آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون



۶ مطلب با موضوع ««کاپیتان»» ثبت شده است


بوسه


بهش گفتیم دیروز روز جهانى بوسه بودها. توى پارک نشسته بودیم که اینو بهش گفتیم. وحشیانه نگاهمون کرد که «خب که چى؟» گفتیم «خب هیچی. ینی هیچیِ هیچی هم نهها. ولی در کل خواستیم اطلاع داده باشیم.» خندید. وقتی خندید انگار ریش ریش شد تمومِ دلمون. یه جورِ حال خوب کنی قلبمون به درد اومد. بهش گفتیم «میدونیم الان شرایط مهیا نیست و چش زیاده واسه دیدن. ولی خب چه کنیم که دلمون مثِ پوستِ پیاز نازکه و تاب نمیاره یسری موضوعارو. میذاریم توى لیست بدهکاریاتون که بعدا تسویه کنین باهامون.» خندید. جوری خندید که کلا یادمون رفت هر چى طلب داشتیم و هر چى بدهى داشته. ولى خب هر کی ندونه خودمون که میدونیم چقد بدهکارشیم. چقد هوادارشیم. چقد خیلی تباهیم در مقابلش.



رایمون نوشت: عکاس فوق العاده ی این عکس رو توی اینستاگرام پیدا کرده بودم ولی متاسفانه اسم و آدرسش رو فراموش کردم الان. اگه آدرسی ازش دارین مرسی که میدین.



۹ نظر ۱۶ تیر ۹۷ ، ۲۳:۰۴
کامل غلامی


تنها در خوابگاه



ما تنها بودیم همیشه. توى کل زندگیمون همینجورى بوده روزا و شبامون. نه اینکه تقدیرمون باشه. انتخابمون بود. این دوتا فرق دارن زیاد باهم. وگرنه مام میتونستیم ساکمونو جمع کنیم بریم سفر. بریم سینما. بریم هاتداگ پنیرى بخوریم با دختراى دانشکده. میتونستیم با بچه های کافه بریم قصر شادی. ولى خب نمیچسبید بهمون. یعنى اونجورى که پیش خودش میچسبید پیش بقیه نمىچسبید. نمی‌دونیم چطور بود ولی گیرایى داشت. چسبش قوى بود. گفتیم خب میشینیم توى کنج عزلتمون ازش مىنویسیم. لااقل حالا که خودش نیست، یادش باشه توى شریانا و وریداى این تالاپ تلوپ کنندهى پُر از خون. ازش نوشتیم و نوشتیم و نوشتیم تا دیدیم داریم میزنیم جاده خاکى. اصلا جوری شده بود که خجالت می‌کشدیم بعضی چیزا رو بنویسیم. هی مىنوشتیم و از خوندن دوبارهش خجالت میکشیدیم! نمیدونستیم که فقط تا لب و گیسو و چشاى عسلیش بایس بنویسیم. نمی‌دونستیم سر و سینه و رون و پاچه واسه اینجور محفلا نیست. ناشی بودیم خب. برگشتیم و رفتیم سراغ خودسانسورى. ایراددارهاش رو حذف کردیم و قابل پخشا موندن. وقتى ازش توى وبلاگمون مىنوشتیم بازدیدکنندههامون زیادتر میشدن. کامنتا زیادتر میشد. اصلا وبلاگ جونى میگرفت واسه خودش. مام ته دلمون لابهلاى شریانا و وریدا از اینکه تنهایى رو انتخاب کرده بودیم خوشحال بودیم. درسته نمىدیدیمش. درسته سانسور شدههاش از کفمون پریده بودن. ولى خب همینکه توى دستهبندىِ وبلاگمون یه تگِ دیگه به اسمش اضافه کرده بودیم خوشحال بودیم. همینکه این تنهایى شد مسبب خیر و از اون نوشتن، توى شریانا و وریدامون نمىگنجیدیم حقیقتا. ولى خب ندیدنش هم کم مصیبتى نبود. خدا نصیب نکنه. یا حالا که درد رو داده، درمونش هم بده.



رایمون نوشت: عکس پرده اتاقمونه توی خوابگاه. یه جایِ دنجِ خلوت که جون میده واسه نوشتن



۷ نظر ۱۵ تیر ۹۷ ، ۱۴:۵۷
کامل غلامی



اصلن نمیفهمیدم دنیاش رو. مثل همون خبرنگارایى که صحبتهاى مورینیو توى مصاحبههاش رو نمیفهمن. هى گسسته میشدیم که یکم توى فاز خودش و علاقهمندیاش قدم برداریم ولى هى دورتر میشدیم از این فازه. نه اینکه نخوایمها،نه. بلد نبودیم. خب آخه کسى بهمون یاد نداده بود چهجور میشه دلِ اینجور آدما رو به دست آورد. حافظهمونم که اندازه جلبک بود و بعدِ آشناییمون باهاش به موجودات تکسلولى تقلیل پیدا کرد. هیچى یادمون نمیموند. ساعتمونو زنگ میذاشتیم که حواسمون باشه یادش باشیم. که حواسمون باشه هر ساعت بهش پیام بدیم و احوالشو بپرسیم و از اینکه داره توى دلتنگى سر میکنه غممون بشه و سعى کنیم یه کارى کنیم یه نموره خوشحالتر بشه توى این دورهزمونهى لاکردارِ نامروت.
البته اونم کم حواسش به ما نبودا. الحق که حواس
جمع بود. آمار کل فالوورهاى اینستامونو داشت. پروفایل همهى ممبراى کانالمونو چک کرده بود. یهجورى حواسش بهمون بود که کاناوارو وسطِ دفاعخطىهاى اینتر هم اینقد به خط حمله تیم مقابل حواسش نبود. ساعت خواب و بیدار شدنمون توى روزاى مختلف هفته رو نوشته بود توى Note گوشیش و هر وقت میدید بیداریم و پیام نمیدیم می‌اومد خِرِمون رو میچسبید. البته این قضیه یخورده باعث رنجشمون هم شده بود. مشکلِ اون Noteـه این بود که زماناى سپرى شده توى مستراح و اینجورجاها رو نمیتونست مورد عنایت قرار بده و محاسبه کنه. چوبشو هم ما بایس میخوردیم. اصلا از وقتى که باهاش آشنا شدیم مستراح رفتنامونم تحت تاثیر قرار گرفت! کم میرفتیم. سریع هم میومدیم بیرون. جالبیش هم اینجا بود که معده و رودهمون بطور سیستماتیک با این قضیه کنار اومده بودن و یه روزم «اخ» نگفتن به این جفاهایى که بهشون شده. نمیدونستیم عاشقیّت روى سلولهاى روده هم تاثیر میذاره. ولى انگارى میذاره. انگاری خیلی چیزا هست که عاشقیّت میتونه روشون تاثیر بذاره. شبیه برگِ برنده میمونه. شبیه تعویضهای دیقهی 88ِ مورینیو که میاد و نتیجهی بازیو عوض میکنه. شبیه تکل از پشتهای موفقِ کاناوارو که یه گل رو به جون میخره. درسته خیلی دقیق نمیفهمیدیم دنیاش رو ولی از وقتی آلارم گوشیمونو به اسمش عوض کردیم و یه آهنگِ لایت گذاشتیم روش دنیا برامون قشنگتر شده. انگاری سه هیچ ازش جلوییم و بازی هم رسیده به دیقه ی 90




۶ نظر ۱۸ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۳۸
کامل غلامی


اسمت


از همون شب اسمشو حک کردیم بالا بازومون که هر وقت ببینیمش توى دلمون ذوق کنیم و روى هوا اسمشو بلند بلند تکرار کنیم و دوسش داشته باشیم. از همون شب یهو خواستیم هرجا که میریم باشه پیشمون. که هرجا میشینیم بشینه کنارمون. یهو تصمیم گرفتیمو رفتیم آرایشگریِ بغل ایستگاه تاکسی، منتظر موندیم تا مشتریاش کاراشونو انجام بدن و ببرتمون پشتِ مغازه و برامون اسمش رو خال بندازه بالا بازومون. یه اسپری لیدوکائین زد از بالای شونهمون تا سرِ قوزکِ بازمونو نشست پایِ دستگاه خال. پرسید «اسمش؟» گفتیم «اسمِ کی؟» گفت «اسمِ پدرِ پسرِ شجاع! دِ خو اسمِ همون دلبری که دلتو برده ناکجا دیگه پسر. نگو که میخوای یادگاری واسه ننهت درج کنی رو این پوستِ استخونیت؟!» همینجور بازومون توی دستش بود و منتظر بود که اسم مبارک از دهنمون بیاد بیرون. هی فک میکردیم که چی بگیم، چی نگیم. غیرتمون اجازه نمیداد جلو اونهمه آدم اسمشو داد بزنیم و نوکِ نجس دستگاه خال بخواد اسمشو حک کنه روی بازویِ استخونیمون. مِن و مِنهامون داشت زیاد طول میکشید که کفری کرد آرایشگره رو. گفت «ببین! جلو مغازه مشتریا نشستن بایس موهاشونو بدم دستِ باد. علاف کردی مارو برا یه وجب اسم گفتن. بدو دِ لاکردار» بدون اینکه معطل کنیم گفتیم «کاپیتان». خیره شده بودیم به بازوی استخونیمونو و بلند داد زدیم «بنویس کاپیتان» از اونور صدایِ خش دارِ یکیو شنیدم که گفت «زیدانه یا کارلوس؟» بعد قهقهشون پاشیده شد توی صورتِ گُر گرفتهمون. گفتیم «نه! فوتبالیست نیست اصلن. بنویس کاپیتان»  صدای قهقهی توی آرایشگاه توی حلزونیِ گوشمون میپیچید که زدیم از چارچوب درش بیرون. بازومون داغ شده بود. یه نموره هم می ‌سوخت لاکردار. ولی میارزید. الان دیگه هرجا بخوایم بریم کاپیتان باهامونه. وقتی میخندیم پخش میشه توی صدای خندههامونو خندهمون رو خوش رنگتر میکنه. وقتی از توی خیابون میخوایم رد شیم سفت میچسبیم به بازومون، تا اول کاپیتان رد شه بعد خودمون. هر وقت هم که دلمون میگیره خیره میشیم به کاپیتان که کنارِ  بازوی استخونیمون آروم گرفته و بهمون خیره نگاه میکنه. همیناش قشنگن دیگه. حالا کاپیتان اندازه زیدان یا کارلوس فالوورِ اینستا هم نداشت، نداشت. مهمه مگه؟




۶ نظر ۱۳ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۳۷
کامل غلامی


تو فکر یه سقفم

خودتو شبیهِ من نکن تا خوشبخت بنظر بیایم! این شبیه شدن ها دلشون به وصال نیست. اصلن کى گفته کسایى که شبیه به همن میتونن با هم خوشبخت بشن؟ اصلن توى کدوم افسانه هاى قدیمى عاشق و معشوق بخاطر شباهتاشون به همدیگه، عاشق هم شدن؟
همینکه من عاشق بستنى ام و تو به زور باید بستنى بخورى خودش میتونه یه مدل عاشقانگى باشه! اصلن همینکه تو روزى فلان قد کیلومتر پیاده روى میکنى و عاشق ورزشى و از اینکه خیلى وقته دوچرخه سوارى نکردى ناراحتى ولى من عاشق اینم که فقط بشینم توى خونه و کتاباى مونده روى میزم رو بخونم و ترانه بنویسم، نشون میده که عشق، شبیه بودناى مصنوعى نیست، که زور میزنیم براى اتفاق افتادنش. عشق شاید همون آبمیوه اى باشه که توى آمفى تئاتر دانشکده برام خریدى. شاید همون دفتر یادداشتى باشه که «توى فکر یه سقف بود» براى موندن و بودن. شاید همون خیره شدن به منظره هاى بدون حرفِ توى پارک شهر باشه وسط بازى هاى اون دوتا دختربچه. شاید پاستا خوردنیایى باشه که هیچوقت تکرارى نمیشن ولى همیشه دوست داریم تکرار بشن. من شبیه تو نیستم و این شاید یعنى عاشقتم!



۲ نظر ۰۱ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۰۴
کامل غلامی

کاپیتان

قرار بود توى این زندگى فقط یه هم تیمىِ ساده باشه؛ ولى شد کاپیتان. شد همونکه بهمون یاد میده از کدوم جناح حمله کنیم تا قشنگ تر گل بزنیم. شد همونکه بازوبندِ قرمز رنگِ کاپیتانى رو روى بازوى چپش میبنده و رگِ گردنش واسه بازى هاى حساس باد میکنه. همه ى بازیا حساسن البته. آره خب. بازى ها حیثیتى ان. اونم توى شرایطى که ما صفرِ صفر بودیم. هیچى نداشتیم توى زندگى مون جز یه دست لباسِ عرق کرده ى تیم تهِ جدولى مون. ولى همینکه کاپیتان اومد، تاکتیک عوض شد. کشیدمون یه گوشه و زل زد توى سفیدىِ چشمامونو و بهمون گفت قانوناى فیزیک شاید اینجا زیاد به کارمون نیاد ولى یه قانون اثبات شده ى ریاضى هست که میگه دو تا صفر با هم میشن بى نهایت. راستم میگفت! گفت مهم نیست الان چند چندیم. اینکه از الان قراره چند چند باشیم مهمه. اینکه باید به توپ ببندیم دروازه حریفو. اینکه باید دنیاشون بشه غوغاکده.


از وقتى کاپیتان اومد توى بازى، شدیم یه تیمِ قوى. یه ترکیبِ بى نهایت. اومدیم صدرِ جدول


۶ نظر ۰۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۴۷
کامل غلامی