وقتى مى شنوم که نماینده ى یکى از شهرهاى شمالى کشور، براى ٢ ساله شدنِ اینستاگرامش، جشن میگیرد و روى کیکِ جشن، تعدادِ فالوورهایش را مینویسد، کمى به فکر فرو مى روم و با خودم مى گویم "خداوکیلى اینها چیزیشان نشده؟!"
و به پاسخى منطقى و درست نمى رسم.

وقتى مى بینم که فلان بازیگر، به عیادتِ کودکِ بیمارى مى رود که بیمارىِ نادر و خاصى داشته و در حین بوسیدنِ وى (تاکید میکنم، در حین بوسیدنش) سلفى مى گیرد، با کف دست مى زنم روى پیشانى ام و با کمى تعجب از خودم مى پرسم "مگر میشود اینها چیزیشان نباشد؟!"

وقتى مى شنوم جوانى ١٨ ساله براى "دیده شدن" تفنگى برمیدارد و مى خواهد با آن سلفى بگیرد ولى به دلیل سهل انگارى، ناگهان شلیک کرده و جانش را از دست مى دهد، چشمانم را مى بندم، خنده ى تلخى مى زنم و زیر لب مى گویم "اینها چیزیشان شده!"

ما چیزیمان شده! دچارِ بیمارى عجیب و مهلکى شده ایم که ویروسى آن را منتقل نمى کند ولى از هر آنفولانزایى واگیردارتر است. به مرضى دچار شده ایم که هزاران بار از سرطان ناجوان مردانه تر، جان میگیرد. ما مریضیم! یک بیمار که باید داخل یک اتاق ایزوله بسترى شود تا تمام چرک هاى تنش از بین برود. پوست بیندازد. تغییر کند و دنیاى دیگرى براى خودش بسازد. دنیایى که بزرگ بودن کسى به تعداد فالوور و لایک در فضاى مجازى نباشد. دنیایى که جایى براى لاکچرى گرى هاى فتوگرافرمابانه! نباشد. جایى براى میکروسلبریتى هاى مجازى نباشد که بستنىِ ٤٠٠ هزار تومانى بخورند و سلفى بگیرند و استورى کنند و به ریشِ فالوورهایشان بخندند!
دنیایى که قشنگى اش به ثبت دائمى عکس ها در هر شرایطى وابسته نباشد. دنیایى که مردمش دنبالِ "به هر قیمتى دیده شدن" نباشند. باید راهى براى درمان این بیمارى پیدا کرد.
هر چند کار سختى نیست. راه علاجِ این بیمارى چیزى نیست جز همان فالوورها. مطمئنا اگر چنین جریاناتى دنبال نشوند و لایک و کامنت نگیرند، کم کم کرکره شان پایین خواهد آمد. مطمئنا وقتى بستنىِ ٤٠٠ هزار تومانى جذابیتى نداشته باشد، کم کم آب مى شود و میمانید بیخِ ریش صاحبش.