خواهرم ٧ سال از من کوچک تر بود. داشت خودش را براى آزمونِ ورودى استعدادهاى درخشان آماده مى کرد. علاقه اش به مدرسه ى به اصطلاح "طرح کنکور" برایم قابل درک نبود. چه معنى میداد خودت را به آب و آتش بزنى تا در آزمونى قبول شوى، بعد وارد مدرسه اى شوى که از همان اوایل دبیرستان باید درس ها را کنکورى میخواندى و تست هاى سخت و عجیب و غریب حل مى کردى و تا ساعت ٤بعدظهر توى مدرسه مى ماندى و تازه، پول هم مى دادى. درکش نمى کردم که این حجم از سختى را با چه هدفى تحمل مى کند. شاید تنها دلیلش رتبه ى برتر شدن توى کنکور بود. قطعا تنها دلیلش همین بود! به نظرش احترام مى گذاشتم و هیچوقت براى این موضوع نقدش نمى کردم و اتفاقا روزهایى که کم مى آورد یا در درسى درصدش کم مى شد، به او روحیه مى دادم و هوایش را داشتم. معتقد بودم هر کس میتواند مسیرِ مورد علاقه اش را خودش انتخاب کند و ما حقى نداریم که بخواهیم جلویش را بگیریم. و خواهرم موفقیتش را در کنکور و تست و آزمون هاى آزمایشى میدید. یک روز که داشت تست میزد، وارد اتاقش شدم و آبمیوه و کیکى را که موقع آمدن برایش خریده بودم روى میزش گذاشتم. نمى خواستم توى اتاق بمانم و مزاحم درس خواندنش بشوم، ولى صحنه اى که دیدم، مغزم را داغ کرد و قلبم را فشرد و نگذاشت بى اعتنا باشم و به راحتى از آن بگذرم. خواهرم روى صندلى نشسته بود و درحالیکه دو دستش را روى گیجگاهش گذاشته و فشار میداد، با چشمانى بسته اشک مى ریخت. موهاى کوتاهش رنگ باخته بودند و دستانش مى لرزیدند. گفته بود براى اینکه موهایم اذیتم نکنند و هى حواسم پرتشان نشود کوتاهشان مى کنم. و این کار را هم کرده بود. من هم با همان استدلالِ قبلى مخالفتى نکرده بودم. هرچند تهِ دلم از این کار غمگین بودم. کنار چارچوب در ایستادم و حالش را پرسیدم. پرسیدم که علت اشک ریختنش چیست. فکر مى کردم چه اتفاقِ بزرگى رخ داده که خواهرم اینطور گریه مى کند. نتیجه ى پیگیرى ها و سین جیم کردن هایم مشخص شد. او در آزمونى که روز قبل در مدرسه برگزار شده بود، نتوانست نمره ى مناسبى کسب کند و درصدش از بقیه ى دوستانش کمتر شده بود. نفس راحتى کشیدم و خوشحال شدم! خوشحال بودم که اتفاق بدى نیفتاده است. نزدیکش شدم و دستم را گذاشتم روى شانه اش. حسِ غمگین ولى قشنگى تمام وجودم را پُر کرد. با خودم گفتم حالا نوبت توست که کارت را شروع کنى. حالا نوبت توست که برادرى ات را ثابت کنى. با دست چپم اشکش را پاک کردم و با لبخند خیره شدم به چشمانش. لب هاى کمرنگش آویزان بود و ابروهاى برنداشته اش غمگینى اش را چند برابر مى کردند. دستانش بیش از حد گرم بودند و این از نظرم غیرطبیعى مى نمود. دستانش را محکم تر گرفتم و گفتم:
"اصلا نمیخوام حرفى بزنم تا به انجام کارى مجبورت کنم . خودت میدونى که هیچوقت نخواستم از روى احترام یا رودربایستى کارى رو انجام بدى که دوست ندارى. ولى مطمئن باش میشه بیخیالِ این فرمولا شد و کمى هم زندگى کرد. میشه بدونِ ١٣ ساعت درس خوندن هم موفق شد و از زندگى لذت برد. میشه از منجلاب این تستا و فرمولا و نکته هاى بى سروته که تمومى هم ندارن بیرون کشید و کمى با آرامش نشست و قسمت جدید گیم اف ترونز رو دید. نمیشه؟"
همانطور که دستانش را گرفته بودم این حرف ها را روى لبانم مى راندم، تلاش مى کردم که جمله هایم را طورى بگویم تا علاوه بر اینکه کمى بیخیالِ تست و کنکورزدگى شود، انگیزه اش هم براى درس خواندن تحلیل نرود. دوست داشتم از کسانى بگویم که واقعا موفق بوده اند ولى شیمى را ١٠٠ نزده اند. کسانیکه در زندگى به هر چه میخواسته اند رسیده اند ولى نه با موبه مو خواندن و جمله به جمله حفظ کردنِ صفحاتِ زیست. بلند شدم و گفتم "پاشو بریم یه دورى بزنیم یکم هوا بخورى حالت عوض شه."
لبخند روى لب هاى کمرنگش نقش بست. چشمانش برق سابقش را به دست آورده بودند. دستانش را به آرامى از دستم بیرون کشید و رفت تا لباسش را عوض کند. ساندیس و کیکِ روى میز را برداشتم و شروع کردم به خوردن! قبل از اینکه از اتاق خواهرم خارج شوم، خودکار قرمزش را از روى میز برداشتم و روى برنامه ى هفتگى اش که به دیوار چسبیده بود نوشتم : کنکور یه برهه از "زندگى"ه، جورى از این برهه عبور کن که وقتى برگشتى و بهش نگاه کردى به غیر از تستهاى استوکیومترى و تاریخ ادبیات و لغت و گرامر، کمى هم "زندگى" کرده باشى.



#کامل_غلامی