آقای رایمون

وبلاگ کامل غلامی

آقای رایمون

وبلاگ کامل غلامی

آقای رایمون

ما شانس آوردیم

سه شنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۵۶ ب.ظ



دیشب بود. ساعت حدودا ١٢:٣٠. داشتیم از تئاتر بر مى گشتیم خونه. هوا سرد بود و بعضى قسمت هاى جاده هم یخ بسته بودن. به على گفته بودم که منو تا خونه نبره و سرِ میدون پیاده میشم و خودم میرم. ولى طبق عادت همیشگى و رفاقتش گفت که "دودیقه مسیره دیگه!" تقریبا نصف مسیر رو طى کرده بودیم و منم منگِ خواب بودم و توى خلسه! حرف هامون تموم شده بود و داشتیم به آهنگ گوش میدادی. داشتم به برنامه ى جلسات توى دو سه روز آینده فکر مى کردم که یه لیزخوردگىِ خاصى توى ماشین حس کردم. همینکه سرمو آوردم بالا دیدم ماشین داره بصورتِ خیلى ناشیانه اى لیز میخوره سمتِ مزرعه اى که بغلِ جاده ست. عموما مزرعه هاى این اطراف نسبت به جاده ها توى سطح پایین ترى قرار دارن تا آبراه ها بتونن راحت تر خودشونو به مزرعه برسونن. نفسمون حبس شده بود توى سینه هامون تا اینکه ماشین با یه تکونِ خیلى تراژدیک وایساد! منحرف شده بودیم سمتِ مزرعه ولى درخت و بوته هایى که اطراف و کنار جاده رشد کرده بودن ماشین رو متوقف کردن و نذاشتن که پرت بشیم توى مزرعه. که اگر این اتفاق مى افتاد معلوم نبود چه بلایى سرمون میومد. خواب از سرم پریده بود به کل! گفتم که على هیچ کارى نکنه. از ماشین اومدم پایین. رفتم جلوى ماشین و على هم دنده عقب گرفت تا بلکم بتونیم بالا بکشیم ماشین رو. ولى هر چى بیشتر هُل میدادیم لغزندگىِ جاده، ماشین رو بیشتر سمتِ مزرعه میبرد. دیدیم اینطور نمیشه. یه ماشین داشت از دور میومد. براش دست تکون دادم تا وایسه و کمک کنه تا بتونیم از اون مکنت بیایم بیرون. از شانس آشنا هم دراومد. از صندوق عقبِ ماشین یه طناب ورداشتم و هر دو ماشین رو باهاش بهم وصل کردم. راننده رفت تا شروع به حرکت کنه، منم از جلو ماشین رو هُل میدادم تا کمکش کنم. هنوز مکانِ ماشین دو سانت تغییر نکرده بود که طناب پاره شد! توى همون اثنا بودیم که دیدیم یه پژو وایساد و چهار نفر که لباسِ بارنوىِ خاصى تنشون داشتن از ماشین پیاد شدن. بدون اینکه هیچ حرفى بزنن، یکی شون اومد سمت ماشین تا بطور دقیق وارسیش کنه. اولین جمله اى که از زبونش خارج شد این بود که "شانس آوردین!" به رفیقاش گفت باید ماشین رو از سمت مخالف بکشیم بالا و یکى دو نفر هم عقب ماشین رو سنگین کنن تا لاستیک عقب ماشین روى سطح جاده قرار بگیره. قرار بود پژوهه شانسش رو امتحان کنه که دیدیم یه نیسان بغلمون زد روى ترمز. شانس آوردن هامون داشت کامل میشد. ماشین رو با طناب به نیسان وصل کردیم و به کمک ٦-٧ نفرى که اونجا بودن ماشین از اون مخمصه خلاصى پیدا کرد. یه تراژدىِ عجیب بعد از دیدنِ یه تئاترِ عجیب به وجود اومده بود. ساعت ١ شب بود که رسیدیم خونه. اون تراژدى تموم شده بود.
و از اون موقع تا حالا دارم به این فکر مى کنم که چطور امکانش هست ساعت ١ شب و توى اون جاده ى روستایى یه پژو با چهار نفر کاربلد و یه نیسانِ آبى پیدا بشن و ما رو از اون مخمصه نجات بدن. به این ها فکر مى کنم و با خودم میگم "آره. ما شانس آوردیم!"




از اتفاقاتى که برایمان رخ مى دهند.




  • ۹۶/۱۱/۱۰
  • کامل غلامی

نظرات (۵)

ببینید کجا و کِی کار خیری در حق کسی کردین که این شانس هارو براتون رقم زده :) 
  • پیمان محسنی کیاسری
  • سلام
    اول خط پنجم «*می‌دادیم»
    خدارو شکر به خیر گذشت
  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • الله اکبر..:|
    ادم خوبا گاهی از زیر سنگم شده جوونه میزنن:) 
    خداروشکر
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">