روی نیمکتی در پارک نشسته ام و به صدای پرندگان گوش میدهم. گنجشکی می نشیند روی چمن ها و تکه ای کلوچه  را با نوکش برمی دارد و بقیه را میگذارد برای گنجشک های بعدی. روبه رویم پیرمردی همراه همسرش نشسته و دارد کتاب میخواند. پیرمرد پس از اینکه از خواندن کتاب خسته میشود، نفس عمیقی میکشد و آن را به همسرش میدهد تا بقیه را او برایش بخواند. یکی از درخت های پارک قدش را خم میکند تا نور به طور مساوی به همه ی رفیق هایش برسد. پسربچه ای موزش را با دخترکی تقسیم میکند ... اوضاع پارک خوب است. حال من هم بدک نیست... در کوله پشتی ام کلوچه ای دارم که هنوز باز نشده. نور خورشید با شدت بر روی کتابی که حتی یک صفحه اش را نخوانده ام میتابد. صدای پرندگان با بوق های ممتد ماشین ها خفه میشود و من هنوز منتظر رسیدن کسی هستم تا موزم را باهاش تقسیم کنم.