود به او ایراد گرفت؟ یا حتی متعالی‌تر: دقیقا از همان درخت‌هایی که سالیان گذشته کاشته استفاده کند برای تولید کاغذش. مسلما هیچ ایرادی به چنین حرکتی نمی‌شود روا داشت.
قضیه‌ی ماهی‌گلی‌ها هم به نوعی مشابه همین درخت‌هاست. عموما و با درصدی قریب به ۱۰۰، فروشندگانِ ماهی‌های قرمز در ایام نوروز یا چند هفته پیش از عید مبادرت به پرورش چنین ماهیانی می‌کنند و یا از استخرهای پرور‌ش‌دهنده‌ی چنین ماهی‌هایی خرید و اقدام به فروش می‌کنند. و از آنجایی که امکان استفاده‌ی غذایی (خوراکی) و صادراتی برای این ماهی‌ها متصور نیستیم به نظر می‌رسد حساسیتِ غیرمعمول و افراطی‌ای در این خصوص اتخاذ شده. البته نباید از یک موضوع مهم غافل شد. و آن نحوه‌ی نگهداری از این ماهی‌ها چه توسط مردم عادی و چه پرورش‌دهنده‌های کلان است. سالانه میلیون‌ها ماهی در همان ۱۵ روز اولِ سال می‌میرند. بخشی در استخرهای پرورش ماهی، بخشی حین حمل و نقل و نگهداری در بازارها، بخش عظیمی در خانه‌هایمان و بخشی نیز پس از عید و در رودخانه‌ها و چاه‌ها. به نظر می‌رسد بهتر است به جای «همه چیز را محدود و ممنوع کردن» به فکرِ «یاد دادن» باشیم. ابتداعا به پرورش‌دهندگان. از طریق آنان به کلی‌فروشان. از آنها به فروشندگان جز و بازاریان و در مرحله‌ی آخر هم هنگام خرید به مردم عادی. نگهداری این ماهی آنقدرها سخت نیست و با یک سرچ ساده در گوگل به راحتی می‌توان عمر واقعی را به آن‌ها بازگرداند: ۲۵ سال! به نظر بهتر است با آموزش صحیح و از طریق رسانه‌های مختلف به جای محدود و ممنوع و حذف کردن، «صحیح و خوب برخورد کردن» را یاد بدهیم. ما ثابت کرده‌ایم که با ممنوع کردن حریص‌تر می‌شویم و بیشتر به سوی آن چیز ممنوعه سوق پیدا می‌کنیم. همچنین ما بارها هم ثابت کرده‌ایم که می‌توانیم یک‌سری چیزها را یادبگیریم!



۴ نظر ۲۸ اسفند ۹۷ ، ۱۰:۲۲
کامل غلامی

در طول ۲ ماهی که توی آموزشیِ پادگان به معنایِ واقعی زندگی می‌کردم با آدم‌های مختلفی حشر و نشر داشتم. با کارآفرینی که لفظِ قلم حرف می‌زد و عمیقا دلسوز بود تا قصابِ شوخ‌طبع و حاشیه‌درست‌کنی که نمی‌شد حرف بزند و ما خنده‌مان نگیرد. از کسانی که در فعالیت‌های فرهنگی‌ای چون چاپ و نشر و یا تولید پادکست و .. فعالیت داشتند تا دیزاینرِ خانه و استادِ نرم‌افزارهای کامپیوتر و ...
این‌ها را برای چه می‌گویم؟ بگذارید کمی جلو برویم کم‌کم به اصل قضیه می‌رسیم‌. دقیقا آن صحنه در ذهنم نقش بسته است: توی حسینیه و در صفِ نمازهای اجباری(!) بودیم که دیدم سربازِ کناری‌ام دفترچه‌ی کوچکِ آبی رنگی را از جیب اورکتش بیرون آورد و شروع کرد به انگلیسی نوشتن تویش. فاصله‌مان کم بود و صفحات دفترچه قابل دید بودند. کل دفترچه به زبان انگلیسی و خط شکسته نوشته شده بود. ظاهرا او خاطراتِ دوران خدمتش را به زبان انگلیسی توی دفترچه‌اش می‌نوشت. چنین اشخاصی کم توی آن دوماه به پستم نخوردند. جوانانی که مجبور بودند برای «مرد» شدن، دو سال از بهترین زمان‌های عمرشان را پوتین به پا اینور و آن‌ور بروند و واضحا شاهدِ از بین رفتنِ زمانشان آنطور که عمیقا دوستش ندارند، باشند. جوانانی که پیش از ورود به این‌جا زندگیِ پر جنب‌وجوش و مفیدی را می‌گذراندند و برای خودشان کارو کاسبی و شخصیتی داشتند، اما به محض ورود به خدمت با ادبیاتی تحقیر‌آمیز «بی‌برنامه» و «پسرک بخور و بخواب» خطاب می‌شدند. کسانی که «مجبور» بودند ۵ صبح از خواب بیدار شوند و همه‌ی کارهای «اجباری»ِ محوله را با بی‌میلی تمام انجام بدهند و ساعت ۹.۵ شب به «اجبار» بخوابند، چون ظاهرا «مرد» شدن اینطور میسر می‌شد. کسانی که فکر و توانایی‌شان بیشتر از نگهبانی‌های مسخره‌ی «اجباری»ِ بی‌نتیجه‌ای بود که یک نوجوان یا جوان ۱۸ - ۱۹ ساله نیز از پسش بر می‌آید. اما این «اجباری» بود که برایشان تصمیم می‌گرفت و اصلا هم ابایی نداشت که آن خاطره‌نویسِ به زبانِ انگلیسی هفته‌ای یک بار دستشویی‌های پادگان را بشوید. چون بالاخره آنجا باید تمیز می‌شد. این «سربازی» بود که اصلا برایش اهمیتی نداشت بی‌برنامه بودن، بلاتکلیفی، فعالیت‌های بیهوده و شدیدا بی‌نتیجه روی جوانانی که در گذشته برنامه‌ی مشخص و اهداف کوتاه و بلند مدت داشته‌اند چقدر می‌تواند حرص‌درآر و تنفر برانگیز باشد و این‌ها چقدر روی روح و روان آنان که می‌خواستند «مرد» شوند تاثیرگذار است. شنیدن سخنان دستوری برای جوانی که به اصطلاح غرور جوانی دارد و می‌خواهد «مرد» بشود، دردناک است. دقیقا به اندازه‌ی متلک‌های موتورسواران توی شهرها. و وقتی این دستورها و سخنان به تحقیر می‌گرایند عملا چیزی از «مرد»ی که مد نظر قرار گرفته باقی نمی‌ماند. بحث و صحبت در خصوص این «اجباری» محدود به یک موضوع و دو موضوع و چند ساعت و روز نیست. به قولِ یکی از سربازها «دو سال باید اسلحه‌ی ۴-۵ کیلویی رو حمل کنیم. حقیقتا بدتر از اینو اونور کردنِ یه بچه‌ی ۵ کیلویی توی شکم توی ۹ماهه!» «مرد» شدن در چنین فضایی که همه‌چیزش جابه‌جاست و ملاک و شاخص درستی برایش متصور نیستند، شاید کار احمقانه‌ای باید. اما خب چه می‌توان گفت. حالا که همین «مرد» شدن نیز «اجباری»ست.
راستی روز «زن» مبارک!

+ هدف مقایسه نبوده ولی اگر از این نوشتار توی مغزتان این دو جنس را منصفانه مقایسه می‌کنید، خوشحالم کرده‌اید.

۹ نظر ۱۹ اسفند ۹۷ ، ۰۴:۲۸
کامل غلامی

شبیه استادایِ میان‌سالِ دانشکده ادبیات عینکشو کمی بالاتر از نوکِ بینی‌ش قرار داد و با ته صدایِ مخملی‌ش خوند «شب می‌رسد ز راه، ز راهِ همیشگی / شب، با همان ردای سیاه همیشگی» یه غمِ باحالی سُرید لابه‌لای مصراع‌ها. شبیه موقع‌هایی که زیر نورِ کم‌رنگِ سرِ صبح دراز کشیدی و خطِ نور می‌افته روی موهایِ نازکِ خرمایی‌ت و گرمش می‌کنه‌. ولی ایندفعه تاریکی مطرح بود. سرما این وسط دخالت داشت. انگار که واقعا تموم سلول‌های تنمون این شب شدنه رو حس کرده باشن. خواستیم جلوش کم نیاریم. دست و بالمون رو باز کردیم و چندتا سرفه زدیم و گفتیم «شب است هر دو به یک خوابِ خوب محتاجیم»
خندید. خندیدنش اصلا عکس‌العمل موجهی در قبالِ این حجم از فسفر سوزوندن‌هامون نبود حقیقتا. دیگه کمِ کمش می‌بایست یه لایکی، ریپلایی، چیزی ابراز می‌کرد. حس کردیم شاید داره سخت می‌گیره تا پررو نشیم. شاید دنیامون رو دوست نداشته باشه. حس کردیم باهاش سنخیت نداریم شاید. شاید جوری که ما ازش خوشمون میاد اون باهامون حال نمی‌کنه. این سنخیت داشتنه خیلی مهمه آخه. مثلا شما تصور کن گلِ رزِ قرمز‌ رنگِ خیلی خوشگلی رو با زنجیر بسته باشی پایِ یه جدولِ رنگ و رو رفته‌ی لجن گرفته‌ی تهِ کوچه. اجحافه دیگه. ظلمه در حقِ اون گل رزه. نامردیه. گفتیم یه بار دیگه شانسمون رو امتحان کنیم شاید شد. از توی کیفمون حافظ جیبی‌مون رو بیرون آوردیم که بگیم ما هم این کاره‌ایم.خواستیم یه طعنه‌ی ریزی هم بهش زده باشیم تا یکم حواسشو بیشتر جمعمون کنه. با ته صدایی که خیلی تلاش می‌کردیم شبیه اخبارگوهای شبکه یک باشه واسش خوندیم «ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم!»
باز خندید. ولی این خندهه با قبلی فرق داشت. بهمون خیره شد و گفت سعدی! بدون اینکه منتظر باشه چیزی بگیم گفت «این شعر از سعدیه نه حافظ.» از اینکه اینقد حواسش جمع بود کپ کرده بودیم. ضایع هم شده بودیم یه نموره. ولی خودمونو زدیم به اون راه. گفتیم «از قصد گفتیم‌. از قصد گفتیم تا ببینیم شما متوجهش می‌شین یا نه» عمیقا از اینکه بهمون توجه کرده بود خوشحال بودیم. ما به چیزی که می‌خواستیم رسیده بودیم، اصلا هم برامون مهم نبود که اون شعر از سعدیه یا حافظ.


اشعار به ترتیب از منوچهر نیستانی، فاطمه اختصاری و سعدی شیرازی

۱ نظر ۱۵ اسفند ۹۷ ، ۲۱:۰۳
کامل غلامی