با آیدى هاى عجیب غریب بهش دایرکت میدادیم. ولى جواب نمیداد. میخوندا. کل پیامامونو میخوند. اما جواب نمیداد. مریض بود. بیمارىِ "عاشق کوچک بینى" داشت. یه بیمارىِ اتوزوم غالب که هرچى عشقِ عاشقه بیشتر میشه، بى توجهىِ معشوقه هم بیشتر میشه. اینم یه مدل بیماریه دیگه. ولى فرقش اینه تهش به سوء تغذیه و سرطان و پیوند عضو ختم نمیشه. تهش ... حالا کار نداریم به تهش. داستان اشک درآر تر از اینه که الان بخوایم در موردِ تهش گفتگو کنیم. داشتیم از اون بیماریه میگفتیم. از وقتى اون بهش مبتلا شد، تب ما رفته بالا ٣٨. قلبمون تند تند میتپه. تموم تنمون هم مور مور شده. اولاش اینطور شروع شد که توى پیج اینستامون ازش نوشتیم و توجهى بهمون نکرد. گفتیم به تو محتاجیم همچون گیاه به آب، ولى اون تنهایى میرفت میدون شهردارى ذرت مکزیکى میخورد. میگفتیم آتیش گرفتیم که چرا با خلق جهان خوبى و ریکوئست اونا رو اکسپت میکنى ولى اون باز میرفت پستاى هم دانشگاهیاش رو لایک میکرد. حسود نبودیم ها. کارمون از حسادت گذشته بود. بیشتر بحث مفلسیه بود. بدبختیه بود. تنهاییه بود. به تنگ اومدیم و گفتیم دیگه پیشِ تو از خاک هم کمتریم بى مروت؟! دیدیم عکسِ لواشک خوردناشو استورى کرد اینستا. عصبانى شدیم و رفتیم دایرکتش. ولى بى مروت، اندازه یه ذرت مکزیکى هم خرجمون نکرد که اصلا ببینه حرف دلمون چیه. بارِ غممون چقده. اصلا چى میخواد این دل بى صاحاب شده ى مفلسمون. یجورِ بدى عکس العمل کرد نامسلمون. پستاى اینستاش گواهه. اون چندصدتا فالووراش گواهن. از پیجمون اسکرین شات گرفت و گذاشت توى صفحه ش. زیرشم نوشت Block & Report. نفهمیدیم چى شد یهو! دیدیم هى بیماریه داره غالب تر میشه. هى ما مغلوب تر. دیدیم داریم به جایى میرسیم که بیماریه داره از پا درمون میاره. دیدیم داریم شکست مى خوریم. دکمه ى OFF رو زدیم و خاموش شدیم. ساکت شدیم. شکستیم. سوختیم