یک روزی

توی یک صحرا

در یک ظهر گرم

سر کسی از بدن جدا شد

برادری ابتدا دست، سپس چشم و بعد جانش را فدا کرد

خون پسربچه ای چندماهه ریخته شد

زنانی فحش وکتک خوردند

تا ما بفهمیم

تا متوجه باشیم

تا کمی فکر کنیم

...

اما

ما 

فقط

گریه کردیم