آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون

و خدا برای هیچ کاری
با ما مشورت نخواهد کرد ...

بایگانی

 

برآمدگیِ پیشونیش رو نشونه گرفته بودیم و زل زده بودیم بهش. شبیه آهوهایی که خیره شده باشن به برگای آویزونِ شاخه‌ی درختا. چشاش بدجور خمار بود. انگار یه بسته کلونازپام ریخته باشن توی حدقه‌ی چشاش. نمی‌دونستیم چی بایس بهش بگیم. مغزمون تبخال زده بود انگاری! تعارف زدیم که توی این گرما که ممد استخون هم عرق‌سوز میشه بیاد بریم با هم کوکاکولای تگری بزنیم. نه گذاشت و نه برداشت با لحنی که مشخص بود میگه «عاشق چشم و ابروت که نیستم. با این قیافه‌ت که شبیه وصیت‌نامه می‌مونه» دوتا حدقه‌ی چشم‌شو ازمون برگردوند. جوری رفت که حقیقتا باورمون شد داستانای عاشقونه همه‌شون تهش غمه. همه‌شون تهش تلخه. ولی کم نیاورده بودیم. بهش گفتیم «ببین فاصله‌ی «بودن» و «نبودن»تون یه نون بیشتر نیستا. بیا و به حرمت الفبا هم که شده نذار غلط بنویسیم. نذار نمره‌مون کم شه. نذار اون کارت صدآفرینا برسه دست شاگرد زرنگِ صندلی جلو نشینِ کلاسمون.» وایساد. برگشت نیگامون کرد. نیگاش شبیه نگاه آمیتاپاچان بود به خواهر ناتنی‌ش که تازه عروس شده. گفتیم «وقتی نیگامون می‌کنین روده‌هامون درد می‌گیره. انگار یخ پاشیده باشن روی قلبمون. رنگش مثِ پیکانِ داداشتون می‌شه. سفید یخچالی. انگار که می‌خواد بپره بیرون و بتپه توی حدقه‌ی چشاتون» فهمیده بود دیوونه‌ایم. باورش شده بود که واقعا یچیزایی توی چنته داریم. با حجب و حیایی شبیه این دختر جوونایِ فیلمای ِ شبکه ۳ خندید. روده‌هامون دوباره درد گرفتن. یه تیکه یخ برداشت و انداخت توی استکانِ جلو روش. دستایِ پوست گردویی‌ش رو به هم مالید و گفت «کوکاکولا فقط تگری می‌چسبه»


 

۱ نظر ۰۴ فروردين ۹۸ ، ۱۱:۰۸
کامل غلامی

توی فیلم green book به موضوعِ شاید تکراری‌ای اشاره میشه ولی سیر داستان جوریه که میشه ازش لذت برد: «نه به تبعیضِ نژادی»
یک سیاه‌پوست که نوازنده‌ی پیانوعه و خیلی پولدار، به راننده‌ی سفیدپوستش که پیش‌تر توی یک «بار» کار می‌کرده و از سیاپوستا متنفر بوده، نحوه‌ی صحیح صحبت کردن، دزدی نکردن، آشغال نریختن و .. رو یاد می‌ده. البته در مقابل، تونی (سفید پوست) از اون در برابر توهین‌های نژادپرستانه‌ی هم‌شهری‌هاش محافظت می‌کنه. وقتی این فیلم رو دیدم به این فکر کردم که واقعا «قضاوت نکردن از روی ظاهر» چقدر سخته! بارها خودم رو امتحان کردم تا ببینم می‌تونم خیلی خوب از پسش بر بیام یا نه، ولی در عمومِ موارد به شکلی ناخودآگاه از روی ظاهر و قیافه یا شغل و حرفه‌ی طرف، در خصوص اخلاق و نحوه‌ی زندگی‌ش قضاوت کردم. اما وقتی فهمیدم مونتنی (از تاثیرگذارترین نویسندگان و فلاسفه‌ی فرانسه) موقعی که شهردار بود و مردم شهرش به طاعون مبتلا شدن، ترسید و توی قصرِ خارج از شهرش موند و حاضر نشد به شهرش برگرده، باورم شد که هر الاکلنگی یه سمتِ بالا داره و یه سمتِ پایین! وقتی فهمیدم ژان‌ژاک روسو بخاطرِ فقر، هر ۵ تا کودکش رو به خانه‌ی اطفال سرراهی سپرده باورم شد که احساساتِ بشردوستانه و انسانیت ربطی به شغل و حرفه و رنگِ پوست نداره. و می‌خوام از این به بعد این باور رو عملی کنم.

۳ نظر ۰۳ فروردين ۹۸ ، ۱۳:۲۵
کامل غلامی

 

داستان، در خصوص زنی است به نام «لیلی» و در پشت‌بام یکی از ساختمان‌های شهر آغاز می‌شود. جایی که به شکلی تصادفی با یک جراح مغز و اعصاب آشنا می‌شود و پس از نقل مکان به بوستون و راه‌اندازی یک مغازه‌ی گل فروشی متوجه می‌شود برادرِ یکی از همراهان وی در گل‌فروشی، همان جراح بوده. که پس از آن در پیِ ازدواج با او بر می‌آید و بارها پشیمان می‌شود و دوباره از پشیمانی‌اش دست می‌کشد. ما تمامش می‌کنیم، از زنان و مردانی می‌گوید که به خاطر گذشتۀ‌شان، از داشتن یک زندگی عادی محرومند و به نوعی قربانی گذشتۀ خود می‌شوند. در این کتاب عشق را آمیخته با امید، آمیخته با خشم، آمیخته با جدایی و آمیخته با احساس‌های تلخ و بعضا شیرینی می‌یابیم که پیش‌تر چندان، اینقدر ملموس نبوده. پدرِ «لیلی» اخلاق بسیار بدی داشته و در خانه‌شان به شکلی مداوم دعوا بوده و مادرش با وجود کتک‌خوری‌های بسیار زیاد، هیچوقت به خود اجازه‌ی اعتراض یا گرفتنِ طلاق نداده. لیلی همیشه از این موضوع شاکی و از پدرش متنفر بوده. چند سال که می‌گذرد متوجه می‌شود رایل (همان جراح مغزواعصاب) چنین اخلاقی دارد. حسی مرکب بین عشق و تنفر نسبت به او پیدا می‌کند که تا به دنیا آمدن فرزندش ادامه پیدا می‌کند ولی .. لیلی کم‌کم حس می‌کند دارد شبیه مادرش می‌شود.

 


‌ما تمامش می‌کنیم
کالین هوور
ترجمه آرتمیس مسعودی
نمره: ۱۷ (از ۲۰)
۳۸۰ ص
چاپ دهم | ۱۳۹۷
۲۷ هزار تومان
نشر آموت ‌

این کتاب یکی از پرفروش‌های نیویورک‌تایمز بوده و ترجمه‌ی روان و داستان جذابش باعث می‌شود از خواندنش لذت ببرید.

 

۰۲ فروردين ۹۸ ، ۲۰:۲۰
کامل غلامی

 

خودم را محکم گرفته‌ام و از تمام چیزهایی که می‌توانند حواسم را پرت کنند دور شده‌ام. نمی‌دانم نتیجه‌ی این رفتار چه می‌شود. نمی‌خواهم هم بدانم. تصمیمم را گرفته‌ام تا روی کسی حساب ویژه باز نکنم. از کسی توقع نداشته باشم و فکر نکنم همه به من بدهکارند. خودم را عامل همه‌ی بدبختی‌های داشته‌ام می‌دانم، همانطور که عامل تمامِ موفقیت‌های زندگی‌ام خودم بوده‌ام. خودم را از کادو پیچ بودن خارج کرده‌ام، از دکوری بودن دور شده‌ام و دیگر برای تعریف کردن‌های الکیِ آشنایان ذوق‌زده نمی‌شوم. هی هر روز اینستاگرامم را چک نمی‌کنم که ببینم چه کسی ازم تعریف کرده یا فلان پستم را دوست داشته یا بهمان حرفم را تایید نموده. سرم را توی لاک خودم فرو برده‌ام. کارِ خودم را می‌کنم. شبیهِ کبکی که سرش را توی برف کرده و همینکه چشمانش را باز می‌کند و سرش را بالا می‌گیرد متوجه می‌شود بهار آمده و تمام برف‌ها آب شده‌اند. شبیه همان موقعی که لبخند می‌زند و از اینکه شکارچیانِ احمق نتوانستند شکارش کنند خدا را شکر می‌کند، اما هیچگاه ممنونِ شکارچی‌ها نخواهد بود. هرگز از احمق‌ها متشکر نخواهم شد، حتی اگر «کبکِ سر تویِ برف‌فروبرده» باشم!


 

۲ نظر ۰۱ فروردين ۹۸ ، ۲۳:۰۴
کامل غلامی

 

یکی در میون توی استوری‌های اینستاگرام‌شون از تبریک‌های عیدِ تکراری و کپی‌پیستیِ دوستان و رفیقان‌شون می‌نالن. چرا همین راه‌باریکه‌ی مسخره‌ی سالی یه‌باره رو هم داریم می‌بندیم؟ چی میشه اگه برامون تبریک تکراری بفرستن؟ چرا هی می‌خوایم محدودتر شیم توی ارتباطا؟ سخت‌گیرتر شیم توی پیاما. بذاریم همین رابطه‌یِ مسخره‌یِ تکراریِ حرص‌درآر بینمون باشه لااقل. یه روزی واسه همینم دلمون تنگ میشه.

 

 

 

+ عیدتون مبارک باشه. امیدوارم دیگه از امسال اونی که وقتی میره بازار، دستِ پُر برمی‌گرده و تازه توی جیبش پول اضافه هم می‌مونه، ماها باشیم ^^

۴ نظر ۰۱ فروردين ۹۸ ، ۱۳:۰۱
کامل غلامی

اصلن حسی ندارم. نسبت به عید و تحویل سال و ... چطور باید تحویلش داد یعنی؟ اصلا این سال ارزشِ تحویل دادن داره؟ یا باید بذاریمش توی سطل آشغال و بندازیمش توی بوته‌های کوتاه شده‌ی چای؟ یا تهش در بهترین حالت توی جیب کوچیکه‌ی شلوار کتان‌مون مخفی‌ش کنیم. اخبارِ ساعت ۹ شب میگه «جنب‌وجوشِ مردم در آستانه‌ی تحویلِ سال» چجوری میشه جنب‌وجوش داشت؟ نمی‌دونم. تغییری توی حسم ایجاد نمی‌شه. تلویزیون امسال مزخرف‌های زیادی گفته. حرف‌های زیادی هم نذاشته که گفته بشه. نسبت به تلویزیون حس زیادی دارم. برعکسِ حسی که نسبت به تحویلِ سال ندارم! از تلویزیون متنفرم!

»



۳ نظر ۲۹ اسفند ۹۷ ، ۱۲:۱۹
کامل غلامی


این مطلب توسط کامل غلامی نوشته و در وبلاگ بارگزاری شده است.mr-raymon.blog.ir

 

 

+ ولی خب همونجایی که حافظمون گفت «نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی» بایس برمی‌گشتیم به اینایی که بیسوچاری جلو آینه واستادن و به خودشون از این نگهدارنده‌های آرایشی می‌زنن می‌گفتیم که «خوشدلی بهتر از آن است که خوشگل باشی!»

 

 

۱ نظر ۲۹ اسفند ۹۷ ، ۲۲:۴۳
کامل غلامی

 

امسال عید هیچ نخریدم. حتی جوراب! ضرورتی نداشت. در وضعیتی که واقعا وضع مالی نامساعد است و هیچ‌چیز مثل گذشته نیست، من هم سعی کردم در حد خودم شبیه سال‌های قبل نباشم. خریدهای غیرضروری حذف شدند. کمی با چیزهایی که داشتم مهربان‌تر برخورد کردم تا هی زودبه‌زود پاره و کثیف و به‌دردنخور نشوند. حتی یک شلوار داشتم که قبلا اصلا نمی‌پوشیدم ولی دیروز دیدم آنقدرها هم بد نیست! همان دیروز پوشیدمش و رفتم بیرون. می‌بینید؟ اقتصاد معجزه می‌کند! بالاخره هر کس در حد خودش یک حرکت‌هایی می‌تواند بزند. و خب مسلما یکسان نماند حال دوران. میاد خوشی‌ها

 

۲۹ اسفند ۹۷ ، ۲۲:۳۵
کامل غلامی

لاک‌قرمز از فقرِ آمیخته با هنر می‌گوید. از نجارِ معتادی که به جای کارهای معمولِ نجاری، فقط عروسک چوبی می‌سازد. عروسک‌هایی که هرگز توسط خودش به فروش نمی‌رسند. تا وقتی از پشت‌بام با مغز به زمین سقوط می‌کند و می‌میرد. دخترش (اکرم) که حالا فقر را در نبود پدر بیش از پیش درک می‌کند به فروشِ عروسک‌های دست‌سازِ پدر اقدام می‌کند. اما چندان موفق نیست. تا اینکه اکرم تصمیم به تغییرِ ظاهر عروسک‌ها می‌گیرد. عروسک‌های زمخت و سبیل‌کلفت را به عروس‌های زیبایی تبدیل می‌کند. با لباسِ عروسِ قدیمی مادرش که قرار بود لباس عروسی خود اکرم باشد. با موهایِ طبیعی خودش که تیزیِ قیچی را چشیده‌اند. با لاکِ قرمزی که از هم‌کلاسی‌اش گرفته است.

دختر: تو که بلدی چرا صندلی نمی‌سازی؟ نردبون نمی‌سازی؟ یه چیزی که مردم ازت بخرن
پدر: روی نردبون پا می‌ذارن. رو صندلی کفل می‌ذارن. ولی عروسکو می‌گیرن دستشون نازش می‌کنن


۱ نظر ۲۹ اسفند ۹۷ ، ۱۸:۵۴
کامل غلامی


ماجرا درباره قتل‌های زنجیره‌ای توسط مردی‌عه که تابوت‌هایی در ابعاد کوچک می‌سازه و اونارو به کسایی که می‌خواد به قتل برسونه می‌ده. یجورایی یه هدیه که دریافت‌کننده‌هاش چند روز بعد از گرفتنِ این هدیه کشته می‌شن! داستان‌های این کتاب واقعیه و یجورایی چیزی بین رمان - مستند محسوب میشه. نویسنده با نام ت.ک یکی از شخصیت‌های اصلیِ داستانه که به همراهِ یکی از رفقاش که کارآگاهه به دنبال کشف قاتلن. کتاب کم‌حجمی‌عه و در ابتدا جذاب به نظر می‌رسه ولی به نظرم اصلا خوب تموم نمیشه!


تابوت‌های دست‌ساز
ترومن کاپوتی
ترجمه بهرنگ رجبی
نشر چشمه
نمره: ۱۶ (از ۲۰)
تعداد صفحات: ۱۰۱
چاپ سوم | زمستان ۹۶ | ۹۰۰۰ تومان


بخشی از کتاب:

«پرسیدین چرا من صدای تلویزیون رو بسته‌م. تنها وقتی که صدا رو باز می‌ذارم برا شنیدن گزارش هواشناسیه. غیرِ این، فقط تماشا می‌کنم و تو ذهنم تصور می‌کنم چی دارن می‌گن. اگه واقعاً گوش کنم درجا خوابم می‌گیره. ولی اینکه تصور کنم بیدار نگهم می‌داره.»



۳ نظر ۲۹ اسفند ۹۷ ، ۱۲:۱۹
کامل غلامی

می‌توانیم شبیه مصدق باشیم و می‌توانیم شبیه‌ش نباشیم! که هر سال در سالروز ملی شدن صنعت نفت به آن انگ غرب‌زده و سیاست‌زده و محافظه‌کار زده می‌شود ولی پشت‌بندش خاوری‌ها و فروغی‌ها سربرمی‌آورند. من تصمیم‌م را گرفته ام. می‌خواهم شبیه مصدق باشم.


پ.ن۱: تصویر کارت ویزیت دکتر مصدق است
پ.ن۲: روز مرد مبارک

۲۹ اسفند ۹۷ ، ۱۲:۰۸
کامل غلامی