من دونفر رو کُشتم! سه روز پیش ... تو یکی از جنگل‌های شمال ... یه جوون حدودا 25 ساله که هیکل تروتمیزی هم داشت. از وقتی فهمید دنبالشم ، دل تو دلش نبود. واسه اینکه بتونه از دستم در بره، زد به دل جنگل و مثل یوزپلنگ پا گذاشت به فرار ... خیلی سریع بود و عین ماهی از دستم درمیرفت. انقدر ازم فاصله گرفت تا اینکه مجبور شدم از کُلتم استفاده کنم. کلت رو برداشتم و مغزش رو نشونه گرفتم، یه لحظه مکث کردم، انگاری دلم براش سوخت. نشونه ی کلت رو آوردم پایین تر تا رسیدم به پاهاش، تیر رو زدم زیر زانوی چپش ... سرعتش کمتر شده بود ولی نه کمتر از من، بازم سریع میدویید. منم نفس زیاد دوییدن رو نداشتم . واسه همین با یه هدف گیری دقیق پای راستش رو هم زدم! ولی ایندفعه رانش رو نشونه گرفتم. با صدای بلندی گفت "آخ" و مثل یه نره خرس افتاد تو گل و لای جنگل ... مطمئن بودم گیرش آوردم ، آروم آروم رفتم سمتش ... نزدیکش که شدم میتونستم صدای نفس نفس زدنش رو واضح بشنوم ... به پشت افتاده بود و با دستاش خودشو عقب میکشید. روبه روش وایساده و کلت رو از فاصله ی دومتری سمتش گرفته بودم! ترسیده بود ... از ترس نمی تونست حرف بزنه. تو همین گیرودار یه فکری به ذهنم رسید. فشنگ های کلت رو در آوردم و ریختم تو جیبم. کلت رو گذاشتم پشت کمرم و زُل زدم بهش. یکم آروم تر شده بود. شاید فکر میکرد نمیخوام بکُشمش! از جیب کاپشنم چاقو رو در آوردم. یه قدم بهش نزدیک شدم. دستم رو دراز کردم و یقه اش رو گرفتم و چاقو رو گذاشتم بیخ گلوش. با اینکه دوتا تیر خورده بود و خون زیادی ازش رفته بود ولی هنوزم زورش از من بیشتر بود. خیلی تکون میخورد و بخاطر همین تکون های بیخودش چند بار نوک چاقو گردنش رو نوازش داد و چند تا خط زیر چونه اش انداخت. ولی انگار نه انگار ... اندازه 7 تا سگ جون داشت! دیگه حوصله ام رو سر آورده بود. بلندش کردم و چسبوندمش به تنه ی درخت قدیمی ای که اون نزدیک بود. چاقو تو دست راستم بود و با دست چپم یقه اش رو گرفته بودم. تو چشماش ترس فریاد میزد، چشمهای منم جز خون چیزی نمیدید. چاقو رو زدم پهلوی سمت چپش ... صداش در نیومد. دوباره زدم ... بازم زدم! چشاش سفید شده بود ، گلوش خرخر میکرد. تازه داشت دلم خنک میشد! با یه حرکت برق آسا چاقو رو گرفتم به دست چپم و سمت راست شکمش رو پاره پاره کردم. ازش خون جاری شده بود و صورتش شده بود رنگ گچ دیوار. دل و روده اش داشت از شکمش میزد بیرون ، دیگه نایی واسش نمونده بود. منم خسته شده بودم و باید بیخیال میشدم. نوک چاقو رو فرو کردم به تنه ی درخت و با دستام یقه شو گرفتم و انداختمش تو باتلاق کنار درخت ... در عرض چند ثانیه رفت داخل گل و لای باتلاق و ناپدید شد. دست کردم تو جیبم و فشنگارو آوردم بیرون. یکیشون رو با دندونم گرفتم و بقیه اشونو پرت کردم تو باتلاق ... از پشت کمرم کُلت رو درآوردم و فشنگ رو گذاشتم داخلش ... کُلت رو گذاشتم رو شقیقه ام. صدای هوهوی چند تا جغد مادر مُرده کل جنگل رو گرفته بود ، هوا هم کم کم تاریک شده بود. من دیگه تو اون جنگل کاری نداشتم ... ماشه رو چکوندم ...