آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون



خدا نصیب نکنه

جمعه, ۱۵ تیر ۱۳۹۷، ۰۲:۵۷ ب.ظ


تنها در خوابگاه



ما تنها بودیم همیشه. توى کل زندگیمون همینجورى بوده روزا و شبامون. نه اینکه تقدیرمون باشه. انتخابمون بود. این دوتا فرق دارن زیاد باهم. وگرنه مام میتونستیم ساکمونو جمع کنیم بریم سفر. بریم سینما. بریم هاتداگ پنیرى بخوریم با دختراى دانشکده. میتونستیم با بچه های کافه بریم قصر شادی. ولى خب نمیچسبید بهمون. یعنى اونجورى که پیش خودش میچسبید پیش بقیه نمىچسبید. نمی‌دونیم چطور بود ولی گیرایى داشت. چسبش قوى بود. گفتیم خب میشینیم توى کنج عزلتمون ازش مىنویسیم. لااقل حالا که خودش نیست، یادش باشه توى شریانا و وریداى این تالاپ تلوپ کنندهى پُر از خون. ازش نوشتیم و نوشتیم و نوشتیم تا دیدیم داریم میزنیم جاده خاکى. اصلا جوری شده بود که خجالت می‌کشدیم بعضی چیزا رو بنویسیم. هی مىنوشتیم و از خوندن دوبارهش خجالت میکشیدیم! نمیدونستیم که فقط تا لب و گیسو و چشاى عسلیش بایس بنویسیم. نمی‌دونستیم سر و سینه و رون و پاچه واسه اینجور محفلا نیست. ناشی بودیم خب. برگشتیم و رفتیم سراغ خودسانسورى. ایراددارهاش رو حذف کردیم و قابل پخشا موندن. وقتى ازش توى وبلاگمون مىنوشتیم بازدیدکنندههامون زیادتر میشدن. کامنتا زیادتر میشد. اصلا وبلاگ جونى میگرفت واسه خودش. مام ته دلمون لابهلاى شریانا و وریدا از اینکه تنهایى رو انتخاب کرده بودیم خوشحال بودیم. درسته نمىدیدیمش. درسته سانسور شدههاش از کفمون پریده بودن. ولى خب همینکه توى دستهبندىِ وبلاگمون یه تگِ دیگه به اسمش اضافه کرده بودیم خوشحال بودیم. همینکه این تنهایى شد مسبب خیر و از اون نوشتن، توى شریانا و وریدامون نمىگنجیدیم حقیقتا. ولى خب ندیدنش هم کم مصیبتى نبود. خدا نصیب نکنه. یا حالا که درد رو داده، درمونش هم بده.



رایمون نوشت: عکس پرده اتاقمونه توی خوابگاه. یه جایِ دنجِ خلوت که جون میده واسه نوشتن



۹۷/۰۴/۱۵
کامل غلامی

کامل غلامی

کاپیتان

نظرات  (۷)

کلا از وبت خوشم اومد! :)
پاسخ:
قابل شما رو نداره والا
پسورد لطفا!
پاسخ:
جنبه تعارف نداریا :دی
۱۵ تیر ۹۷ ، ۱۶:۰۹ آسـوکـآ آآ
نوشتن واسه دلبر هم آسونه و هم سخت
آسون، چون کلی حرف واسه گفتن و نوشتن داری
سخت، چون این کلی حرف ها گاهی اوقات کلمه و جمله نمیشن...
تگش رو نگه دارید،شاید یه روز اومد و دید و کیف کرد.

پاسخ:
ولی واسه من آسوووونه
شاید توانایی مون زیاده | کنهِ تفاخر و پررویی رو شاهد بودین :دی
اوه آره
سلام سلام 
عشق یه نعمته رایمون حتی فراق و در نبودش سوختن می ارزه به عاشق نبودن وقتی کسی رو دوست داری تنها نیستی حتی اگه نباشه... 
رون  و سر و سینه 😂😂 اصلا تو این فا زا بنویس کل ایران میربزن اینجا
آخی ایشالا زودی درست تموم میشه میری سربازی بهم می رسید ❤❤
پاسخ:
سلام از ماست ^^
بابا منکراتی میشهخ بیان درِ وبلاگو تخته میکنن همینیم که داریم به فنای عظما میره
مرسی ایشالا
خدا کمکت کنه زود طی شه این مسیر پسرهایی که دانشجویی عاشق میشن گناه دارن 
دور از شما و الان عموم عاشق شد رفت سربازی دختره و شوهر دادن تا الان که نزدیک پنجاه سالشه ازدواج نکرد و.... دختره هم به تازگی با دوتا بچه طلاق گرفته... تو فکریم اردک و لک لک و بهم برسونیم
پاسخ:
واقعا این حرفتو باید با طلا نوشت :دی
عه؟ جدی؟ من بجای عموت بودم قبول نمیکردم البته :|
ای شیطون.. چرا آخه؟ خب ننه باباش شوهر دادن بزور گناه خودش چیه طفلی؟ 
عموم وقتی برگشت داعوووووون شد با همه قهر کرد خیلی وحشتناک بود چون تو سن کم پدر مادرش و از دست داده بود و اجازش دست خواهر برادرش بود و گویا قبل سربازی مطرح کرده اونا گفتن این بدرد نمیخوره و همش میگه اگه مادر داشتم اینجوری نمی شد و..... ولی خب اشتباه کرد باید ازدواج میکرد 
شده درس عبرت طفلکی البته  تو همه چیز موفقه و وضع مالی عالی ولی..... 
هنوز بهش نگفتیم ولی به نظرم باید قبول کنه 
پاسخ:
عه؟ به زور شوهرش دادن؟
با این تفاسیر خب ایشالا بهم برسن این دو لک لک و اردک :دی
خخخ ما اینجوری شنیدیم والا فامیل های دختره واسه عموم خبر آوردن که به زور بوده اونم دق کرد و ازدواج نکرد....عشق هم عشق های قدیم :)
پاسخ:
همه چی قدیمیش درست بوده. خراب شدیم ما

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">