آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون

« وبلاگ کامل غلامی »

آقای رایمون



374.

چهارشنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۳، ۰۱:۲۶ ب.ظ

روی نیمکتی در پارک نشسته ام و به صدای پرندگان گوش میدهم. گنجشکی می نشیند روی چمن ها و تکه ای کلوچه  را با نوکش برمی دارد و بقیه را میگذارد برای گنجشک های بعدی. روبه رویم پیرمردی همراه همسرش نشسته و دارد کتاب میخواند. پیرمرد پس از اینکه از خواندن کتاب خسته میشود، نفس عمیقی میکشد و آن را به همسرش میدهد تا بقیه را او برایش بخواند. یکی از درخت های پارک قدش را خم میکند تا نور به طور مساوی به همه ی رفیق هایش برسد. پسربچه ای موزش را با دخترکی تقسیم میکند ... اوضاع پارک خوب است. حال من هم بدک نیست... در کوله پشتی ام کلوچه ای دارم که هنوز باز نشده. نور خورشید با شدت بر روی کتابی که حتی یک صفحه اش را نخوانده ام میتابد. صدای پرندگان با بوق های ممتد ماشین ها خفه میشود و من هنوز منتظر رسیدن کسی هستم تا موزم را باهاش تقسیم کنم.

۹۳/۱۱/۰۱
کامل غلامی

تا از حرفای شما  (۰)

هیچ

حرفتو بزن

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">