آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون



560.

شنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۴، ۰۷:۵۸ ب.ظ


تویِ تاکسی نشسته بودم و منتظر بودم تا تاکسی پُر شود و حرکت کنیم. روی صندلی جلو خانمی چادری نشسته بود که داشت با گوشی اش بازی می کرد. یک خانمِ چادری دیگر هم روی صندلی عقب نشسته بود. راننده به کاپوت جلوی ماشین تکیه داده بود و انتظار ِ مسافری را میکشید تا برسد و شروع به حرکت کند. چند لحظه ای که گذشت آقایی درِ عقبِ تاکسی را باز کرد و خودش را انداخت توی تاکسی! کمی خودم را جمع و جور کردم تا هم به خانم چادریِ کناری برخورد نداشته باشم و هم زیر فشار آقاهه له نشوم! راننده نشست توی ماشین و شروع کرد به حرکت کردن. آقاهه از نظر حجم چیزی از خرس کم نداشت. ریش هایش خیلی بلند بود و آنها را مدلِ بزی! زده بود. موهایش هم نسبتا بلند بود. از وقتی که داخلِ ماشین نشسته بود یک آهنگی را با شدت خیلی کم میشنیدم. اول فکر کردم که شاید رادیویِ داخل تاکسی است ولی بعدا فهمیدم که صدا از هندفریِ همان آقاهه بیرون می آید. دو تا از خانم ها تویِ مسیر راه پیاده شدند و من ماندم و راننده و آقاهه. آقاهه از این کاپشن های بادی (که اکثرا آرسن ونگر -سرمربی آرسنال- می پوشد) پوشیده بود با شلوارِ لیِ آبی رنگ. آهنگی که آقاهه داشت گوش میداد را دقیق متوجه نمی شدم ولی خیلی شبیه این آهنگ های راک  بود. و کمی گوش خراش! یک لحظه حس کردم که از آقاهه میترسم! کم کم به مقصد نزدیک میشدیم. نه من زودتر پیاده شدم و نه آقاهه! بالاخره به مقصد رسیدیم . کرایه مان را حساب کردیم و پیاده شدیم. آقاهه هندفری را توی گوشش تنظیم کرد. دستش را کرد تویِ کاپشنِ بادی اش و به سمت یکی از قهوه خانه های کنار خیابان حرکت کرد .. من هم با نهایت فاصله خودم را به پیاده رو رساندم و مسیرِ خانه را پیش گرفتم ..



۹۴/۰۸/۱۶
کامل غلامی

تا از حرفای شما  (۱۲)

ترسناک بود مگه؟
پاسخ:
خیلی کم
ازین دست اقاهای وحشتناک:(((
پاسخ:
یوهاهاها :))
۱۶ آبان ۹۴ ، ۲۳:۲۵ میســ سیکــ
چـی بگــم؟:)
پاسخ:
:)
یعنی چی استاد؟
۳ بار خوندمش اما
نمیفهمم منظور این متنو!
پاسخ:
یه نیمچه خاطره .. روز نوشت / چیزی نیست حقیقتا
ببین در روز چققققد این ترسا به جون دخترا میوفته
هر روز هر روز و هر روز 
اکثر روزا بلخره یه سوژه واسه ترسیدن هس 
پاسخ:

از پسر بودنم خجالت میکشم ..
 از مرد بودنم !
اینجا چه جای جالبیه
چقدر حس خوب به آدم میده
خوشحالم که بطور کاملا اتفاقی پیداتون کردم
موفق و پیروز و سربلند باشید
پاسخ:
لطف داری :)
۲۰ آبان ۹۴ ، ۲۰:۴۲ مـــیـــمـــ ☺☺
:|ترس بعضی وقتا موجب ایستایی ِ نه حرکت
پاسخ:
گاهی وقتا 
از سن و سالت خجالت بکش .. هی هیشکی هیچی نمیگه ..! :)))
پاسخ:
:)))
۲۷ آبان ۹۴ ، ۱۵:۵۲ ✿شمیم زندگی✿
عجب روزنوشت جالبی...
پاسخ:
:)
۲۹ آبان ۹۴ ، ۲۰:۱۱ آناهــیــ ـــتا
نو آفِنس,
ولی لطفا خانومارو بر مبنای ظاهرشون دسته بندی نکنید :)
پاسخ:
دسته بندی نکردم :)

حالا که با وجود مرد بودنت انقد ترسیدی ، دخترا رو درک میکنی ؟ :)

پاسخ:
خیلی وقته درکشون کردم :)
۱۷ آذر ۹۴ ، ۱۳:۲۰ ثمین سعیدی نیا
تشبیهات جالبی بود

دوستشون داشتم

+لبخند بزن در جواب کامنت
پاسخ:
:)


+ ;)

حرفتو بزن

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">