زهرا را روبه روی ساندویچیِ محمدرضا دیده بودم. کنار بانک ملی... سر ظهر بود و چون وقت کافی برای خانه رفتن نداشتم آمده بودم ساندویچی. زهرا در صف عابربانک ایستاده بود و منتظر تا نوبتش بشود. ساندویچم را خوردم، بلند شدم و به سمت بانک حرکت کردم. در حال رد شدن از کنارش بودم که چشمم به دستهایش افتاد. دستهای نازک و کشیده و سفیدی که کارت عابربانک را گرفته بود و از سر بیحوصلگی باهاش بازی میکرد. ناخودآگاه ایستادم و به دستهایش خیره شدم. همینطور کم کم به سمت زهرا جلو آمدم تا داخل صف قرار گرفتم. قبل از زهرا پیرمردی نوبت داشت که انگاری نمیتوانست از عابر بانک پول بگیرد. رو کرد به زهرا و از او درخواست کرد تا برایش این کار را انجام دهد. زهرا لبخندی زد، کارت پیرمرد را گرفت و رفت جلوی دستگاه. از پیرمرد پرسید "حاج آقا چقدر پول بگیرم؟ رمزتون چنده؟" پیرمرد گفت "150 تومن دخترم" بعد برگه ای را به زهرا داد که رمز رویش نوشته شده بود. زهرا با همان دستهایش برگه را گرفت و داشت درخواست های دستگاه را وارد میکرد. جلوتر آمدم ، آن انگشت های لطیف اصلا به دستگاه زمخت عابر بانک نمیآمد! اصلا آن دستها برای این کار ساخته نشده بودند. دلم میخواست من هم کارتی در میآوردم و از زهرا درخواست میکردم تا برایم پول بگیرد . زهرا را بجای هر خانمی که بشود به دستهایش خیره شد گذاشتم . مثلا به جای آن خانم بداخلاقِ داخل کتابخانه که هر وقت کتابی تحویلش میدادم میتوانستم چند دقیقه به دستهایش خیره شوم ... یا خانم دکتری که موقع نسخه نوشتن با دستهایش بازی میکرد و حرف میزد. یا حتی بجای استاد زبانمان که هر وقت روی تخته چیزی مینویسد بشود به دستهایش خیره شد. این دست ها آنقدر مقدس بودند که بشود عاشقشان شد ...
 حالا من چند ماهی است ناهار را با محمدرضا توی ساندویچی اش میخورم و به جای پول نقد چندین کارت عابر بانک داخل جیب پالتو ام دارم ...