آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون

و خدا برای هیچ کاری
با ما مشورت نخواهد کرد ...

بایگانی


نمیدانم که چرا چند وقتی است خیلی هوای درس و کلاس و مدرسه را کرده ام ! هوای زنگ تفریح های مدرسه مان. یاد آن گروهی که همیشه هنگام زنگ تفریح میرفتیم حیاط پشتیِ مدرسه و پول هامان را میگذاشتیم روی هم و یک نفر را می فرستادیم برایمان از ساندویجیِ کنار مدرسه ساندویج بخرد. ساندویجش زیاد خوشمزه نبود، گران هم میداد! ولی میچسبید. اکثر مواقع هم کسی که میخواست برود بیرون، خودش پول نمی گذاشت. میگفت "من ریسک کارم بالاست. هم پول بدم هم ریسکشو بپذیرم ؟!" ما هم مجبور میشدیم مقداری از پولِ ساندویج بیشتر بدهیم تا اندک اندک جمع گردد پول آن رفیق ریسک پذیر! توی آن جمع، من از همه درس خوان تر بودم. یک بار که معاون مدرسه مارا موقع خوردن ساندویچ دید و فرستادمان پیش مدیر، 2نمره از انضباط همه کم کرد بجز من! آن موقع نفهمیدم علت این کارش چه بود ولی حالا که فکر میکنم می بینم برایِ خودِ مدرسه هم بد میشه اگر نمره ی انضباط شاگردِ دوم مدرسه 18 باشد ...




+این پست رو قبلا توی بلاگفا گذاشته بودم / دوست داشتم اینجا هم باشه
++ عکس از من نیست


۷ نظر ۱۵ آبان ۹۴ ، ۱۵:۱۲
کامل غلامی


از اینترنت بیا بیرون

میخوام تلفن بزنم!



۱۷ نظر ۰۹ آبان ۹۴ ، ۲۱:۳۷
کامل غلامی


دنیام خری بود که از کرّه گی دوتا دم داشت!



۶ نظر ۰۴ آبان ۹۴ ، ۲۱:۰۰
کامل غلامی


تویِ دسته عزادارن جلوی من ایستاده بودند. مردی با لباس سرتاپا مشکی که دختر بچه ای ۵ یا ۶ ساله در بغل داشت. دخترک دستانش را دور گردن پدر حلقه کرده بود و داشت به عزادارن که سینه میزدند و هرازچندگاهی حسین حسین میگفتند نگاه میکرد. پیرهن صورتی و شلوار آبیِ آسمانی رنگی به تن داشت. کفشش از این کشف های سفیدِ پاپیون دار بود و روسری اش کِرِم رنگ بود با گل هایِ ریزِ قرمز. پشتشان ایستاده بودم و بدون اینکه خودم هم متوجه باشم چند دقیقه ای بود به دخترک خیره مانده بودم. مداح داشت از حضرت ابوالفضل میگفت و چند نفری از گوشه ی چشمشان اشک جاری شده بود .. ریتم سینه زدن از دستم در رفته بود و به دخترک که همچنان توی بغل پدرش بود نگاه می کردم. مداح، شور مداحی اش را بیشتر کرده بود و طبل و سنج ها با شدت به هم زده می شدند و زنجیرها بود که از بالا بر شانه ی زنجیر زنان فرود می آمد. و من همچنان محو دخترک بودم .. در همین حال و احوال، دخترک دستانش را از دور گردن پدر خارج کرد. صورتش را درست در مقابل صورت پدر قرار داد و با شوق گونه ی سمت راست پدرش را بوسید. عزاداری به آخرهاش نزدیک میشد و من همچنان داشتم به کار دخترک فکر میکردم. برای اولین بار در عمرم بود که به یک مردِ سرتاپا سیاه پوش حسودی ام می شد ..



۹ نظر ۰۲ آبان ۹۴ ، ۱۵:۵۸
کامل غلامی


یک روزی

توی یک صحرا

در یک ظهر گرم

سر کسی از بدن جدا شد

برادری ابتدا دست، سپس چشم و بعد جانش را فدا کرد

خون پسربچه ای چندماهه ریخته شد

زنانی فحش وکتک خوردند

تا ما بفهمیم

تا متوجه باشیم

تا کمی فکر کنیم

...

اما

ما 

فقط

گریه کردیم



۱۵ نظر ۰۱ آبان ۹۴ ، ۲۰:۱۰
کامل غلامی


وقتی سفره ی ناهار ساعت 12.5 چیده میشه و جمع کردن میرسه به ساعت 3.5 بعدظهر

یعنی ماها به اندازه ی کافی از هم دور شدیم ..



۹ نظر ۲۹ مهر ۹۴ ، ۱۵:۴۸
کامل غلامی


در روضه ی تو چای عجب حالی داشت

عشقِ تو درونِ دل من جایی داشت

عشقی که تمامِ تاروپودش غم بود

عشقی که نشانه ی سبک بالی داشت

در مجلست آمدم که بیمار شوم

زنجیر، عزاداریِ بیماری داشت

نامِ تو کلیدِ هرچه آبادانیست

بی نامِ تو شهرم همه ویرانی داشت

ذکرِ تو که بر سرِ زبان ها باشد

دیگر چه کسی نیاز به یاری داشت

گفتیم حسین و آه و افسوسی که

عباس میانِ خیمه ها خالی داشت

ای کاش دو چشمِ تیزِ او بینا بود

ای کاش حرم هوایِ بارانی داشت

بعد از تو عرب به جهل خود برگشتند

بعد از تو عرب نشانِ رسوایی داشت

بعد از تنِ بی سرت حسینی شده بود

هر ضد حسین، اگر که بیداری داشت

دوریم ز کربِ پُربلا .. غمگینیم

شاعر چقَدر تصوری واهی داشت

دوریم ز کربِ پُر بلا .. عیبی نیست

نزدیک شدن به تو مگر کاری داشت ؟


#کامل_غلامی



۴ نظر ۲۷ مهر ۹۴ ، ۲۰:۱۷
کامل غلامی

از آن زمان که یوسف کنعان ما شدی
دیگر نرفته ایم به بازار هیچکس


| علی اکبر لطیفیان |



| مراقب عزاداری هایتان باشید !


۸ نظر ۲۳ مهر ۹۴ ، ۱۴:۲۸
کامل غلامی


مسخره بازیِ بلاگفا! هر چی که نداشت ، واسه اونایی که خواستن پُز آرشیوشون رو بدن خیلی خوب بود ... که تو وبلاگ جدیدشون بگن ما پنج سال پیش فلان جا می نوشتیم و فلان ! .. به اینا میگن بلاگر شاخ ؟



۱۰ نظر ۱۹ مهر ۹۴ ، ۲۰:۲۹
کامل غلامی


چیز چندان مهمی نیست ... شعر هایم را میگویم : زندگی ام را 


gholamik.persianblog.ir



۱۷ مهر ۹۴ ، ۱۲:۱۰
کامل غلامی