توی کوچه داشتم قدم می زدم / حال و احوالم چندان تعریفی نداشت / سرم درد میکرد / چشمانم سوزش داشت / دستانم میلرزید / پیرمردی را دیدم/ لبخند زد و به شوخی گفت: "جوون! چته؟ حالت میزون نیست انگاری" / چیزی نگفتم / نزدیک تر آمد / "چرا انقد رنگ و روت پریده؟ دستات چرا میلرزه؟ عاشق شدی؟! " / چیزی نگفتم / دستش را بلند کرد و روی قفسه ی سینه ام گذاشت / "بعله! تند هم که میزنه. حواست خیلی بهش باشه ها ... همین یه وجب گوشت میتونه کلِ بدنت رو نابود کنه .. مواظبش باش" / دانشگاه که میرفتم / استادِ آناتومی میگفت: "قلب  در سمت چپ بدن درون قفسه ی سینه واقع شده و مرکز اصلیِ خون رسانی به همه ی اندام های بدن است. اگر نباشد بقیه ی اندام ها دوامی نخواهند داشت. و اگر اختلالی در آن رخ دهد این اختلال به بقیه اندام ها هم سرایت میکند. از عوارض شایع در اختلال عملکرد قلب میتوان به سردرد، رنگ پریدگی و لرزش دست ها اشاره کرد ...

 

+ آناتومی خیلی به شاعری میتونه ربط داشته باشه .. خیلی میتونی ازش ایده بگیری واسه نوشتن .. ولی من حالم ازش بهم میخوره .. خیلی