از همون اولش کج شد مسیرمون. اخلاقیاتِ نامیزونمون هم مزید شد بر علت و زد به فنامون داد. نه که بدمست باشیم و هر روز توى یه مود. نه! کلا فازمون بد فازیه. از همون بچگى همینجور بودیم. فلافل بندرى اصلا با مزاجمون سازگارى نداشت. هر بار که شیر میخوردیم تگرى میزدیم روى لباسامون! از بچه درس خون هاى مدرسه هم بدمون میومد. هیچوقتم نشد فوتبال بازى کردن توى کوچه برامون جذابیت داشته باشه. اینکه الان گیر کردیم توى اینجایى که اسمش هم خاطرمون نیست و هى داد میزنیم و جواب نمیگیریم، نشون میده که از همون اولش اشتباهى کج رفتیم بالا. شیشه خورده داشت دنیامون. تهش هم زدو زخمى مون کرد.
یبار توى کوچه دوچرخه هامون رو پشت سر هم ردیف کردیم تا راه رو ببندیم و نذاریم اون دختره که خونه شون سرِ کوچه مون بود، رد بشه. خواستیم اذیتش کنیم تا بهمون توجه کنه. جلوش واستادیم. نتونست رد بشه. فرداش داداششو آورد سرومون. داداشش بدن سازى میرفت. از این بادى بیلدینگ بازا. یه بازوش اندازه کل شکم و احشامون میشد. طبق همون اصلِ بدبیاریمون جاى دختره، داداشه بهمون توجه کرد. بدم توجه کرد! بعد از اون بود که دیگه تصمیم گرفتیم دوچرخه سواریو بذاریم کنار. فلافل بندرى رو بذاریم کنار. مدرسه رو بذاریم کنار. دنیامونو بذاریم کنار. خودمونو بذاریم کنار. ولى هر کارى که کردیم نشد. نشد که بذاریمش کنار. نشد که فکرشو بذاریم کنار ...