آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون

و خدا برای هیچ کاری
با ما مشورت نخواهد کرد ...

بایگانی



آیا غمگینىِ زندگى در فرانسه و افغانستان یکى است؟ آیا بالاخره در کوچه ى ما هم عروسى مى شود؟ لایه ى اوزون کجاست؟ آیا پسرانِ شمالِ تهران به دخترانِ جنوب تهران حسودى مى کنند؟ گل هاى قرمز خوشبوترند یا گل هاى زرد؟ فالِ حافظ چرا گران شده؟ آیا آنان که مى دانند با آنان که نمى دانند برابرند؟ آیا شب ها که ما میخوابیم، پلیس ها نمى خوابند؟ ببخشید خانم! مى شود کمى آن طرف تر بایستید؟ بوى عطرتان دارد اذیتم مى کند. آیا پوشش هر کس مخصوص خودِ اوست؟ چرا ریحانه هر چه مى پوشد به او مى آید؟ چرا جنس فروخته شد پس گرفته نمى شود؟ آیا مى شود در نگاه اول کسى را به قتل رساند؟ چرا وقتى کسى میمیرد دیگر تکان نمى خورد؟ چرا فوتبال ٩٠ دقیقه است؟ چرا اسب ها ایستاده مى خوابند؟ آیا اقیانوس اطلس، آرام نیست؟ چرا ماهى ها از نهنگ مى ترسند؟ آیا روده گنجشک ها به بوىِ انسان حساس است؟! چرا ماشین ها ٤ چرخ دارند؟ چرا دندان ها سفید رنگ اند؟ چرا هنگامِ مسواک زدن، به چشم هاى خودمان خیره مى شویم؟ خرس هاى سفید در قطب جنوب خوشبخت ترند یا خرس هاى قهوه اى توى جنگل؟ آیا ریحانه حق دارد موهایش را کوتاه کند؟ آیا واقعا ماها از ٤٦ کروموزوم تشکیل شده ایم؟ چرا وقتى خرتان از پل مى گذرد، بیخیال مان مى شوید؟ آیا گل هاى عاشق به همدیگر انسان هدیه مى دهند؟ شما که از حقوق بشر حرف مى زنید، چرا آدامستان را توى سطل آشغال نمى اندازید؟ آیا مى شود ریحانه از همان مسیرى که رفته است بازگردد؟ چرا من مادرم را اینقدر دوست دارم؟ چرا خاورمیانه اینجورى است؟ چرا محسن وقتى رفت سربازى مَرد نشد؟ چرا ریحانه پاستیل را از من بیشتر دوست دارد؟چرا بعضى از دوستانم به هم فحش مى دهند؟ چرا وقتى من سوال مى پرسیدم، آقاى فردوسى پور مى خندید؟ چرا بابا همیشه اصرار دارد من را قانع کند که اشتباه میکنم؟ چرا فکر مى کنید که من عاشق ریحانه شده ام؟ چرا نمک شور است؟ آیا واقعا یک روزِ خوب مى آید؟! آیا بزرگ که شدیم میتوانیم بیرون از انبارى سیگار بکشیم؟
ببخشید! چرا بِرّوبِر به من خیره شده اید و به مزخرفاتم گوش میکنید؟!


۰۷ مرداد ۹۶ ، ۱۹:۲۴
کامل غلامی



وقتى مناسبتى رخ مى دهد و همه جا پُر مى شود از حرف ها و صحبت هایى پیرامونِ آن، نوشته گاه دانم! فعال مى شود و کم کم شروع مى کند به ترشحِ یکسرى کلماتِ آغشته به تفکراتم. نمیدانم این بیمارى نامش چیست؟ یا اصلا بیمارى هست یا نه؟ ولى به هر حال به آن مبتلایم. حالا هم رسیده ایم به #روز_دختر و خب باز فعالیتِ آن بخشِ مغزم بیشتر شده و دارد اذیتم مى کند. نمى خواهم جلویش را بگیرم. من به آزادى بیان کاملا معتقدم!
شاید کلیشه اى ترین بحثِ روزِ دختر این باشد که "چرا روزِ پسر نداریم؟" مى بینید؟ خیلى راحت بلدیم داستان را دقیقا بر عکس کنیم و از اصل خارج شویم. این جمله را که مى شنوم یادِ داستانى مى افتم:
زنگ جغرافى بود. معلم داشت از چند نفر سوال شفاهى مى پرسید. یکى از این سوالات این بود که "شرایط اقلیمى و موقعیت جغرافیایى و زبان رسمىِ کشور افغانستان را توضیح دهید" یکى از دانش آموزان شروع کرد به جواب دادن: " (افغانستان) کشورى است که در همسایگى ایران قرار دارد. (ایران) داراى زبان فارسى است و رنگ پرچمش به سه رنگِ سبز و سفید و قرمز است و بیشتر مردم مذهب شیعه دارند و داراى ٣٢ استان است و فلان رود و فلان دریا دارد. (ایران) ... !" همینجور ادامه داد تا ته! البته حرف بى ربطى هم نزده بود! ولى نمیدانم چرا معلم گوشه ى اسمش یک علامت منفى گذاشت و گفت "برو باباتو مسخره کن!"
ما هم داستانمان همین شکلى است. اصلِ قضیه را در دست داریم ولى همیشه به حاشیه هایش بیشتر توجه میکنیم. درست است که در روزِ دختر تبریک ها و هدیه گرفتن ها رواج دارد و خیلى هم چیز خوبى است. ولى آیا هیچوقت تلاش کرده ایم دقیقا نقشِ دخترهایمان در جامعه را مشخص کنیم؟ آیا شده در خصوص آموزش هاى متنوعِ رفتارى و اجتماعى و جنسى برنامه ى درستِ و مناسب برایشان در نظر بگیریم؟ آیا شده جورى باهاشان برخورد کنیم که بفهمند اصلا تفاوتى بینِ مرد و زن از منظرِ حضور در اجتماع وجود ندارد؟ (حرفش را خیلى میزنیم. ولى هدفم عملى است که انجام میدهیم) آیا شده از ترحم هاى بى جا دست بکشیم و اجازه بدیم دخترى خودش با علایق خودش، مسیرى که خودش مشخص کرده را طى بکند؟ چرا دخترانِ قهرمانمان به چند مورد خاص محدود مى شوند؟ چرا دخترانمان را به داشتنِ حداقل ها تشویق میکنیم واظهار میداریم که آنان با این داشته ها خوشحالند؟ چرا همیشه با بستن و پرده کشیدن رویش میخواهیم از خودمان فرار کنیم؟ چرا دخترى را که در حالِ دوچرخه سوارى است مسخره میکنیم؟ چرا دخترى که در حال رانندگى کردن است را با بوق زدن هاى بى مورد آزار مى دهیم؟ چرا همیشه به جاى کتاب هدیه دادن، به دختر لواشک و پاستیل و اینجور چیزها هدیه مى دهیم؟ چرا درس خواندن دختران را به تمسخر مى گیریم؟ چرا فکر مى کنیم دانشگاه محلى است براى ازدواج دختر؟! و بدتر از همه چرا همه اینها را با شوخى و طنز به زبان مى آوریم؟؟
چرا و چرا و چرا
سوال ها زیادند ولى جوابى که براى اکثر اینها پیش مى آید و مایه ى تاسف بیشترى است این است که "چرا دارى الکى جو مى دهى و بزرگ نمایى میکنى؟" یعنى دقیقا همان داستانِ کلاس جغرافى. اصلِ داستان را ول کرده ایم و نویسنده را متهم به جوگیرى و چاپلوسى میکنیم!
انتقاد کردن، مخالفت کردن و دادخواهى هیچوقت نشانه روشن فکر بودن، نبوده. حرف هایى که زدم صرفا جوابى فیزیولوژیک بود به ترشحاتِ کلماتى که در ابتدا در موردشان صحبت شد. شاید کورسوى امیدى باز شود براى بهتر شدنِ اوضاع.



۰۳ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۴۱
کامل غلامی




از همان ابتدا که موجِ «حرفت رو ناشناس به من بزن»ها مثلِ ملخ افتاد به جانِ مزرعه ى مجازى مان (همان مزرعه ى آبى رنگ!) هیچوقت به سرم نزد که من هم از این قابلیت استفاده کنم و از دوستانم بخواهم حرف هایشان را به من بگویند بدون اینکه بفهمم چه کسى هستند. شاید فکر کنید علتش این بوده که از «مواجه شدن با خودِ واقعى ام از دیدِ دوستان» مى ترسم یا میخواهم از خودم فرار کنم، ولى واقعیتش این است که اصلا بحثِ این حرف ها نیست! اصلا. بیایید کمى دقیق تر شویم روى داستان. وقتى شما با استفاده از یک لینک، میتوانى پیامى به کسى بفرستى و هر چه بخواهى را بنویسى و طرفِ مقابلت نداند چه کسى هستى، و حتى نداند مردى یا زن( اصلا مهم است مرد باشد یا زن؟) نسبت به متن ارسال شده ذره اى احساس مسئولیت نخواهى داشت. مى توانى بى ارتباط ترین حرف ها را بزنى و هیچ ردى از خودت بر جاى نگذارى.

و من نمى خواهم حرفِ ناشناسِ بى هویت کسى را گوش کنم. نمى خواهم به حرف کسانى گوش کنم که حتى جرات ابراز حرفهایشان را ندارند(ابرازِ حرف بصورت واقعى و به اصطلاح «فیس تو فیس»!) . نمیخواهم درگیر یکسرى متن هایى بشوم که مطمئنم (البته شاید هم مطمئن نباشم) هدفى دوستانه ندارند و نمى خواهند کمکى به بهتر شدنِ اوضاع کنند. چون انتقادِ دوستِ واقعى واضح و مشخص است و از اینکه دارد با حرف هایش به تو کمک مى کند احساس غرور میکند، نه حس گناه که بخواهد از هویتش فرارى باشد. مطمئنا ما آدم ها همه پیچ هایمان سفت و محکم نیست و گاهى اوقات از دستمان در مى رود و اشتباه میکنیم. که قطعا هم باید این اشتباهات بهمان گوشزد شود. ولى مهم است اینکه آن طرفِ خط، کسى که میخواهد اشتباهاتمان را بهمان گوشزد کند، آنقدر مطمئن و محکم باشد که بیاید روبه رویمان بایستد(یا اگر خسته مى شود روى صندلى بنشیند) اشتباهاتمان را بهمان بگوید. اگر ناراحتى اى دارد بازگو کند. آن وقت است که من مى توانم تصمیم بگیرم که کارِ اشتباهم (از دیدِ او، نه از دیدِ یک لینک ناشناس) نیاز به عذرخواهى دارد یا نه. و اگر دارد عذرخواهى انجام بشود. آن وقت نوبتِ او (نه یک لینک ناشناس) مى رسد که عذرخواهى مرا بپذیرد یا نه.
به من پیام ناشناس ندهید. چون حرفِ کسانیکه جرات و جسارتِ رودررو انتقاد کردن را ندارند، برایم ذره اى اهمیت نخواهد داشت.


۰۱ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۴۲
کامل غلامی

کتاب گفتگو در تهران - سید مهدی موسوی


#گفتگو_در_تهران
#سید_مهدى_موسوى
نشر سایه ها
١٩٥ صفحه
قیمت: ندارد!

موضوع کتاب بطور خلاصه زندگى و مکالمه چند شخصیت توى تهرانه. تعداد شخصیت هاى اصلى این کتاب ١٣ نفره. کتاب از ٩٣ بخش کوتاه تشکیل شده که هر بخشِ این رمان توسط یک شخص بازگو میشه. مهمترین نکته براى شما بعنوان خواننده اینه که بفهمین چه کسى بازگو کننده ى اون بخشه. کارى که چندان راحت هم نیست! مهدى موسوى خیلى کم از اسم شخصیت ها استفاده کرده و با دادن ویژگى هاى خاصى و منحصر به فرد به هر شخصیت اونها رو با ویژگى هاشون از همدیگه متمایز میکنه.
مطمئنا اگه این ویژگى ها رو نشناسین و نفهمین کى داره چه دیالوگى رو میگه گیج میشین و خطِ اصلى داستان رو از دست میدین. پیشنهادم اینه که بعد از خوندن این متن حتما نقدهایى که بر کتاب نوشته شده رو هم بخونین.  بنظرم بهتره روى شخصیت ها یه صحبتى بکنیم.
معرفى شخصیت هاى داستان:
١. عاطفه: عاطفه همسر امیره. در قسمت اول وارد میشه. یه زنِ خانه دار که عاشقِ حسین شده. تیکه کلام خاصش هم "به خدایى" هست بجاى "به خدا" یا "خدایى
در قسمت آخر رمان هم عاطفه وارد میشه و رمان با اون پایان میپذیره.
٢. حسین: در بخش سوم وارد داستان میشه. یکجورهایى شخصیت اصلى توى داستانه (در کل همه ى اون ١٣ نفر میتونن نقش اصلى داشته باشن) حسین شاعر و نویسنده است. عاشق زینب(کتى) هست
ویژگى هاى متمایز کننده ش هم اینه که از مادرش خیلى صحبت میکنه و علاقه ش به مادر نمود داره توى صحبتاش.
٣. زینب (کتى): در بخش پنجم وارد داستان میشه. دوست حسین. دختر مرتضى و معصومه.
ویژگى هاش: تکه کلام هاى "مى زنگم" و "مى بوقند" و امثالهم. علاقه به پدر در متن صحبتهاش مشهوده
٤. مرتضى: در بخش ششم وارد داستان میشه. شاعر و نویسنده. پدر زینب (کتى). همسر سابق معصومه. همسر فعلى نرگس
٥. نرگس: در بخش هفتم وارد داستان میشه. همسر فعلى مرتضى
٦. على: در بخش دهم وارد داستان میشه. پدر محمود. رئیس پایگاه بسیج محل
٧. امیر: در بخش یازدهم وارد داستان میشه. همسر عاطفه. دوست دلارام. دوست حسین.
٨. مجتبى: در بخش ١٥ وارد داستان میشه. نوازنده و آهنگساز. دوست و همکار حسین. عاشق زینب. معشوق نیوشا
ویژگى ها: تمایلات همجنس گرایانه. علاقه به خودکشى
٩. دلارام: در بخش ١٦ وارد داستان میشه. معشوقه امیر. دوست مریم.
ویژگى ها: دختریه با روحیات پسرانه. تکه کلام "فیلان" بجاى "فلان"
١٠. مریم (ستاره) : در بخش ٢٠ وارد داستان میشه. معشوق دلارام. عاشق نیوشا
داراى تمایلات همجنس گرایانه
١١. محمود: در بخش ٢٥ وارد داستان میشه. برادرزاده مدیر انتشارات میعاد. عاشق زینب. پسر على
١٢. شاهرخ: در بخش ٢٦ وارد داستان میشه. نفوذى اطلاعات. دخترباز. عاشق نیوشا
١٣. نیوشا: در بخش ٣٨ وارد داستان میشه. عاشق مجتبی. معشوق مریم. معشوق مقطعى شاهرخ

یک راوى هم داریم که بیشترین نقشش
در انتهاى داستان هست و تکلیف هر شخصیت رو توى یه بخش خاص روشن میکنه.
همونجور که دیدین داستان خیلى پیچ در پیچ و گیج کننده ست و اگه نتونین درست بخش بندى کنین ممکنه متوجه نشین چى به چیه. پیشنهادم اینه که حتما بغل هر بخش بنویسین این بخش متعلق به کیه و گفتگو بین چه کسایى داره رخ میده. اگر نسخه چاپى کتاب رو دارین که هیچ ولى اگر ندارین من نظرم اینه از فایل پرینت بگیرین و سیمى ش کنین و بخونین.
و در ابتداى رمان هم میتونین یه شجره نامه ( دقیقا مثل صدسال تنهایى مارکز) بکشین و ارتباطات رو مشخص کنین.
کتاب تلخ ولى عالیه.



۲۷ تیر ۹۶ ، ۱۷:۴۴
کامل غلامی



یه هفته اس دارن از اداره ی پست بهم زنگ میزنن. انگار کارمنداش بنایِ شروع ِ ساعت اداریشون رو گذاشتن رو احوال پرسی با ما. مام گرفتاریا و گیروگورا نذاشته بریم ببینیم چه خوابی برامون دیدن. یه ۹ روزی میشه که اداره پست، زنگ خورِ ثابت مون شده. امروز دیگه باس برم ببینم اینها که عین مرغِ پرکنده هی زرت و زورت بهمون زنگ میزنن چه مرگشونه. سر صبحه. رفتیم اداره پست تا ببینم کدوم آدمِ عاقلی توو این عصرِ مدرنیته نامه داده. از باجه آخر ۹ تا پاکت نامه میفرستن واسمون. تعجب میکنیم. ۹ تا پاکت توو ۹ روز؟! یکم ترس برمون میداره. مشکوک میزنه قضیه. نامه هارو میذاریم توو جیبِ کتمون و راه میفتیم بریم سرِکار. ساعت حدودایِ ده صبحه که از کار فارغ میشیم. بهترین موقع س که نامه هارو بخونیم. نامه هارو از جیب کتمون در میاریم. چشممون میخوره به نشانی فرستنده. دقیقا همون نشانی گیرنده اس! توو پرانتز هم آدرس خونه مون رو زده! اگه آدرس خونه رو میدونست چرا مستقیم نفرستاد خونه؟! تعجبمون بیشتر میشه. همینطور ترسمون. نامه هارو یکی یکی باز میکنیم و میخونیم:

نامه ۱: اون شب که رفته بودم واسه شام نون و گوجه بخرم یهو دلم هوسِ سیب کرد. توو جیبم اونقد پول نداشتم که هم گوجه بخرم و هم سیب. خودت که میدونی وقتی دلم یچیزو بخواد زمین و زمان هم به هم بریزن باید به دستش بیارم

نامه ۲: یادته مبلِ سفیدمو؟ میدونی که چقد دوسش داشتم. اون اولین مبلی بود که با هم خریدیم. حتی از مبل جهیزیه ام هم بیشتر دوسش داشتم. عطرت رو میداد. رنگش تو رو یادم میاورد. مواظبِ چیزایی که تو رو یادم میارن باش

نامه ۳: آره یادمه سالِ اولِ دانشگاه. فلافل بندری تند. سس خردلِ بدمزه! میدونی؟ دوست داشتنِ گل رز زیاد کارِ عجیبی نیست. چون همه دوسش دارن. واسه همه عزیزه. ولی گلایول سفید اینطوری نیست. هر کسی گلایول سفیدو ددس نداره ولی وقتی عاشقش شد دیگه دست از سرش برنمیداره. میدونی که چی میگم؟

نامه ۴: من از بچگی خوشگل بودم! ربطی هم به سیر تکاملی م نداشت. واسه عاشق شدن رنگ چشم ملاک نیست. قرار هم نیست سیرِ تکاملیِ حیوونارو حفظ باشی. همینکه تو پیرهن آبی چارخونه ت رو میپوشی و آستیناشو میدی بالا و تو دلمون کیلو کیلو قند هست که آب میشه،
نیاز به فلسفه نداره که ...


نامه ۵: مشتی ممدعلی که دلبر نداشت! داشت؟ من که میگم نداشت. اگرم داشته باشه مطمئنم مثل من بخاطر اون طیاره ش سرش غر زده. آخه میدونی؟ آدم توو دلش رخت شور خونه که نداره همه ی درد و غم هارو بریزه توش بشوره ببره. آدم یکیو میخاد توو دلش که درداشو بهش بگه و سبک شه. وقتی باهات حرف میزنم سبک میشم. تازه میشم. شبیه همون لباس آبی چارخونه ت وقتی میره رخت شور خونه

نامه ۶: راست میگفتی. ثبت بود. راستشو بخوای اون آیکن سیب قرمزه توو پروفایل اینستام یه نشونه بود. یه علامت( هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق / ثبت است بر جریده ی عالم دوامِ ما)

نامه۷: King و Queen زیاد هست توو دنیا. اینو همون شب فهمیدم. ولی اونی که نیست دلبر و شخصِ شخیصِ نویسنده است. از اون عشق های سنتی.

نامه۸: اون روز باز توو دلم رخت شور خونه راه انداختم. نه به خاطرِ حسین ساقی. بخاطرِ کبوتراش. دوس ندارم در مورد اون روز صحبت کنم. ولی بدون که اون کبوتر هم دلبر داشت ...

نامه۹: چه خبر از دختر دبیرستانیه؟! میدونم که یهو ناغافل چشمت رفت سمتش. واسه همین بود که چیزی نگفتم. راستی. یه سوال. تو اولِ عاشق چشمام شدی یا صدام؟ اگه جوابت اولیه است وقتی که داری از سرِ کار میای یه کیلو سیب سرخ بخر. اگرم جوابت دومیه یه کیلو گوجه بخر واسه شام. امشب فوتبال داره. بایرن - ولسفبورگ

#کامل_غلامی
#دلبر_سیب_دارد ۱۰ (قسمت آخر)

طراح کاور:  علیرضا مواساتی

 

[ دنلود فایل صوتی با صدای محمودرضا قاسمی و مهناز دژبان | قسمت دهم| دانلود ]

صحبت هایی پیرامون دلبر و حاشیه هاش انجام دادم. از اینجا گوش کنید


۲۳ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۵۵
کامل غلامی

عاشقت میشمو نمی فهمی
عاشقی یه جنونِ ذاتی بود
تو نباشی چقدر "شیرین"ه
بی تو این زندگی "نبات"ی بود
"دور بودیمو حس نزدیکی
اشتباهِ محاسباتی بود" *

رابطه بینمون ... مناسب نیست
فاصله بینمون ... آره خوبه!
میرم از کوچه های غمگینت
تو همین جا بمون ... آره خوبه!
عشقمون هم که رنگ رنگ شده
مثلِ رنگین کمون! آره! خوبه؟

رفتنت مثلِ رفتنِ جون، نه!
گریه هاتم گلابِ کاشون، نه!
عاملِ ابرای سیاه تویی!
سهمِ من قطره های بارون؟ نه!
فک کنم تیکه ی نچسب منم
بعدِ من حالِ شهر میزون، نه؟

حسِ تلخی که داشتم واسه -
- روزهایِ عجیبِ دوری بود
هر بلایی که اومده به سرم
راه حلش فقط صبوری بود
رفتنت خنده مو عوض کرده
خنده هام یادته چجوری بود؟!

اشتباهی که کرده بودیمو
عشق داره تقاص پس میده
دنیا هر چی گرفت سالم ازت
داره خیلی قناس پس میده
عشق حالا جوابِ ماها رو
با دوتا شاخه یاس پس میده

این دوتا شاخه یاس یعنی تو
دردهای قناس یعنی تو
اشتباهات ایناس: یعنی تو -
- عشق رو اشتباه می دیدی
اشتباهی تقاص پس میدی
هیچ چیزی ازم نفهمیدی

تف به مردی که قیل و قال نداشت
مزه ی زندگی ش نباتی شد
تف به پروانه ای که بال نداشت
عاشقیش یه جنونِ ذاتی شد
تف به جبری که احتمال نداشت
اشتباه محاسباتی شد


*آرین داوودی

#کامل_غلامی

۰۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۰۵
کامل غلامی


درسته که دیوار بوده جلوم
ولی کم نیاوردم و تاختم
جلو سختیا خم نشد پشتمو
من این زندگی رو خودم ساختم

#کامل_غلامی


۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۰۶
کامل غلامی


زندگی چیز قشنگیه ولی واسه ما نه!
واسه ما جهنمه،  آتیشِ سختی میباره
شماها خوشین کنارِ همدیگه خیلی زیاد
روبه ماها هرچی که دیده میشه یه دیواره

#کامل_غلامی


۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۰۶
کامل غلامی



ماریو که خانواده اش ١٧ سال پیش توسط رومى ها قتل عام شده و به بردگى آنان در آمده است بنابر قوانین حاکم بر کشور در مسابقاتى که براى بردگان ترتیب داده اند و آنان را به جنگ علیه بردگان دیگر تشویق مى کنند شرکت مى کند. با توجه به سرعت فوق العاده اش در شمشیرزنى توجه پادشاه را جلب کرده و از شهرستان به مرکز استان انتقال داده مى شود. در راه با دخترِ یکى از صاحب منصبان شهر(کاسیا) آشنا مى شود و از همان زمان مهرش در دل دختر مى افتد. توى یکى از این مسابقات ماریو باید با قهرمان بردگان (آتیکاس) بجنگد. اگر آتیکاس آن مسابقه را مى برد حکم آزادى اش را مى گرفت. ولى با نظر مسئولِ مسابقه عده ى زیادى از بردگان را علیه این دو نفر بسیج مى کنند تا شاهدِ قتل قهرمان و پدیده ى میدان باشند. در کمال ناباورى آن دو همه ى سربازان را از بین مى برند. پادشاه دستورِ آمدن تعداد بیشترى از نگهبانان را مى دهد تا ماریو و آتیکاس را به قتل برسانند، در صورتى که بر طبق قوانین کشور آن دو پس از پیروزى در مقابل بردگان باید آزاد مى شدند. در حین جنگِ آن دو قهرمان با نگهبانان، آتشفشانى که در نزدیکى شهر بوده فعال مى شود و به سرعت به سمت شهر پیش مى رود تا تمامِ مردم شهر را به یغما  ببرد.  در شهر آشوبى برپا مى شود. ماریو  و کاسیا تمام تلاش خود را مى کنند تا از آن مهلکه جان سالم به در ببرند ولى آتش آن ها را هم در مى نوردد و این عشق بدونِ اینکه پا بگیرد سریعا خاموش مى شود. در انتهاى فیلم جنونِ عشق را شاهدیم. عشقى که آن را "عشقِ وحشیانه" تعبیر میکنم.
در فیلم جدالِ عشق و نفرت(پادشاه و کاسیا)، رفاقت و دشمنى (ماریو و آتیکاس)، عشقِ ابدى(مادر و پدر کاسیا) و عشقى وحشیانه (ماریو و کاسیا) را شاهدیم. دیدنش پیشنهاد مى شود.



فیلم پمپئی


دیالوگ:
- چرا وحشی اون کار(کشتنِ اسبی که زجر میکشید) رو کرد؟
+ چون مهربانانه ترین کار بود


۰۶ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۱۹
کامل غلامی
 

به خیابون نگاه می کردی
تا که با عشق کودتا بکنی
اسمِ من رمزِ کودتای تو شد
ممکنه اسممو صدا بکنی؟

تویِ شهری که عشق ممنوعه
عاشقی نیس(ت) کار هر مردی
صادقانه مصدقت شدمو
وحشیانه تصرفم کردی

کودتایی که جنسِ عاشقیه
روزهایی که سرزمینِ تنم -
- تویِ زندونِ تو اسیر شده
حرفِ آزادیو چرا بزنم؟!

چشم هاتم شبیهِ شورشیا
هر چی بود و نبود، نابودن
دولتی از تو رویِ کار اومد
که وزیراشم عاشقت بودن!

تیره کرده تمومِ شهرِ منو
تارِ موهای مشکی و کوتات
انقلابی عجیب رخ میده
لابه لایِ دو خطِ ابروهات

هر خشابی که از تو خالی شه
یه نفر عاشقونه جون میده
پاسبونی عقب عقب میره
پرچمِ صلح رو تکون میده

چشم هایِ سیاهِ شورشیو
حمله ور کن به شهرِ آوارم
"من به اشغالِ تو در آمده ام
صهیونیسمی که دوستش دارم"*

 

#کامل_غلامی

* بیت از یاسر قنبرلو


۰۳ دی ۹۵ ، ۱۱:۰۷
کامل غلامی