گاهی وقت ها در بعضی کتابهای رمان، دختران زیبایی حضور دارند که عاشق یک پسر بی کار و نه چندان خانواده دار میشوند. فکر میکردم که نویسندگان اینجور رمان ها یک کمی پیاز داغ قضیه را زیاد میکنند وگرنه نه آن دختر آنقدر زیبا بوده ونه آن پسر آنقدر آسمان جُل! ولی چند روز پیش یکی از دخترخاله های مادرم نظرم را در این مورد عوض کرد .. دختری با قد متوسط و پوستی سفید، چشمهای درشت و سیاه و صورتی که لبخندهایش را زیاد روی لب کسی ندیده بودم .. بار اول که دیده بودمش هنوز ازدواج نکرده بود و دختری ۱۷-۱۸ ساله میزد . ولی حالا که دیدمش پشت شوهرش روی ترک موتور نشسته بود و پسربچه ای یکی-دو ساله توی بغلش داشت .. شوهرش را میشناختم: پسر نانوای محله مان بود .. خودش هم توی نانوایی پدرش کار میکرد .. امروز که دیدمشان آن دختر که حالا برای خودش مادر شده دیگر چشمانش درشت نبود و برق نمیزد، پوست صورتش گندمگون شده بود و زیر چشمهایش سیاه ... ولی زمانیکه لبخند زد فهمیدم هنوز هم چنین لبخندی را روی لب کسی ندیده ام ..