آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون

و خدا برای هیچ کاری
با ما مشورت نخواهد کرد ...

بایگانی




تاریخ تکرار مى شود و مایى که عادت کرده ایم از تاریخ  عبرت نگیریم،  دوباره شاهد اتفاقاتى خواهیم بود که چند سال قبل، با همان تم و همان سبک و سیاق تکرار شده اند. در اسفند ۱۳۷۶، اتوبوسى که حامل دانشجویانِ شرکت‌کننده در مسابقات ریاضی دانشجویی بود از اهواز راهی تهران شد. در حادثه‌ای که پیش آمد، اتوبوس به دره سقوط کرد. شش دانشجوی ریاضی دانشگاه شریف ،که اغلب از برگزیدگان المپیادهای ریاضی ملی و بین‌المللی بودند، جان باختند. دخترى از این سانحه جان سالم به در برد که بعدها نامش و نشانش بر قله هاى رفیع علم ریاضى درخشید و اوج گرفت. مریم میرزاخانی.
و حالا، در دهم شهریور ٩٦ یعنى پس از گذشت ٢٠ سال از آن اتفاق تلخ که قطعا ضررها و آسیب هاى جبران ناپذیرى را بر پیکره ى علم ریاضى کشورمان وارد کرد، شاهد اتفاقى دقیقا به همان شکل هستیم! اتوبوسى حامل دانش آموزان هرمزگانی در داراب واژگون مى شود.
 حادثه اى که در ساعت 03:58 بامداد در محور داراب - بندرعباس اتفاق افتاد. و تا کنون منجر به کشته شدن ۱۱ نفر و مصدوم شدن  ۳۳ نفر از سرنشینان اتوبوس شد. خبرها حاکى از آن است که متاسفانه احتمال افزایش فوتی ها وجود دارد.
علت این اتفاق را که بررسى میکنیم به واقعه اى تکرارى تر مى رسیم: خواب بودن راننده اتوبوس در حین رانندگى!  خواب آلودگى اى که علاوه بر گرفتنِ جانِ خود، تمام امید و آرزوهاى کودکانى را به گور برد که مى توانستند شاید مریم میرزاخانى هاى دیگرى باشند. خواب آلودگى مسئولانى که اگر کمى گذشته را سرلوحه کار خود قرار مى دادند، وضعیت به چنین مسیرى کشیده نمى شد. خواب آلودگى مردمانى که تاریخ را دوست ندارند و جاى عبرت گرفتن از آن تنها به چندهزارسال فرهنگ آریایى مینازند و رگ گردنشان فقط براى گفتنِ همین حرف ها باد مى کند!
بیاید بلند شویم و صورتمان را با آب سرد، خوب بشویم تا خواب آلودگی هایمان از بین برود. که تاریخ، بى رحم تر از این حرف هاست.



۱۰ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۰۴
کامل غلامی


  "رسید مژده که ایّام غم ..." ‎همه‌ش کشکه!
‏‎غمى که واسه توعه تا همیشه همرامه
ببین که زخمِ تنم با نمک قوى‌تر شد
‏‎همیشه رد نمک رو تمومِ زخمامه

خبر رسید که این عشقِ زهرمارىِ تو
کشیده شد به لجن پیش چشم خاطره‌هات
‏‎براى من که اصن خاطرت عزیز نبود!
‏‎براى تو که چقد لکه داره رابطه‌هات!

همیشه حقِ تو بوده که عاشقت باشن
‏‎به اسمِ عشق براتم که کم نمیذارن
‏‎"ز مهربانىِ جانان طمع مبر حافظ"
‏‎که گرگ‌ها واسه هر کارشون هدف دارن

‏‎چه سودهاىِ عجیبى که بُردن از وضعم
‏‎ رفیق هاى نجیبى! که سنگِ رو شیشه‌ن
‏‎"چه جاىِ شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است"
‏‎که خوبیاىِ منم آخرش ضرر میشن!

‏‎بیا عزیزِ دلم حرف ارزشى نزنیم!
‏براى اینکه برام ارزشى ندارى تو
‏‎برو عزیزِ دلم! تو عزیزِ اونایى
‏‎برو ادامه بده صحبتاىِ کاریتو!

‏‎نمون کنارِ من این روزهاى مسخره رو
‏‎برو! اگر چه که رو گونه‌هاى تو اشکه
‏‎غماى تلخ همیشه قوى ترم کرده
‏‎"رسید مژده که ایام غم ..." همه‌ش کشکه!


#کامل_غلامی


۰۸ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۰۴
کامل غلامی




تازه به خانه ى جدیدى اسباب کشى کرده بودیم. هنوز نتوانسته بودم خودم را به شرایط خانه و درودیوارش وفق دهم. در خانه ى قبلى مان قسمت هایى را مشخص کرده بودم و همیشه در همان جاها کارهایم را انجام میدادم. مثلا هنگامى که میخواستم تلویزیون نگاه کنم، فقط روى مبلِ تک نفره ى سمتِ راستِ تلویزیون، زیرِ چراغِ کوچکى که رنگ آبى داشت، لم میدادم.  یا موقع نهار خوردن، روىِ صندلىِ قهوه اى رنگى که رو به کابینت هاى خوشرنگ خانه بود مى نشستم. توى اتاق، تنوع بیشترى براى خودم قائل شده بودم و دو مکان انتخاب کرده بودم. یکى براى مطالعه و درس خواندن و دیگرى براى استراحت. مطالعه هایم را روى میزى انجام میدادم که روبه رویش دیوارى پُر بود از عکس افراد مشهور، با پس زمینه ى روزنامه هاى انگلیسى. چارلى چاپلین، چگوارا، على شریعتى، نیچه و ... بخشى از اعضایى بودند که هر روز موقع مطالعه چهره شان را نگاه مى کردم. استراحت هایم را هم در فضاى کوچکى که بین میز مطالعه و کتابخانه ام قرار داشت و دقیقا در ابعاد اندازه ى خودم بود، انجام میدادم. با بقیه ى بخش هاى خانه چندان ارتباطى نداشتم و برایم غریب مى نمودند. هیچوقت نشد که توى حال و زیرِ بادِ پنکه کمى استراحت کنم. هیچوقت نهارم را روى صندلى هاى قرمز رنگِ آن طرفِ اُپن نخوردم. هیچوقت نتوانستم کتاب هایم را در اتاق دیگرى بخوانم. کم کم به این شرایط عادت کرده بودم و ترک عادت موجب مرض بود. ولى حالا شرایطى پیش آمده بود که باید این عادات را (همه شان را) بطور ناگهانى ترک مى کردم. چاره اى نداشتم جز فراموش کردن. گاهى وقت ها بهترین کارى که مى شود کرد، فراموشى است. اتاقِ خانه ى جدید را برانداز کرده بودم و داشتم سعى میکردم شرایطِ مورد نظرم را روى بخشِ خاصى پیاده کنم. سخت بود. احساس راحتى نمى کردم. ولى راهى جز این برایم وجود نداشت. باید تصورات هندسى خودم را مى آوردم وسط و مشخص مى کردم هر بخش از خانه براى چه کارى و چه وسیله اى مناسب است. تلویزیون را در گوشه ى سمت چپِ حال و روبه راهرویى که به حیاط پشتى مى رسید گذاشتم. مبل را دقیقا روبه تلویزیون قرار دادم بطوریکه مبل تک نفره آن سمت راست تلویزیون باشد. آن خانه ى جدید کابینت خوشرنگى داشت. به همین خاطر تصمیم گرفتم صندلى ها را رو به کابینت بچیدم. کم کم همه ى بخش هاى خانه داشت تکمیل مى شد. به خودم که آمدم دیدم نحوه ى قرار دادن اشیاء و وسایل چقدر شبیه خانه قبلى شده است. میز و کتابخانه و مبل و تلویزیون و صندلى و ... همه و همه همانطور چیده شده بودند که در خانه ى قبلى وجود داشتند. حتى منظم تر. با خودم فکر کردم و از اینکه چطور بدون هیچ هماهنگى اى چیدمان خانه قبلى را روى همین خانه پیاده کرده بودم متعجب بودم. فکر مى کردم باید طراحى و اجزاى خانه ى قدیمى را فراموش مى کردم ولى حالا که به خانه ى جدیدم نگاه میکنم دقیقا همان خانه قبلى توى ذهنم تصویر مى شود.  انگار که خانه قبلى را کَنده و آورده باشى اش دقیقا در مکانِ خانه جدید جاگذارى کرده باشى.
آنجا بود که فهمیدم آدم ها هیچوقت، هیچ چیز را فراموش نمى کنند. بلکه آنها فقط تظاهر میکنند به فراموشى



۰۷ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۰۷
کامل غلامی



یه سیب زمینى
بزرگترین چیزى که میتونه توى زندگیش بشه
چیپس سرکه نمکیه!



۰۶ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۱۱
کامل غلامی

 
 

1. علت اصلىِ گرفتنِ نتایج ضعیفِ تیم استقلال، سرمربى اش است!
2. اگر رئیس جمهور فلان کار را مى کرد کشور به چنین وضعى نمى افتاد
3. فلان شهردار از وقتى آمده کلى بدهى بالا آورده است
4. باید فلانى بیاید تا تیم را جمع کند
5. براى حل مشکلات کشور فلان شخص مناسب ترین گزینه است
6. شهردارى را باید داد دست فلانى و ...

فرقى ندارد موضوع بحثمان چیست. ورزشى، سیاسى یا اجتماعى. ما عادت کرده ایم همه ى مشکلات را بیندازیم گردنِ یک نفر و با انتقاد کردن از او، خودمان را خالى کنیم و در عین حال که هیچ پیشنهادى براى بهتر شدن وضعیتِ موجود نداریم، بگردیم دنبالِ عملکردهاى مسئولِ مربوطه و او را زیر نقد ببریم.
این داستان از گذشته هاى خیلى دور در تنِ تاریخ کشورمان بافته شده و همیشه و همه جا، مسائل و پدیده هاى اجتماعى را با دیدِ شخصى نگاه کرده ایم. و به این نکته توجه نکرده ایم که مشکلات اجتماعى، درمان هاى اجتماعى مى طلبد و مشکلات فردى، درمانى فردى.
بیاید یک مثال ملموس بزنیم. فرض کنید در شهرى ظلم  و ستم شدیدى وجود دارد. اولین کارى که میکنیم این است که بیاییم و شخصِ شهردار را زیر سوال ببریم و او را براى داشتنِ جامعه اى ظالم نقد کنیم، در ادامه براى حل آن مشکل(به زعم خودمان) شخصِ دیگرى را انتخاب و جایگزین آن فرد مى کنیم. بدون آنکه بدانیم و مطمئن باشیم آن شخصِ انتخاب شده آیا واقعا در بندِ مبارزه با ظلم هست یا نه.
 این اتفاق قطعا کمکى به رفع مشکل موجود (ظلم) نمى کند. چرا؟ چون در شهرى که ظلم در آن بیداد مى کند، تا زمانى که نیامده ایم و ریشه ى ظلم و تفکر ظالمانه را عوض نکرده ایم، هر تغییرى که در بطن جامعه ایجاد مى شود (از بالاترین عنصر تا پایین ترین عنصر)، نمى تواند تضمین کننده ى رفع مشکلِ ظلم در آن جامعه باشد.
به دیگر سخن ما در طول تاریخ چندین ساله ى کشورمان هرگز با خودکامگى مبارزه نکرده ایم، بلکه با خودکامه جنگیده ایم. و در نتیجه ى چنین نبردى، جایگزین شدنِ یک خودکامه ى دیگر بجاى خودکامه ى قبلى ست! میبینید؟ خودکامگى را از بین نبرده ایم. ظلم را از بین نبرده ایم.
در کتابی با عنوان "جامعه شناسى خودکامگى" در این خصوص بطور صریح صحبت شده و عنوان گشته که این رفتارها و تفکرات از سالیان دور در کشور وجود داشته است. یعنى از دوران ضحاک ها و کاوه ها. ما هیچوقت با تفکراتِ ضحاک مابانه مبارزه نکرده ایم. کاوه آمد و دادخواهى کرد و ضحاک را به نقد کشید ولى آیا توسلِ او به فریدون و انتخاب او براى جایگزینىِ ضحاک، خود نمى توانست شروعى بر پرورش ضحاکى دیگر باشد؟ فریدون جانشین ضحاک شد ولى آیا تضمینى وجود داشت که تفکر خودکامگى در بطن جامعه به قوت خود باقى نماند؟
حالا داستانِ سرمربى و شهردار و فلانى و فلانى هم همین است. ٤ سال با یکى سرمیکنیم، بدون اینکه بدانیم دقیقا از جانش چه مى خواهیم، بعد که میبینیم آنجور که باید نیست (اتفاقا این را هم نمیدانیم که دقیقا چطور باید باشد!) مى رویم و توى انتخابات به کسِ دیگرى راى میدهیم. و ٤ سال بعد دقیقا همین سیکل تکرار مى شود. این عوامل دست به دست هم داده اند تا  هیچکداممان حتى از حقوق اولیه ى اجتماعى مان نیز آگاه نباشیم و در مواقعى که حقمان است و باید اعتراض کنیم، سکوت مى کنیم ولى در شرایطى که کاملا بى حقیم گلویمان را پاره میکنیم و جوگیرانه تارهاى حنجره مان را زخمى مى نماییم! قطعا آگاهى از حقوق اولیه، آگاهى از نوع اعتراض، آگاهى و تمایز بین خودکامه و خودکامگى کار سخت و دشوارى نیست و میتوان با کمى مطالعه به آن دست یافت.

هرچند ما در جامعه هیچگونه "دوشوارى" نداشته ایم و داریم به خوبى و خوشى زندگى مان را میکنیم!

۱ نظر ۰۶ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۱۳
کامل غلامی

 

اگر روزی از روزها بلاگر بودید، اگر هنوز بلاگر هستید، اگر بلاگر نیستید ولی بلاگرها را دوست دارید، دست بجنبانید که برای شما برنامه ویژه‌ای داریم.
می‌خواهیم چه کار کنیم؟
کاری کنیم کارستان! کاری کنیم که نگذاریم وبلاگ، این عزیز روزهای خوب دور، لابلای شلوغی شبکه‌های اجتماعی تنها و کمرنگ شود. که حفظش کنیم. که نگذاریم همینی هم که هست از دست برود. که مبادا روزی برسد و یادمان نیاید وبلاگ چه بود و بلاگر که بود و بلاگفا کجا...
چطور؟
قرار بر این است که کتابی تهیه کنیم از پست‌های بلاگرها به اسم "کتابلاگ". نوشته‌های مجازی بیایند روی کاغذ. کتاب چاپ شود و حتی اگر همه چیز خوب پیش برود، به نمایشگاه هم برسد. یا للعجب!
چه کاری از شما ساخته است؟
 پنج نفر از ما بلاگرها با اشتیاق منتظریم تا شما بروید بگردید و پست‌های دوست‌داشتنی خودتان یا دوستانتان را برای ما بیاورید. ما تک تک آنها را می‌خوانیم. از صافی می‌گذرانیم. خوبترین‌هایشان را انتخاب می‌کنیم و می‌فرستیم برای قسمت خوب و هیجان‌انگیز ماجرا که همان چاپ نوشته‌هاست به اسم بلاگر :)
چطور با ما پنج نفر برای معرفی پست‌های دوست‌داشتنی در ارتباط باشید؟
خیلی ساده!
تلگرام را باز کنید و آی‌دی ما پنج نفر را سرچ کنید. شما که با ما همکاری کنید، ما از ذوق به پهنای صورت می‌خندیم. باور ندارید؟ امتحان کنید :)
محسن فراهانی @mohsen_6711
ری‌را آشوری @Riraashoori
ثریا شیری @Soraya_shiri
مهشاد هاشمی @PinkApple1
و
رضا گرجی (مهاد)  09127626439

 


براى کمک بهمون میتونین هر متنى که ازم خوندین و خوشتون اومده رو به یکى از آیدى هاى بالا بفرستین
۰۱ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۱۵
کامل غلامی




ساعت حدودا ١٠ شب بود و منم خسته و کوفته بعد از سروکله زدن با ١٣-١٤ نفر از بچه ها براى انتخاب رشته کنکورشون، اومدم ایستگاه تا ماشین بگیرم برم خونه. توى ایستگاه ماشینى نبودو مجبور شدم از تاکسى هاى بى سیم استفاده کنم. یه پراید نقره اى که یه خطِ کمرنگِ زرد روى کاپوت جلو و عقبش خودنمایى میکرد، تنها تاکسى اى بود که میدیدم. رفتم جلو و سلام دادم. ازش پرسیدم که چقد میگیره تا منو ببره خونه. گفتم دانشجویى حساب کن. اونم قبول کرد. نشستم توى ماشین و شروع کردیم به حرکت. از نوع لباس پوشیدنش متوجه شدم که یا معلمه یا سپاهیه یا بسیجى. یه پیرهنِ سفیدِ آستین بلند پوشیده بود با شلوار مشکى. ته ریشِ خاکسترى رنگى داشت و موهاش رو خیلى ساده شونه کرده بود. ازم پرسید "این وقتِ شب از دانشگاه رشت میاى؟" گفتم "نه. از همین لنگرود میام. زمان انتخاب رشته کنکورى هاست و تا دیروقت میمونیم تا انتخاب رشته شونو انجام بدیم. " همینکه حرف از کنکور و مدرسه شد، حس کردم داغ دلش تازه شده. شروع کرد به دردودل کردن. ١٥ سال توى آموزش و پرورش کار کرده بود. بخاطر یکسرى ازمسائل اومده بود بیرون تا بقیه عمرش رو با راننده تاکسى بودن طى کنه. از دوران خاتمى گفت، تا احمدى نژاد، از احمدى نژاد گفت تا روحانى. از اینکه هیچکدوم از رئیس جمهورها قدمى که بتونه کمک کننده باشه واسه آموزش و در عین حال پرورشِ دانش آموزا برنداشتن. از اینکه حجمِ مطالبِ به درد نخورِ کتابهاى درسیمون زیاده. از اینکه هیچوقت روى روانشناسىِ معلمین مدارس کار نشده و بهشون آموزش داده نشده. از اینکه سعى کن گولِ این حذب و اون ارگان و اون انجمن رو نخورى. از اینکه اونى که عالمه قدرتمنده واسه همین خودتو درگیر سیاست نکن. از اینکه توى این دوران باید با علم خودت، در مقابل جهل بجنگى. از اینکه سعى کن وقتى به منصبى رسیدى و چند نفر زیر دستت کار کردن، جورى باهاشون برخورد کنى که احترام گذاشتنشون بهت بخاطر احترام برانگیز بودنِ خودت باشه، نه از روى ترس. سعى کن جامعه شناسى بخونى. روانشناسى بخونى. بشناسى جامعه ت رو. بشناسى اطرافیانت رو.
از ماشین پیاده شدم و به سمت خونه حرکت کردم. داشتم به این فکر مى کردم که بعضى آدما تعلیم توى خونشونه. مهم نیست معلم باشن و سرِ کلاس یا راننده باشن توى تاکسى



۲۳ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۱۷
کامل غلامی




«خودم کشتم!»

این جمله اى بود که با فریاد و استیصال از زبانِ پدرى که وضع مالى مناسبى نداشت خارج شد. پدرى که براى دریافت هزینه بیمه ى عمر، زن و فرزند ١١ ماهه اش را به طرز فجیعى به قتل مى رساند. از روز شنبه ٧ مرداد یعنى ٤ روز پیش از انجام این کار با طرح ریزىِ نقشه اى در پىِ قتلِ زن و کودکش است. فکر مى کند که با یک نقشه ى حساب شده هم مى تواند پول بیمه ى عمرِ زن و فرزندش را بگیرد و هم مشکوک به قتل نشود. صبح روز سه شنبه ١٠ مرداد با خانم خود در فضاى سبز قرار مى گذارد. خودش زودتر از خانه خارج مى شود تا کسى از همسایگان آن دو را با هم نبینند و به او شک نکنند. با تماس تلفنى همسرش را در فضاى سبز ملاقات مى کند تا راهى مشهد بشوند. در راه وارد زمین بزرگ محصورى مى شوند تا استراحت کنند. تفنگ ساچمه اى اش را  هم با خود به همراه آورده. بعضى وقت ها با همسرش تمرین نشانه گیرى مى کردند و به زعم خودش آن روز هم براى همین منظور از تفنگ استفاده مى کرد. در حال تیراندازى به نشانه هاى معین شده بوده که ناگهان از پشت سر و از فاصله نزدیک به سرِ همسرش شلیک مى کند و او در حالی که فرزندش را در آغوش گرفته، خون آلود به زمین مى افتد.
در همین لحظه فرزند ١١ ماهه اش را در حالی که گریه می کرد، به دیوار آجری مى کوبد و پیکرش را به آن سوی حصار مى اندازد!
بعد از آن هم اسلحه و گوشی تلفن همراه همسرش را مى شکند و در بیابان مى اندازد. لوله اسلحه را نیز که شکسته بود به داخل منزل متروکه ای در منطقه گلبهار پرت مى کند.
حالا باید منتظر باشد تا بیمه، هزینه ى بیمه ى عمر زن و کودکِ ١١ ماهه اش را پرداخت کند!

"قتل"
"آدم ربایى"
"کودک کشى"
"فقر"
چه کلمات آشنایى! خدا آن روزى را نیاورد که اینجور چیزها برایمان على السویه شود. نکند که شنیدن این خبرها (که این اواخر هم خیلى زیاد شده) دلمان را به درد نیاورد. نکند آتناها و بنیتاها و این کودک ١١ ماهه  که حتى نامش نیز مفقود است قربانىِ ندانم کارى کسانى شوند که واقعا قاتل نیستند، ولى آدم مى کشند. که واقعا جانى نیستند ولى به طرز فجیعى جانِ انسان ها را مى گیرند.
داشتم فکر مى کردم که داریم به چه مسیرِ لامعلومى قدم مى گذاریم؟ چه مى شود که به چنین فکرى مى افتیم و اصلا چنین تفکرى در ذهنمان شکل مى گیرد؟ مگر براى یک پدر، کسى عزیزتر از کودکش وجود دارد؟ این فقر تا کِى میخواهد گریبان گیر خانواده ها و امنیتشان باشد؟
حالمان خوب نیست
کمى امید لطفا
کمى تدبیر




منبع خبر: روزنامه خراسان

چاپ شده در نشریه دوات



۱۸ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۱۷
کامل غلامی




بحثِ رتبه ى کنکور و اینکه تو چند آوردى و رتبه تو چقدر شد قطعا بحث شیرینى نخواهد بود، ولى این صحبت ها مثلِ آدامسى که تهِ کفشِ پاشنه بلندِ خانمى ٢٥ ساله چسبیده است، در برهه ى زمانى خاصى، مى شود پاىِ ثابتِ گفتگوهایمان. حالا چرا خانم ٢٥ ساله؟ به خودم مربوط است!
قطعا رتبه ى کنکور با توجه به اینکه مى تواند مشخص کننده ى رشته ى دانشگاهى فرد باشد و در نتیجه شغل و وجهه ى اجتماعى شخص را معین کند، از اهمیت خاص خود برخوردار است. اما نکته اى که شاید کمتر بدان توجه شده "عددى دیدنِ کنکورى هاست!" یعنى چه؟ خب واضح است! اینکه با شنیدنِ رتبه ى کسى مى آییم سطح علمى، سطح خانوادگى و در پاره اى مواقع بیمارى هاى روانىِ فرد را تشخیص مى دهیم و با دادن اصطلاحاتى (البته اگر رتبه اش، شارژ ایرانسل باشد!) مثل "گیج"، "خنگ"، "گچ"، "آمیب" و سایر پسوندهاى تخریب کننده (سایرحیوانات را خودتان اضافه کنید) برچسبى به آن دانش آموز مى زنیم که شاید (و در بعضى مواقع قطعا) لایق آن برچسب نیست. چه تضمینى وجود دارد که رتبه برترهاى کنکور انسان هاى موفقى در زندگى شان بشوند و بتوانند براى جامعه مفید باشند؟ از یک منبع نیمه موثق شنیده بودم که  از ٣٠ نفر برتر کنکور سال ٩١ در سه رشته ى تجربى، ریاضى و انسانى تنها یک نفرِ آن در کشور مانده و مابقى از کشور خارج شدند و دیگر برنگشتند. آیا مخترعین و مبتکرین ما صرفا، فیزیک را ١٠٠٪‏ زده اند؟ آیا واقعا تنها کسانى که با توجه به رتبه ى کنکورشان در بین جمعیت "نخبگان" قرار مى گیرند، نخبه اند؟ مابقى پخمه؟ سال کنکور به نوبه ى خود براى یک جوانِ ١٨ سال پراسترس ترین سال است، سعى کنیم با ایجاد محیطى مناسب و به دور از استرس رتبه ى نامناسب شخصى را پتک نکنیم و بر فرق مغزش نکوبیم. باور داشته باشیم که هر کس در سطح خودش مى تواند موفق ترین شخص باشد و لفظِ گنگ و به دور از هدفِ "نخبه" نمى تواند صرفا تضمین کننده ى موفقیت وى باشد.
به عمل کار برآید به سخندانى نیست.



| چند ساعت قبل ازاعلام نتایج کنکور

چاپ شده در نشریه دوات

۱۵ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۲۰
کامل غلامی




بنیتا، دخترى که ... چطور بگویم؟!
بعد از دزدیدن ماشین، وقتى میبینند دخترى هشت ماهه توى ماشین است او را در بیابان هاى اطراف پاکدشت رها مى کنند. دخترِ هشت ماهه تحملِ گرما را ندارد. از تشنگى مى میرد. به این کلمات خوب دقت کنید: تشنگى / کودک هشت ماهه / گرما / عطش / یزید / شمر / انسانیت / یادِ چه چیزى مى افتید؟ خیلى آشناست. نه؟

بنیتا! دیروز، روز دختر بود. همه براى دخترها استورى گذاشتیم. گل خریدیم. تبریک گفتیم. از روزهایى حرف زدیم و امیدوار بودیم که دختران جورى که میخواهند زندگى کنند ...
اصلا چه دارم مى گویم؟! این حرف ها براى دخترى که حتى ٤ ماه از یک سال را هنوز ندیده (و نخواهد دید) چه اهمیتى دارد؟! چرا اینطور شده ایم؟ اصلاى توى مخیله ام نمى گنجد ... نمى گنجد ...



۱۴ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۴۰
کامل غلامی