
دستت را بـه من بده
تویی که هیچـوقت پایت را از زندگی ام بیـرون نکشیـده ای
| کامل غلامی

دستت را بـه من بده
تویی که هیچـوقت پایت را از زندگی ام بیـرون نکشیـده ای
| کامل غلامی

تمام کودکیم با تو گذشت. تو بزرگ شدی ... درس خواندی و کنکوری دادی. زمانی دانشجو بودی و سر تمام دانشجو ها و اساتید همان بلایی را آوردی که در دوران کودکی بر سر من آمد. ازدواج کردی و حالا به دنبال رنگ مناسب برای سیسمونی دخترت میگردی ... و من هنوز همان پسر بچه ی شش ساله ام که پابه پایت نشست و تماشایت کرد و تماشایت کرد و تماشایت کرد ... و آنقدر تماشایت کرد تا گُل های روی پیراهنت پژمرد ، همان گل هایی که زمانی من آبیاریشان میکردم.
وقتی دستانت در دستهایم است ، دستهایم رنگ زندگی میگیرد، رنگ سبز ...
وقت دستانت را میبوسم لب هایم رنگ زندگی میگیرد، رنگ سبز ...
وقتی دستانت در جیب پالتو ام هست تمام پالتو ام رنگ زندگی میگیرد ، رنگ سبز ...
.
.
.
بابا لامصب! وقتی لاک میزنی یه چند دیقه صبر کن لاکه خشک شه بعد بیا طرف من ! اه اه اه