آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون




نامه به ریحانه ای که هرگز عاشقم نشد - قسمت دهم



ریحانه سلام! از من چند نامهى پاره و پوره مانده، یک ویزا برای سفر به مجارستان و یک گیتار و چند تا کتاب از نزار قبانى. دیگر چیزى ندارم. خواستم بگویم راستش دیگر به تو فکر نمىکنم! انگارى از جهانم دور شدهاى. اینکه ایندفعه برایت نامه مىنویسم هم فقط به این دلیل است که ازت خواهش کنم نامههاى قبلىام را نخوانى. البته مطمئن نیستم که اصلا نامهها به دستت مىرسید یا نه. اصلا نمىدانم به صندوق پستتان نگاه میکردی تا نامههایم را تویش پیدا کنى یا نه. ولى این آخرین نامه را مطمئنم که مىخوانىاش. لاىِ جزوهِ داروشناسیات گذاشتمش. زیپِ بزرگِ کولهات را که باز میکنی میبینی. امیدوارم امتحانهایت را خوب دادهباشى.  امیدوارم آنقدر از ته دل بخندى که رودههایت درد بگیرند و دندان هاى براقت پاشیده شوند توى هوا. ریحانه! دیگر ایندفعه نمىخواهد به پدرت سلام برسانى. راستش خودم این کار را کردم! دیروز براى اولین بار به پدرت سلام گفتم. و البته آخرینبار. خیلى سخت بود. اصلا داشت تمام تنم مىلرزید از یخزدگى! خلاصه کنم. راستش بابات خیلى آدمِ منطقى ایست و خوب حرف مىزند. هر چه خواست نداشتم. خانه و ماشین نداشتم چون هنوز پول کافى نداشتم. پول نداشتم چون هنوز سرِ کار نمىرفتم. کار نداشتم چون هرجایی که می‌رفتم 5 سال سابقهکار می‌خواستند. سابقه کار نداشتم چون هنوز کاری را شروع نکرده‌بودم. من هیچ چیزى که دل بابات را خوش کند نداشتم ریحانه! من هیچوقت هیچ چیزى که دلِ کسی را خوش کند نداشتم. خودم هم زیاد به خودم دلمخوش نیست. از خودم متنفرم. همانطور که از منطقِ پدرت متنفر بودم. به همان شدت که عاشق تو بودم. شاید بتوانم فراموشت کنم. باید بتوانم فراموشت کنم. هرچند همچنان دوستت خواهم داشت.

دوست‌دارت. نویسنده


از مجموعه: «نامه به ریحانه‌­اى که هرگز عاشقم نشد» | نامه دهم
طراح: علیرضا مواساتی



نظرات  (۱۱)

۰۹ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۵۹ معلوم الحال
قصه ما به سر رسید؟ :(
نویسنده چی؟ به مجارستان رسید؟ 
پاسخ:
قصه آره. ولی داستان نه
نمیدونم میخواد چیکار کنه نویسنده
یه سوال، اینکه ته همه‌ی نامه‌ها نوشته شده نویسنده ینی اون ریحانه نمیدونه که کی اینا رو مینویسه؟ 
پاسخ:
شایدم اصلن نامه هارو نخونده تا حالا تا ببینه اصلن
چرا اخری انقدر غمگین بود نویسنده؟
پاسخ:
نمیدونم :(
۰۹ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۵۶ امیررضا خانلاری
:(
پاسخ:
:(
۱۰ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۵۶ صـــا لــحـــه

and i will always love you...


من اگه تو این شرایط غم انگیز بودم داشتم الان این ترانه رو گوش میدادم
...

ولی اگر داستانه، یه happy end براش بنویسید.
ترکیدیم از غصه


پاسخ:
داغونیم توی غصه ها. تلاش میکنم یه شاد بنویسم :دی
سلام پسرم
خیلی دلم سوخت ...حال و روز اکثر جوون های الان بود.....
کاش ریحانه ها شجاع بودن
کاش میشد به آینده اعتماد کرد
کاش پدرها اینقدر دخترهاشون و دوست نداشتن!!!
سلام پسرم
خیلی دلم سوخت ...حال و روز اکثر جوون های الان بود.....
کاش ریحانه ها شجاع بودن
کاش میشد به آینده اعتماد کرد
کاش پدرها اینقدر دخترهاشون و دوست نداشتن!!!
پاسخ:
سلام.
کاشکی آخر این سوز بهاری؟ باشد
زود جا زدی پسر.این اون پایانی نبود که ما منتظرش بودیم :////
پاسخ:
گاهی وقتا اونی نمیشه که باید بشه
۱۰ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۰۶ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
خسته نباشید. خیلی خوب بود و لذت بردیم:-)
پاسخ:
خیلی ممنونم ازتون
۱۰ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۱۴ آسـوکـآ آآ
آخرین نامه بود؟
چقدر خوب می شد که باز نامه های کاغذی به دستمون برسه...
پاسخ:
اوهوم :(
ایشالا توی مجموعه های  آینده بهترشو بیاریم
بیخیال ریحانه رایمون جان 
ما منتظریم از کاپیتان بنویسی دوباره ؛)
پاسخ:
به چشم :دی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">