امتحانِ چندان خوبی نبود، ولی خب آنقدرها هم بد نداده بودم که پاس نشوم. داشتم با استاد صحبت می کردم که شرایط امتحان فلان بود و قرار بود تستی بدهید نه تشریحی و از اینجور بهانه ها که برگشت و گفت : "درس نمیخونیا! به زور شدی 8 که اگه بخوام اون کنفرانس نصفه نیمه تونم حساب کنم، میش 8.5 !" بجای اینکه بخواهم با شنیدنِ این نمره ناراحت شوم، بیشتر تعجب کردم! خب درست است که این ترم اصلا درست و حسابی درس نخوانده بودم ولی تویِ برگه هم جوری سیاه کرده بودم تا حداقل 10 را بگیرم. همه ی اینها را به استاد گفتم ولی در جواب گفت : "اگه یه ترمِ دیگه این درسو بخونی دیگه انقد هوای شعر و شاعری به کله ات نمیزنه" بخشکی شانس! اینها دیگر از کجا فهمیدند شعر و شاعری ما را؟! حرفی در جوابش نداشتم جز اینکه با گردنِ کج رو به رویش بایستم تا دلش به رحم بیاید و نمره ام را بدهد. گفت: "ببین اگرم بخوام ببرم روو نمودار نمره ات میشه 9! بازم پاس نمیشی. تنها راهی که برات میمونه اینه که بری اون خانمی که 19.5 شده رو بیاری تا اون رضایت بده و بهت بدم10" اینطور شد که رفتیم برای اولین بار از یک دختر درخواست کردیم تا بیاد و شفاعتمان بکند! اینها را گفتم تا بدانید  که اگر درس را برای درس خواندن و فهم مطلب نمیخوانید! لااقل جوری بخوانید که هیچوقت دست به دامنِ شاگردِ اولِ کلاستان نشوید