آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون



تشنج‌هایِ متادونی

جمعه, ۲ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۴۵ ب.ظ

واردِ اتاق عمل که شد میخندید. انگار نه انگار قرار است بیهوش شود و قسمتی از بدنش را با تیغهای وحشیِ جراحی زخمی کنند و یک تکه را بردارند. در پروندهاش قید شده بود که به متادون معتاد است. البته اگر توی برگهاش ننوشته بود و پرستارِ بخش ریکاوری هم نمیگفت، خودش با سینهای سپر شده این موضوع را طوری اعلام کرد که انگار افتخاریست شبیهِ طلایِ المپیک. میخندید و زیاد حواسش نبود جریان از چه قرار است؛ تا اینکه متخصص بیهوشی وارد شد و پرسید «سابقه تشنج داری؟» پاسخش مثبت بود و در جوابِ اینکه چند بار و در چه بازهای و به چه علت، به شکلی خیلی مختصر گفت «سه بار واسه متادون - دوبار هم واسه قرصهایِ دیگهم. نزدیک 10 سال پیش» بیهوشی برای تشنجیها کمی ریسکِ بالایی دارد و خب متخصص بیهوشی هم نمیخواست چنین بیماری را با داروهای وحشتناک بیهوشی بفرستد برزخ. پروندهاش را دقیقتر خواند و بررسی کرد و تصمیم گرفت که بیهوشیاش صرفا نخاعی باشد؛ یعنی کمر به پایین. میگفت «من صرع ندارمها. بخاطر متادون چن بار تشنج کردم فقط. مشکلی داره عملم؟ منو بیهوش میکنین؟ خطر داره؟ چرا یهو اینجوری شدین؟» خیلی حرف میزد. و خب معتادان به خاطرِ تحملی که نسبت به مخدرها و داروهای بیهوشی پیدا میکنند جزء بد بدنترین بیماران هستند. برایش توصیح دادم که ماجرا از چه قرار است و مدل بهوشیاش چه طور خواهد بود. با چشمانی که نگرانیِ واضحی نداشت پرسید «تو هم اینجا میمونی؟» اطمینان خاطر دادم که تا پایان عمل پیشش میمانم. بعد از اینکه سوزن نخاعی را بهش زدند و مادهی بیحسی تزریق شد و عمل را شروع کردند، جفت چشمانم بهش بود که مشکلی برایش پیش نیامده باشد. ماسکِ اکسیژن را روی صورتش گرفته بودم تا پوزیشن خاصی که داشت مشکلی برای تنفسش ایجاد نکند. نزدیک صورتش که شدم دیدم دارد اشک میریزد. آن صلابت و خندهروییِ قبل از عمل و «متادون متادون» کردنهای روی تخت یکهو همینقدر بچگانه، ضعیف شده بود. جوری خُرد شده بود که اشک از صورتش جاری میساخت. از توی کمد، گازِ تمیزی برداشتم و دادم دستش. داشت صورتش را پاک میکرد که به یادِ متادون تعارف کردنهای معتادی دیگر افتادم. کنارِ استخرِ لاهیجان بود. بهش پرتقال تعارف کرده بودم. و او متادون.

.

.

عکس: ICU بیمارستان پورسینا

خاطره: اتاق عمل توراکس بیمارستان رازی

.

.

.

نظرات  (۴)

اون اشکِ خیلی قصه داره‌ها. ما نمی‌فهمیم فقط...
پاسخ:
حس میکردم یه بچه 9 ساله کنارم درزا کشیده و درحالیکه هیچ کاری از دستش بر نمیاد و از کمر فلجه داره اشک میریزه ..
اشک بخاطر گذشته
اشک بخاطر آینده
اشک بخاطر بیماری
اشک بخاطر متادون

پاسخ:
اشک به خاطرِ متادون ...
دقیقا دو تا از وحشتناک ترین بیمارستان های رشت...
مخصوصا پورسینا!
امیدوارم هیچکس اینقدر ضعیف نشه
شکستن خیلی بده، خیلی...
پاسخ:
ینی یکی از یکی داغون ترن :دی
چقدر با پستت غصه‌ام شد ، لعنت به اونایی که این چیزها رو می‌رسونن دست بچه‌های مردم و لعنت به خودمون که با حماقت‌هامون گند میزنیم به زندگیمون.
+ حالش خوب شد؟
پاسخ:
واقعا لعنت :(
+ خیلی وضعیت خرابی نداشت. عملش هم سنگین نبود. ولی خب تا وقتی ترک نکنه حالش خوب نمیشه :(

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">